«گفتم خانم آبي ست ديگر؛ مي آيد و مي رود؛ رنگ به رنگ. پرسيد «خانم آبي ديگر كي باشند؟» گفتم حكما يك زن معمولي؛ كه به قول زيدي وقتي به دست نمي آيد مي شود اثيري. گفت «پس من هم اثيري بوده ام اين همه سال و خودم نمي دانسته ام؟» تيزوبز بود هنوز با آن چشماي شوخ اش. گفتم چيزي در همين حدود. خودش را لوس كرد «حالا چي؟ حالا وقت اش نيست؟» جا خوردم. اين طور سرراست؟ مي خواست امتحان ام كند؟ ياد صحنه ي آخر آينه هاي دردار افتادم كه ابراهيم كنار صنم بانو دراز مي كشد و خوب كه خواننده را پي ي آخر ماجرا مي كشاند، با مشتي حرف هاي قلمبه سلمبه بالاخره از زير هپي اند هاليوودي شانه خالي مي كند.»
به اين بخش از داستان چشم هاي پنهان روز واقعه، آخرين داستان خنده در خانه ي تنهايي، كه فكر مي كردم بي اختيار به صرافت ويرايش كردن يادداشت زير افتادم و البته گذاشتن آن پيش چشم دوستان و رهگذران؛ درست كه چندان متناسب نيست با حال و هواي امروز من اما دقيق احوالات ديروز من را بيان مي كند.
«اول، خوشبختانه يا بدبختانه اش را نمي دانم، اما انگار چند صباحي است حال و هواي اين خراب شده كمي تا قسمتي سانتي مانتاليستي شده است. اجبار به مبهم و سربسته نوشتن كه متاثر است از سنگين بودن فضا و مجازي بودن آن را هم كه اضافه كني به مشكل فوق الذكر، نتيجه اش مي شود يادداشتهايي كه به زعم من فقط يك مشت جفنگيات سانتي مانتاليستي بي سر و ته اند و بس.
اگر مي شد گفت
اگر مي شد نوشت
آنچه را كه ناگفتني است
آنچه را كه نانوشتني است
وقتي آن كه نويسنده اين يادداشت ها است، خزعبلات عجيب و غريب اش را، به شكلي كاملا ساده لوحانه و كودكانه البته، مونتاژ مي كند لا به لاي شعرهاي بيژن جلالي مرحوم، او كه يحتمل شب و روز تن اش در گور مي لرزد بابت جاسازي شدن شعرهاي اش ميان هذيان نوشت هايي اينچنين بي سر و ته، لابد وهم برش مي دارد كه چه تخم دو زرده اي هم گذاشته؛ چه شاهكار ادبي ماندگاري خلق كرده است!
دوم، به مقدسات نداشته ام قسم كه من مي دانم نبايد همه چيز را خلاصه كرد در شعر و از بيخ و بن قيد باقي زندگي را زد؛ گيرم كه آدمي همه درد ديروز و امروز و فرداي زندگي اش را در مثلا يك شعر كوتاه از بيژن جلالي پيدا كند.
چرا آنچه باشكوه است
غم انگيز است
چرا آنچه زيباست
غم انگيز است
چرا آنچه عميق است
غم انگيز است
نمي شود همه چيز را خلاصه كرد در شعر و حرف هاي سانتي مانتاليستي آنچناني و دريغ كرد از معرفي يك مقاله، يك داستان، يك مجموعه عكس يا چه مي دانم يك كلمه حرف حساب براي كسي كه، به جاي خواندن واگويه هاي بي سر و ته يك ذهن پريشان، به دنبال يافتن چيز جديدي است براي دانستن. پشيمان نيستم البته از نوشتن دو سه يادداشت پيشين كه احساسي بودند و به جبر زمان و مكان گنگ و نامفهوم. اما خوب كه فكر مي كنم مي بينم اين قسم حرف ها كمي تا قسمتي بزرگ تر است از حد و اندازه هاي من، حس مي كنم يك جورهايي همان ژست هاي پيشين برازنده تر است براي آدمي در قد و قواره هاي من. اصلا ساخته نشده ام من براي اين حال و هوا انگار و به همين دليل است شايد كه خيلي هم واهمه ندارم از بازگشت به همان حال و هواي چند ماه پيش.
من نخواستن را
جانشين خواستن
كرده ام
و چه سهمگين جان سپردند
همه اين خواستن هايم»
Friday 30 January 2004
Posted by
ahmadreza in
عاشقانه