یادداشت های تنهایی

Monday 16 February 2004

Posted by ahmadreza in روزنامه‌ی انقلابی

«دو سال است که نگهبانان نظم اسلامي، از جمله بسيجي ها، کمتر سخت گيري مي کنند. پسرها که مي خواهند «بي خيال» بودنشان را نشان دهند موهاي بلند دارند. دخترها از حد مقررات پوشش اسلامي، يعني شلوار، مانتو بلند و روسري فراتر مي روند. رنگ سياه مخصوص چادر است، اما در عين حال رنگ محبوب اين دخترکان جوان هم هست که دوست دارند مانتوهاي کوتاه و چسبان به تن کنند.
در محدوده ي مرکزي شهر، در خيابان مطهري، دختر خانمي جولان مي دهد، با کفش هاي نارنجي براق و پاشنه هاي بسيار بلند، يک کيف نارنجي، يک روسري نارنجي (با کم ترين پوشش) و مانتويي که تا جا دارد کوتاه و تنگ است و به دشواري پايين تنه اش را مي پوشاند. ماتيک نارنجي براق و هماهنگ با بقيه فراموش نشود. او شهامت مجسم است.»
نمي فهمم چرا بعضي از خبرنگاران خارجي علاقه وافر دارند به كاهش سطح منازعه مردم و حكومت به سطح مشكلاتي نظير نوع لباس پوشيدن خانم ها، رابطه با جنس مخالف و سكس. حقير سراپا تقصير، به سياق مردمان نسل هاي پيشتر، معتقد نيستم كه اينها امور مذمومي هستند و كراهت دارد نزديك شدن به آنها اما، به سبك نسل امروز، معتقد هم نيستم كه هدف جنبش اصلاح طلبي، اساسا اگر چيزي به اين اسم در كار باشد البته، همين ها است. به مقدسات قسم اگر بنده سراپا تقصير شكر زيادي تناول نمودم و حمايت كردم از سيد بي دست و پا، و به زعم عده اي شياد عالم سياست، آنهم بعد از آن تحريم اوليه به اين دليل بود كه نمي خواستم باز هم شاهد خفه شدن صداي سعيدي سيرجاني ها باشم، دوست نداشتم شاهد دريده شدن سينه داريوش فروهرها باشم. نمي دانم بايد به چه زباني به دوستان جوان تر و ايضا خبرنگاران خارجي، كه اين طور با شوق و ذوق چشم هاي شان را مي دوزند به دهان آنها، فهماند كه آزادي فكر كردن، آزادي توليد فكر و صد البته آزادي متفكر مقدم است بر هر چيز ديگر. نمي دانم بايد به چه زباني گفت كه تا وقتي حاكم، كه اعليحضرت همايوني يا رهبر معظم انقلاب بودن اش فرق چنداني ندارد، بر نمي تابد فكر مخالف را آش همين آش است و كاسه همين كاسه. نمي دانم بايد به چه زباني فرياد كرد اين نكته بديهي را كه آزادي فكر كردن همه اينها را كه شما مي خواهيد، و من هم البته به دنبال شان هستم، به دنبال خودش خواهد آورد.
مقاله وندي كريستياناسن البته هر بدي داشته باشد يك حسن دارد و آن اين كه من حرف ماه ها در گلو مانده ام را مي نويسم و خلاص مي شوم از وسوسه نوشتن اش. ادعاي اين كه «نسل ما يك جورهايي له شده است بين آيده آليسم استخوان خرد كني كه كعبه آمال نسل قبل بود و رئاليسم بي پروايي كه اين روزها نسل بعد از ما حسابي آويزان اش شده است.» شايد به مذاق خيلي ها خوش نيايد اما حقيقت محض است به گمان من.

Leave a reply