یادداشت های تنهایی

Monday 2 February 2004

Posted by ahmadreza in شبانه

سه تصوير تلخ از تهران، شهر خاطرات شيرين!
اول، جمعه بيست و ششم دي ماه
شب هنگام است و من كه ديگر تاب و توان بي قراري را ندارم با يك پاكت سيگار زده ام به دل خيابان هاي حوالي خانه پدري، ظاهرا به نيت قدم زدن و در واقع به نيت آرامش بخشيدن به ذهن پريشان ام. سرگردان و بي هدف پرسه مي زنم در كوچه ها و خيابان هايي كه بعضي را سكوتي مطلق فرا گرفته و بعضي را غوغاي جوان هاي از همه جا بي خبر و دلخوش. در يكي از آن كوچه هاي خلوت، روبروي مغازه اي كه يحتمل بايد فروشگاه فرآورده هاي گوشتي باشد، يك پيرزن ناشناس، لابد به دنبال تكه اي گوشت براي بچه هاي گرسنه اش، مشغول كاويدن و بازكاويدن يك كوه سفيد رنگ آشغال است. شوكه مي شوم؛ آخر انتظار ديدن چنين تصوير دهشتناكي را ندارم، آنهم در اين نقطه از شهر و در اين وقت شب. برمي گردم تا مطمئن شوم كه آن چه ديده ام يك كابوس نيست. مطمئن مي شوم! تصوير مربوطه، كابوس يك انسان پريشان احوال نبوده است.
دوم، چهارشنبه اول بهمن ماه
صبح علي الطلوع است؛ من بعد از مدت ها نقض مقررات سفت و سخت حقوق بگيري و تاخيرهاي صبحگاهي آنچناني امروز خرق عادت كرده ام و خيلي زود رسيده ام به محل كارم. از جلوي كيوسك روزنامه فروشي نزديك شركت كه رد مي شوم مي بينم كه يك مرد ميانسال قوي هيكل درافتاده است با شاگرد كيوسك دار كه جوانكي است كم سن و سال و نحيف. يكي دو جوانمرد حائل كرده اند خودشان را بين دو گلادياتور اما جوانك كوچك اندام در امان نيست از مشت و لگدهاي مرد ميانسال تنومند. ثانيه اي نگذشته است هنوز از آغاز اين نزاع خياباني فرح انگيز كه صاحب كيوسك هم خودش را اضافه مي كند به ضيافت مشت و لگد. صاحب كيوسك كه او هم جوانكي است، گيرم نه به كوچك اندامي اولي، با يك عدد چماق خوش تراش بيرون مي زند از كيوسك و پيش چشم وحشت زده يكي از خانم هاي همكار شعله آتش نزاع درگرفته را فروزان مي كند و فروزان تر. بيش از اين چيزي نمي بينم، ميدان مبارزه از زاويه ديد من خارج شده و من، بي هيچ رغبتي براي ايستادن و تماشا كردن نبرد صبحگاهي گلادياتورهاي خواب آلوده اي كه شهوت دريدن يكي را دارند كه درست مثل خودشان بدبخت است و غرق در هزار و يك قسم مشكل لاينحل، به سرعت خودم را به شركت مي رسانم.
سوم، پنج شنبه دوم بهمن ماه
بعدازظهر است و من، لميده روي كاناپه و در حال بازي بازي كردن با ليوان خالي ويسكي، مشغول تماشاي مسابقه فوتبالي هستم بين تيم محبوب ام، همان كه روزنامه نگاران روزنامه هاي زرد ورزشي قرمزپوشان پايتخت لقب اش داده اند، و يك تيم شهرستاني نسبتا پرمدعا. وادار مي شوم به عوض كردن كانال از بس كه بازي ستاره هاي كاغذي تيم محبوب من كسالت بار است و بي رمق. تا صدا و تصوير كانال بعدي فضاي اتاق را پر كند صداي فريادهاي عصباني يك شير پاك خورده اي از همسايه ها پيبش دستي مي كند و مي پيچد در فضاي اتاق. صدا كه بالا مي رود و بالاتر من بيشتر و بيشتر وسوسه مي شوم تا تلويزيون را، كه حالا به همراه يك موسيقي ملايم تالابي بين المللي در حوالي تبريز را نشان مي دهد، خاموش كنم و ببينم در خانه كدام يك از همسايه ها بر سر كدام موضوع احتمالا بي اهميت اين چنين بلوايي به پا شده است. ميدان نمي دهم اما به وسوسه ام كه بيشتر به كسب و كار خاله خانباجي هاي پنجاه شصت ساله مي ماند. صداي كوبيده شدن در وروردي ساختمان هم كه به هوا مي رود، يادم مي آيد كه بهترين كار همان تماشاي بازي كسالت بار و بي رمق ستاره هاي كاغذي تيم محبوب است.

Leave a reply