یادداشت های تنهایی

Sunday 25 January 2004

Posted by ahmadreza in شبانه

از ظهر كه با اعتبار قرضي همكار كنار دستي دزدكي سركي كشيدم به دو صندوق پستي ام و در يكي شان زخم را پيدا كردم تا همين حالا كه به روال اين دو سه شب اخير همه زمان مفيد و غير مفيد شبانگاهي ام را پاي اين كامپيتور زهوار در رفته خرج مي كنم، به هر چه بايد و نبايد متوسل شده ام تا تمركزي پيدا كنم و چيزكي بنويسم كه حال و هواي مرا بعد از خواندن زخم درست و حسابي نشان بدهد؛ بي فايده است اما. همه توش و توان حقير واژه پردازي ام افاقه نمي كند براي سرهم كردن چند جمله و توضيح اينكه چرا امروز ظهر در يك سالن بي سر و ته و بين آدم هايي سرگرم به محاسبه و مذاكره و معامله، مانند موجودات تاكسيدرمي شده، ميخكوب شدم روي صندلي و نگاه مبهوت ام ثابت ماند بر روي كوه هاي شمال تهران كه برج و باروهاي بلند بالا و بي روح آن حوالي، مامن خوش نشينان پايتخت، لاينقطع هاشور مي زنند تصويرشان را.
داشتن اين نازنين دوستان كه من دارم، اينها كه انگار فارغ اند از حساب و كتاب متداول زندگي مدرن، گاهي چنان حس اميد را جاري مي كند در رگ هاي ام كه اگر نبود شرم حضور عاقلان با تمام وجود فرياد مي زدم «زندگي زيباست اي زيبا پسند». گيرم كه يقين داشته باشم، مثل هميشه ايام زندگي، روزهاي آفتابي بلا استثنا رفتني اند و به طرفه العيني جاي خودشان را مي دهند به همان روزهاي آشناي ابري.
زخم
شماره و وسعت زخم ها
خبر از تنی دردمند می دهند
چگونه می توان
با اين همه زخم
از ورای اين کوره پرگداز گذشت؟

قهوه را تلخ تر می خواهی
و سرت به دوران در می آيد.
بايد قرص ها را بلعيد
و از مجازات سخت چشم پوشيد.

روانی ساکن می خواهی
و سفيدی چشم ها هر لحظه نمايان تر می شود

تنها حضور اوست
که آرامش را از ميان اين همه زخم عبور می دهد.
از ميان زخم ها عبورش می دهم.
دلتنگی را از ميان زخم ها عبور می دهم.

شعر تنها با حضور اوست
که به رقص بر می خيزد.

دهانت باز می شود و نفسی تازه می کنی.

مدتهاست که اين اندازه از پهنه آسمان را نديده ای.
اين تنها تصور توست
که با پس لرزه ای پس خواهی افتاد.

همراز!
بگذار آفتاب مستقيم بر سرمان بتابد.
بخت ما را ياری خواهد کرد.
تنها اگر بتوانم
با اين نفس
تو را از ميان اين همه زخم، عبور دهم.

آزاده اخلاقي
بيست و سوم ژانويه دو هزار و چهار ميلادي
ايوانهو، ملبورن

Leave a reply