كور خوانده ايد! كور خوانده ايد اگر فكر كرده ايد مي توانيد موذيانه به چهره نوراني آقا تغوط كنيد و فرار كنيد از مجازات اين حرمت شكني. كور خوانده ايد اگر فكر كرده ايد مي توانيد روزنامه منتشر كنيد و از روشنفكران، اين جرثومه هاي مسلم فساد، نام ببريد و راست راست در خيابان ها راه برويد. كور خوانده ايد اگر فكر كرده ايد اجازه داريد مقاله هاي بلند و كوتاه بنويسيد و از خواسته هاي مردم، فريب خورده بوق هاي تبليغاتي استكبار جهاني، بگوييد و هيچ كس كاري به كار شما نداشته باشد. اينجا ايران است، ام القري جهان اسلام. حكام اين سرزمين بي واسطه وصل اند به ملكوت اعلي. حكام اين سرزمين بي واسطه وصل اند به پيغمبر اسلام و جانشينان اش، همان اعراب باديه نشيني كه فرهنگ و تمدن شان را به تمام دنيا نشان دادند وقتي به ايران، سرزمين كافران، حمله كردند؛ عدل و داد را كلمه به كلمه هجا كردند در قالب قانون نزول. ياللعجب! بيست و پنج سال است لحظه به لحظه ضرب شست ملكوتي سربازان گمنام و آشناي امام زمان را ميل مي كنيد و هنوز با بي حيايي تمام حرف هاي بي ناموسي مي زنيد. كور خوانده ايد منافقان عصر مدرن!
«سخن عماد، چنانكه ديوانش گواهي مي دهد، اغلب فصيح و بليغ و بلند است، اما اگر گاهي ترك اولي و فتوري در كلامش ديده مي شود، بيشتر از آن جهت است كه او بعد از سرودن و فرود آمدن از حال سرايش و تغني در مواليد طبع خود كمتر تجديد نظر و آرايش يا به قول خودش «رتوش» روا مي دارد والا در حد ذوق او هست كه سخن را پس از اتمام بيارايد و هموارتر و زيباتر كند. اما او با اين كار اغلب موافق نيست و مواجيد قريحه خود را همچنانكه هست و طبعا ازو تراويده، رها مي كند.»
بي جهت به ياد مقدمه اخوان ثالث بر ورقي چند از ديوان عماد خراساني نيفتاده ام من؛ لابد داستان، به رسم ديرينه ايراني جماعت، داستان مرگ و مير است كه به تعريف و تمجيد حرف از يك پدرآمرزيده اي به ميان كشيده شده است. بله! امشب وقتي به روال هرشب مشغول تورق چند ثانيه اي روزنامه بي بو و خاصيت ايران بودم، خبر مرگ عماد خراساني را خواندم. عماد خراساني هم از جمع غزل سرايان معاصر رفت؛ عماد كه براي من يادآور چند سطر آغازين آن غزل نغز است كه گاهي زمزمه اش مي كنم.
«زندگي چيست خيالات محال/آرزوي طيران بي پر و بال
شب تاري و سه رهزن بكمين/و آنسه بگذشته و آينده و حال
آن يكي رنگ ز رخ ميدزدد/دگر از خانه دل راحت و حال
دل در اين كالبد خاكي چيست/خسته اي در پي انجام محال»
«دو سال است که نگهبانان نظم اسلامي، از جمله بسيجي ها، کمتر سخت گيري مي کنند. پسرها که مي خواهند «بي خيال» بودنشان را نشان دهند موهاي بلند دارند. دخترها از حد مقررات پوشش اسلامي، يعني شلوار، مانتو بلند و روسري فراتر مي روند. رنگ سياه مخصوص چادر است، اما در عين حال رنگ محبوب اين دخترکان جوان هم هست که دوست دارند مانتوهاي کوتاه و چسبان به تن کنند.
در محدوده ي مرکزي شهر، در خيابان مطهري، دختر خانمي جولان مي دهد، با کفش هاي نارنجي براق و پاشنه هاي بسيار بلند، يک کيف نارنجي، يک روسري نارنجي (با کم ترين پوشش) و مانتويي که تا جا دارد کوتاه و تنگ است و به دشواري پايين تنه اش را مي پوشاند. ماتيک نارنجي براق و هماهنگ با بقيه فراموش نشود. او شهامت مجسم است.»
نمي فهمم چرا بعضي از خبرنگاران خارجي علاقه وافر دارند به كاهش سطح منازعه مردم و حكومت به سطح مشكلاتي نظير نوع لباس پوشيدن خانم ها، رابطه با جنس مخالف و سكس. حقير سراپا تقصير، به سياق مردمان نسل هاي پيشتر، معتقد نيستم كه اينها امور مذمومي هستند و كراهت دارد نزديك شدن به آنها اما، به سبك نسل امروز، معتقد هم نيستم كه هدف جنبش اصلاح طلبي، اساسا اگر چيزي به اين اسم در كار باشد البته، همين ها است. به مقدسات قسم اگر بنده سراپا تقصير شكر زيادي تناول نمودم و حمايت كردم از سيد بي دست و پا، و به زعم عده اي شياد عالم سياست، آنهم بعد از آن تحريم اوليه به اين دليل بود كه نمي خواستم باز هم شاهد خفه شدن صداي سعيدي سيرجاني ها باشم، دوست نداشتم شاهد دريده شدن سينه داريوش فروهرها باشم. نمي دانم بايد به چه زباني به دوستان جوان تر و ايضا خبرنگاران خارجي، كه اين طور با شوق و ذوق چشم هاي شان را مي دوزند به دهان آنها، فهماند كه آزادي فكر كردن، آزادي توليد فكر و صد البته آزادي متفكر مقدم است بر هر چيز ديگر. نمي دانم بايد به چه زباني گفت كه تا وقتي حاكم، كه اعليحضرت همايوني يا رهبر معظم انقلاب بودن اش فرق چنداني ندارد، بر نمي تابد فكر مخالف را آش همين آش است و كاسه همين كاسه. نمي دانم بايد به چه زباني فرياد كرد اين نكته بديهي را كه آزادي فكر كردن همه اينها را كه شما مي خواهيد، و من هم البته به دنبال شان هستم، به دنبال خودش خواهد آورد.
مقاله وندي كريستياناسن البته هر بدي داشته باشد يك حسن دارد و آن اين كه من حرف ماه ها در گلو مانده ام را مي نويسم و خلاص مي شوم از وسوسه نوشتن اش. ادعاي اين كه «نسل ما يك جورهايي له شده است بين آيده آليسم استخوان خرد كني كه كعبه آمال نسل قبل بود و رئاليسم بي پروايي كه اين روزها نسل بعد از ما حسابي آويزان اش شده است.» شايد به مذاق خيلي ها خوش نيايد اما حقيقت محض است به گمان من.
«كسي نمي تواند به علت مخالفت با يك روش يا يك پديده، وظايف قانوني خود را انجام ندهد و شانه خالي كردن از مسووليت به شكل استعفا يا به هر شكل ديگر، خلاف قانون و هم حرام شرعي است.»
اينجا ايستگاه آخر است!
روند كند اصلاحات كه ذله مان كرد، اعتراض كرديم. گفتيم «آنقدر از قافله تمدن عقب افتاده ايم كه لحظه اي هم درنگ جايز نيست.» گفتند «تئوري مان چانه زني است با اتكا به قدرت شما.» گفتيم «سياست بازان قدر قدرت به چانه زني پايين نمي آيند از خر شيطان.» متهم مان كردند به نفهمي سياسي، جواني، خامي يا چه مي دانم راديكاليسم سياسي.
روزنامه نگاران را كه زنداني كردند، به ويژه آن مرد كه انگار شجاعت و شرف نداشته همه اين به اصطلاح اصطلاح طلبان را در خود داشت، اعتراض كرديم. گفتيم «چرا رييس جمهور واكنش صريح و تند نشان نمي دهد؟» گفتند «شان رييس جمهور اجل اين حرف ها است كه وكيل مدافع يك روزنامه نگار پاپتي يك لا قبا بشود.» گفتيم «آخر او يك جورهايي راوي بغض در گلوي ما است.» متهم مان كردند به نفهمي سياسي، جواني، خامي يا چه مي دانم راديكاليسم سياسي.
قانون مطبوعات كه با آن وضعيت به حاشيه رانده شد، اعتراض كرديم. گفتيم «مطبوعات اند كه يك تنه بار جنبش اصلاح طلبي را به دوش مي كشند. نگذاريد صداي شان، كه صداي ماست انصافا، خاموش شود.» گفتند «حكم حكومتي است. نمي شود به خاطر مطبوعات جنجال درست كرد و مقابل رهبر ايستاد. وقت اين كار نرسيده است هنوز.» گفتيم «آخر در نبود مطبوعات كدام تريبون را داريم كه اين طور حاتم طايي وار ولخرجي مي كنيد از كيسه ملت.» متهم مان كردند به نفهمي سياسي، جواني، خامي يا چه مي دانم راديكاليسم سياسي.
خب حالا بازي تمام است ديگر. سخنراني آقا فاتحه آن به اصطلاح جنبش را خواند. رييس جمهور كه ذليل تر از آن است كه استعفا بدهد و ترجيح مي دهد به جاي درگير شدن با اصحاب آقا، اين سال هاي باقيمانده رياست جمهوري اش را هم به همان روش ذلت بار پيشين بگذراند و خلاص شود از شر اين بار طاقت سوز كه عده اي از خدا بي خبر ناغافل گذاشتند روي شانه هاي نحيف اش. نمايندگان هم كه يا رام مي شوند با تشر آقا و دست از جفتك انداختن برمي دارند و يا، عده معدودي البته، چموش باقي مي مانند كه حساب اين عده البته با كرام الكاتبين است و حضرت قاضي القضات. جنبش هم، همانطور كه پيش بيني مي شد، به محاق مي رود و دولت و مجلس به شكلي دموكراتيك! به دست ياران بقيه الله الاعظم مي افتد و خلاص.
اينجا ايستگاه آخر است!
سه تصوير تلخ از تهران، شهر خاطرات شيرين!
اول، جمعه بيست و ششم دي ماه
شب هنگام است و من كه ديگر تاب و توان بي قراري را ندارم با يك پاكت سيگار زده ام به دل خيابان هاي حوالي خانه پدري، ظاهرا به نيت قدم زدن و در واقع به نيت آرامش بخشيدن به ذهن پريشان ام. سرگردان و بي هدف پرسه مي زنم در كوچه ها و خيابان هايي كه بعضي را سكوتي مطلق فرا گرفته و بعضي را غوغاي جوان هاي از همه جا بي خبر و دلخوش. در يكي از آن كوچه هاي خلوت، روبروي مغازه اي كه يحتمل بايد فروشگاه فرآورده هاي گوشتي باشد، يك پيرزن ناشناس، لابد به دنبال تكه اي گوشت براي بچه هاي گرسنه اش، مشغول كاويدن و بازكاويدن يك كوه سفيد رنگ آشغال است. شوكه مي شوم؛ آخر انتظار ديدن چنين تصوير دهشتناكي را ندارم، آنهم در اين نقطه از شهر و در اين وقت شب. برمي گردم تا مطمئن شوم كه آن چه ديده ام يك كابوس نيست. مطمئن مي شوم! تصوير مربوطه، كابوس يك انسان پريشان احوال نبوده است.
دوم، چهارشنبه اول بهمن ماه
صبح علي الطلوع است؛ من بعد از مدت ها نقض مقررات سفت و سخت حقوق بگيري و تاخيرهاي صبحگاهي آنچناني امروز خرق عادت كرده ام و خيلي زود رسيده ام به محل كارم. از جلوي كيوسك روزنامه فروشي نزديك شركت كه رد مي شوم مي بينم كه يك مرد ميانسال قوي هيكل درافتاده است با شاگرد كيوسك دار كه جوانكي است كم سن و سال و نحيف. يكي دو جوانمرد حائل كرده اند خودشان را بين دو گلادياتور اما جوانك كوچك اندام در امان نيست از مشت و لگدهاي مرد ميانسال تنومند. ثانيه اي نگذشته است هنوز از آغاز اين نزاع خياباني فرح انگيز كه صاحب كيوسك هم خودش را اضافه مي كند به ضيافت مشت و لگد. صاحب كيوسك كه او هم جوانكي است، گيرم نه به كوچك اندامي اولي، با يك عدد چماق خوش تراش بيرون مي زند از كيوسك و پيش چشم وحشت زده يكي از خانم هاي همكار شعله آتش نزاع درگرفته را فروزان مي كند و فروزان تر. بيش از اين چيزي نمي بينم، ميدان مبارزه از زاويه ديد من خارج شده و من، بي هيچ رغبتي براي ايستادن و تماشا كردن نبرد صبحگاهي گلادياتورهاي خواب آلوده اي كه شهوت دريدن يكي را دارند كه درست مثل خودشان بدبخت است و غرق در هزار و يك قسم مشكل لاينحل، به سرعت خودم را به شركت مي رسانم.
سوم، پنج شنبه دوم بهمن ماه
بعدازظهر است و من، لميده روي كاناپه و در حال بازي بازي كردن با ليوان خالي ويسكي، مشغول تماشاي مسابقه فوتبالي هستم بين تيم محبوب ام، همان كه روزنامه نگاران روزنامه هاي زرد ورزشي قرمزپوشان پايتخت لقب اش داده اند، و يك تيم شهرستاني نسبتا پرمدعا. وادار مي شوم به عوض كردن كانال از بس كه بازي ستاره هاي كاغذي تيم محبوب من كسالت بار است و بي رمق. تا صدا و تصوير كانال بعدي فضاي اتاق را پر كند صداي فريادهاي عصباني يك شير پاك خورده اي از همسايه ها پيبش دستي مي كند و مي پيچد در فضاي اتاق. صدا كه بالا مي رود و بالاتر من بيشتر و بيشتر وسوسه مي شوم تا تلويزيون را، كه حالا به همراه يك موسيقي ملايم تالابي بين المللي در حوالي تبريز را نشان مي دهد، خاموش كنم و ببينم در خانه كدام يك از همسايه ها بر سر كدام موضوع احتمالا بي اهميت اين چنين بلوايي به پا شده است. ميدان نمي دهم اما به وسوسه ام كه بيشتر به كسب و كار خاله خانباجي هاي پنجاه شصت ساله مي ماند. صداي كوبيده شدن در وروردي ساختمان هم كه به هوا مي رود، يادم مي آيد كه بهترين كار همان تماشاي بازي كسالت بار و بي رمق ستاره هاي كاغذي تيم محبوب است.