یادداشت های تنهایی

Thursday 8 January 2004

Posted by ahmadreza in عاشقانه

يك چند روزي كنار گذاشتم نوشتن را. فكر مي كردم بايد بگذارم احساس اين روزها ته نشين شود، شايد بتوانم مثل پيشترها و با همان سبك و سياق هميشگي ادامه بدهم به نوشتن، اين خودارضايي روحي بيمارگونه. اما انگار شدني نيست كه نيست. عنقريب است خفه شوم از بس فكرهاي مربوط و نامربوط هجوم آورده و مي آورند به ذهن من و من نمي نويسم شان، براي كسي بازگو نمي كنم شان و همه را همين طور لاينقطع براي خودم دوره مي كنم و بس. مي دانم با اين گونه نوشتن يادداشت هاي تنهايي تنه مي زند به وبلاگ هايي كه در تمام اين يك سال و اندي اخير خنديده ام به آنها، اما به گمانم تبديل كردن يادداشت هاي تنهايي به چيزي كه اصلا قرار نبوده باشد بهتر است از خفه شدن زير بار حرف هاي نگفته و دغدغه هاي نانوشته.
«امروز دعوت دارم به يك سمينار، از جنس آنها كه يك سخنران خوش سخن مي آيد و با يك نوع چرب زباني خاص جماعتي را ميزباني مي كند كه يا خواب اند و يا با بي حوصلگي مشغول سر و كله زدن با دفتر و دستك شان. دير بيدار شده ام و به ناچار بايد با دستپاچگي لباس بپوشم، با دستپاچگي رانندگي كنم و لابد با دستپاچگي به دنبال محل سمينار بگردم.
در حال رانندگي كه هستم در اتوبان معروف شهر، همان كه مركز شهر را يك راست مي دوزد به حوالي دامنه البرز، هرچه فحش چاروداري در چنته دارم حواله خودم مي كنم. فكر مي كنم لياقت بيش از اين را هم نداشته باشم، من كه وقتي بخت در خانه ام را نمي زند آه و ناله ام گوش فلك را كر مي كند و وقتي پاشنه در خانه را از جا در مي آورد اين طور دست و پاي خودم را گم مي كنم و اصلا يك جورهايي ديوانه مي شوم. نمي دانم از كجا آب مي خورد بي قراري هاي گاه و بي گاه اين روزهاي من. شايد با خوشبختي بيگانه ام من، حتي اگر كوتاه باشد و به چشم برهم زدني فاتحه اش خوانده شود. چه مي دانم! شايد هم بيشتر نگران ادعاهاي روشنفكرنمايانه اي هستم كه در تمام اين سال ها ورد زبان من بوده اند و اين روزها، خيلي صريح و روشن، به چالش كشيده شده اند با اين خوشبختي نابهنگام كه ناغافل از آسمان هبوط كرده است ميان زندگي من.
نرسيده ام هنوز به محل سمينار. ذهن ناآرام من اما مي رود به سمت عاشقانه هاي مارگوت بيكل، همان شاعر گمنامي كه هرچه دارد از نام و نشان در اين سرزمين مديون بازسرايي هاي شاملو است و صداي بم و مهربان شاملو.
به تو نگاه مي كنم
و مي دانم
تو تنها نيازمند يكي نگاهي
تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت كند
بگشايدت
تا به درآيي.

من پا پس مي كشم
و در نيم گشوده
به روي تو
بسته مي شود.
اما آخر مگر مي شود پا پس كشيد، مگر مي شود چشم پوشيد از وسوسه حضوري كه پررنگ است و غريب است و اگر نبود بي پروايي خودم اصلا وجود نداشت امروز.
رسيده ام به محل سمينار حالا، گمان مي كنم ربع ساعتي تاخير دارم. يك جايي آن انتهاي سالن مي نشينم، به روال معمول كه دوست ندارم ميان جمع باشم. تمام صداقت حرفه اي خودم را جمع مي كنم تا شايد بتوانم گوش بدهم به حرف هاي سخنران كه آقاي دكتري است خوش لباس و خوش بيان با صدايي به رنگ صداي آن هنرپيشه معروف كه يك وقتي وهم برش داشته بود نكند او هم استاد فن دكلاماسيون است. آقاي دكتر، درست مثل همان استاد معظم له، گاهي سوت مي كشد و من با خودم فكر مي كنم نكند آقاي دكتر هم، درست مثل همان استاد معظم له، اهل بخيه است. تمام صداقت حرفه اي خودم را هم كه جمع مي كنم بي فايده است. نمي توانم گوش كنم به حرف هاي آقاي دكتر، آخر نه او چيزي مي گويد جز مشتي حرف هاي زيبا كه در اين مملكت به قول همه مان خراب شده به صنار هم نمي خرند آنها را و نه من آنقدر هوش و حواس دارم براي شنيدن حرف هاي ديگران، هرچه باشد. به سرم مي زند آفتاب مهتاب شيوا ارسطويي را كه همين ديشب خريده ام دست بگيرم، من كه چندين و چند رمان نخوانده و نيم خوانده روي ميز كنار تختخواب دارم. شروع مي كنم، صفحه دوم به سوم نرسيده دوست كناري به شوخي مي زند به پهلوي من و با اشاره مي گويد «گوش كن!» معذب مي شوم، بر مي گردانم اش داخل كيف و دوباره بي قرار مي شوم. روي كاغد يادداشتي كه مثلا داده اند براي يادداشت برداري از سخنان آقاي دكتر، سخناني كه لابد قرار است مثل يك اكسير شفابخش آن جهاني براي ما معجزه كند، شعري مي نويسم از بيژن جلالي و بعد از ترس اينكه ديگران ببينند و شروع كنند به متلك پراني به زور پنهان اش مي كنم لاي انباني از كاغذ و كتاب كه اهدايي موسسه آقاي دكتر است.
در يك چشم بر هم زدن
يكديگر را دوست داريم
و در يك چشم بر هم زدن
يكديگر را ترك مي كنيم
در يك چشم بر هم زدن
كنار يكديگر ايستاده ايم
تنهاي تنها.
وقت مي گذرد و زمان استراحت مي رسد. چاي و شيريني را خورده و نخورده مي گذارم روي ميز و از سالن مي زنم بيرون. همين موقع ها است كه دوستي تماس مي گيرد. مصر است برنامه يك سفر كوتاه را بريزد براي آن چند روز تعطيلي انتهاي بهمن ماه. مي گويد «پيگير كار كه نيستي، لااقل كپي پاسپورت ات را بده تا اين جاي آخر كه ارزان هم هست را از دست نداده ايم.» ناراحت نمي شوم از سرزنش اش، راست مي گويد آخر. به سرعت مي روم خانه، پاسپورت را بر مي دارم و به طرفه العيني راه را كج مي كنم به سمت شركتي كه در آن كار مي كند. حالا بليط يك سفر كوتاه در جيب من است، سفري كه همين حالا مي دانم از نان شب هم براي من واجب تر خواهد بود در آن روزهاي انتهايي بهمن ماه.
باز رسيده ام به خانه كه اين بار شلوغ است، براي من كه روي پاي خودم بند نيستم حضور هركسي آزار دهنده است حتي بچه هاي شيرين اما شيطان خواهرم و آن دوست مادرم كه زني پنجاه و اندي ساله و تنها است با هزار و يك قسم مشكل روحي و جسمي. مي آيم پشت ميز تحرير، مي نشينم و شروع مي كنم به نواختن يك تصنيف غم انگيز كه لابد صداي ممتد اصابت انگشتان من بر كليد هاي كي بورد نواي ضرب آن است. بي قراري باز هوار مي شود بر سر لحظه هاي من و در همين حال است كه شعر ديگري از بيژن جلالي، شكسته و بسته البته، مي آيد به ذهن ام.
بين ما گذشته است
آنچه ناگفتني است
و بين ما خواهد گذشت
آنچه بر سر بازار
فرياد مي كنند
و آنچه را در هر كوي و هر منزل
خواهند گفت.
شعر را شكسته و بسته زمزمه مي كنم و وسوسه غريب چشم هاي اش مي آيد پيش چشم من. شعر را شكسته و بسته زمزمه مي كنم و از خودم مي پرسم چرا بايد ابا داشته باشم از بوسيدن اش و يا حتي از گرفتن دستان اش. شعر را شكسته و بسته زمزمه مي كنم و به خودم لعنت مي فرستم، من كه تا ديروز آن شعر بيژن را زمزمه مي كردم كه
اگر پايان همه چيز
فراموشي است
چه فايده از ديدن ها
و به خاطر سپردن ها
چرا بايد حالا دچار باشم به كسي كه مي دانم روزي مثل ماهي از دستان لرزان من ليز خواهد خورد.
مرگ همراه عشق
به سراغم آمد
عشق رفت
ولي مرگ ماند.
بايد تمام كنم اين تصنيف را كه مهمل است و مزخرف. دو سه ساعتي مانده به شروع تئاتري كه همين دو سه روز پيش آمده است روي صحنه. من، گرچه امروز بي قرار تشريف دارم و دلشوره هم يك جورهايي امان ام را بريده، اما عزم كرده ام هر طور شده ببينم حميد امجد اين بار چه دارد براي رو كردن.»

Leave a reply