خدا را شكر خبر جديدي نيست اين روزها كه من خودم را ملزم بدانم به قسمت كردن آن با ديگران. داستاني هم كه اين اواخر ورد زبان همه است، آنقدر مضحك است و خنده دار كه قابل عرض نيست به هيچ وجه. يكي متحصن مي شود و يكي، از ترس اينكه مبادا عباي اش توسط حضرت آقا روي سر مبارك اش كشيده شود، آهنگ ناكوك جمع كردن بساط تحصن را ساز مي كند. يكي تهديد به استعفا مي كند و ديگري، از ترس اينكه مبادا طرفداران آقا عمامه اش را فرو كنند در فلان منفذ بدن اش، توصيه مي كند به ادامه كار و رها نكردن مناصب نان و آب دار دولتي. يكي مي گويد رد صلاحيت نكنيد آنها را كه بيش از يك دهه زندان كشيده اند در آن دوران به قول علماي علم تاريخ ستم شاهي و ديگري ملتمسانه و با آه و ناله تمناي محفوظ ماندن حق هم پالكي هاي خودش را دارد و خيلي هم خودش را ملزم نمي داند به دفاع از حقوق دگرانديش جماعت. خب! اين داستان هاي مضحك كدام يك خواندن دارد كه روايت كردن داشته باشد، آنهم براي ديگراني كه سر خودشان حسابي به حساب و كتاب عالم سياست گرم است؟
با اين همه اما يك خبر قابل عرض هست، گيرم كمي كهنه باشد و فاقد ارزش خبري. ايراني جماعت انگار از بروز حادثه اي ناگوار باخبر شده باشد، مانند پرندگاني كه وقوع زلزله را پيشاپيش بو مي برند، به سرعت در حال گريختن است از اين جهنم خودساخته؛ به هر گوشه دنيا كه بشود. اين را از عطش سيري ناپذير مهاجرت دوست و همكار و هم دانشگاهي سابق و هم مدرسه اي پيشين مي فهمم. منشا اين عطش كه به بالاترين حد ممكن اش رسيده اين روزها نه ميل به داشتن زندگي بهتر كه، به گمان من، ميل به جان در بردن از تبعات يك تراژدي قريب الوقوع است.
Tuesday 27 January 2004
Posted by
ahmadreza in
روزنامهی انقلابی