«سخن عماد، چنانكه ديوانش گواهي مي دهد، اغلب فصيح و بليغ و بلند است، اما اگر گاهي ترك اولي و فتوري در كلامش ديده مي شود، بيشتر از آن جهت است كه او بعد از سرودن و فرود آمدن از حال سرايش و تغني در مواليد طبع خود كمتر تجديد نظر و آرايش يا به قول خودش «رتوش» روا مي دارد والا در حد ذوق او هست كه سخن را پس از اتمام بيارايد و هموارتر و زيباتر كند. اما او با اين كار اغلب موافق نيست و مواجيد قريحه خود را همچنانكه هست و طبعا ازو تراويده، رها مي كند.»
بي جهت به ياد مقدمه اخوان ثالث بر ورقي چند از ديوان عماد خراساني نيفتاده ام من؛ لابد داستان، به رسم ديرينه ايراني جماعت، داستان مرگ و مير است كه به تعريف و تمجيد حرف از يك پدرآمرزيده اي به ميان كشيده شده است. بله! امشب وقتي به روال هرشب مشغول تورق چند ثانيه اي روزنامه بي بو و خاصيت ايران بودم، خبر مرگ عماد خراساني را خواندم. عماد خراساني هم از جمع غزل سرايان معاصر رفت؛ عماد كه براي من يادآور چند سطر آغازين آن غزل نغز است كه گاهي زمزمه اش مي كنم.
«زندگي چيست خيالات محال/آرزوي طيران بي پر و بال
شب تاري و سه رهزن بكمين/و آنسه بگذشته و آينده و حال
آن يكي رنگ ز رخ ميدزدد/دگر از خانه دل راحت و حال
دل در اين كالبد خاكي چيست/خسته اي در پي انجام محال»
Wednesday 18 February 2004
Posted by
ahmadreza in
شبانه