پراكنده گويي هاي شبانه جمعه دهم بهمن ماه هزار و سيصد هشتاد و دو
اول، مدتي عادت مذموم خودم را فراموش كرده بودم؛ مثله كردن آثار ادبيات داستاني اين مملكت را مي گويم كه نتيجه اش مي شد قرار دادن بخشي از فلان داستان كوتاه و قسمتي از بهمان رمان پيش چشم دوستان ديده و ناديده. به نظر مي رسد اما خنده در خانه ي تنهايي و علي الخصوص داستان چشم هاي پنهان روز واقعه دوباره من را معتاد كرده است به همان عادت ناپسند پيشين.
«گفتم هميشه فكر مي كردم اين جمله ي ديگه پير شدم، بدجوري كليشه اي و از آن بدتر رياكارانه است. شنيدن اش از دهان آدم هاي سي چل ساله مثل تماشاي ديگر نمايش هاي تكراري و بي مسماي ما ايراني هاست: مثل فروتني و تواضع مان. اما حالا مي فهمم پير شدن يعني عادت كردن به چيزها؛ يعني كه ديگر هيچ چيز نتواند به شور و غليان بكشاندمان.»
دوم، اين قطعه موسيقي بي نظير كه حالا موسيقي پس زمينه يادداشت هاي تنهايي است را در حقيقت وقتي دوباره كشف كردم كه در جوار نازنيني مشغول تماشاي تئاتر زائر بودم. آن شب هر چه قدر بيشتر به اين حافظه بي پير فشار آوردم بلكه يادم بيايد موسيقي مربوطه را كجا شنيده ام كمتر چيزي به ياد آوردم، دريغ از يك سر نخ حتي. چند روز بعد اما، خيلي تصادفي، بين آلبوم هاي نازنين گروه موسيقي مورد علاقه ام پيداي اش كردم؛ قطعه نجوا از آلبوم فراسوي انكار. با يك علاقه خاص، تا آنجا كه به كيفيت قطعه مذكور خيلي لطمه نخورد البته، حجم اش را كم كردم و تبديل اش كردم به موسيقي پس زمينه يادداشتهاي تنهايي. يك تير است و دو نشان به گمانم؛ يادي مي كنم از گروه موسيقي مورد علاقه ام و احيانا، خوش شانس باشم اگر، به تعداد هواداران شان يكي دو نفري را اضافه مي كنم و ايضا خاطره آن شب را هم پر رنگ مي كنم براي خودم.
«گفتم خانم آبي ست ديگر؛ مي آيد و مي رود؛ رنگ به رنگ. پرسيد «خانم آبي ديگر كي باشند؟» گفتم حكما يك زن معمولي؛ كه به قول زيدي وقتي به دست نمي آيد مي شود اثيري. گفت «پس من هم اثيري بوده ام اين همه سال و خودم نمي دانسته ام؟» تيزوبز بود هنوز با آن چشماي شوخ اش. گفتم چيزي در همين حدود. خودش را لوس كرد «حالا چي؟ حالا وقت اش نيست؟» جا خوردم. اين طور سرراست؟ مي خواست امتحان ام كند؟ ياد صحنه ي آخر آينه هاي دردار افتادم كه ابراهيم كنار صنم بانو دراز مي كشد و خوب كه خواننده را پي ي آخر ماجرا مي كشاند، با مشتي حرف هاي قلمبه سلمبه بالاخره از زير هپي اند هاليوودي شانه خالي مي كند.»
به اين بخش از داستان چشم هاي پنهان روز واقعه، آخرين داستان خنده در خانه ي تنهايي، كه فكر مي كردم بي اختيار به صرافت ويرايش كردن يادداشت زير افتادم و البته گذاشتن آن پيش چشم دوستان و رهگذران؛ درست كه چندان متناسب نيست با حال و هواي امروز من اما دقيق احوالات ديروز من را بيان مي كند.
«اول، خوشبختانه يا بدبختانه اش را نمي دانم، اما انگار چند صباحي است حال و هواي اين خراب شده كمي تا قسمتي سانتي مانتاليستي شده است. اجبار به مبهم و سربسته نوشتن كه متاثر است از سنگين بودن فضا و مجازي بودن آن را هم كه اضافه كني به مشكل فوق الذكر، نتيجه اش مي شود يادداشتهايي كه به زعم من فقط يك مشت جفنگيات سانتي مانتاليستي بي سر و ته اند و بس.
اگر مي شد گفت
اگر مي شد نوشت
آنچه را كه ناگفتني است
آنچه را كه نانوشتني است
وقتي آن كه نويسنده اين يادداشت ها است، خزعبلات عجيب و غريب اش را، به شكلي كاملا ساده لوحانه و كودكانه البته، مونتاژ مي كند لا به لاي شعرهاي بيژن جلالي مرحوم، او كه يحتمل شب و روز تن اش در گور مي لرزد بابت جاسازي شدن شعرهاي اش ميان هذيان نوشت هايي اينچنين بي سر و ته، لابد وهم برش مي دارد كه چه تخم دو زرده اي هم گذاشته؛ چه شاهكار ادبي ماندگاري خلق كرده است!
دوم، به مقدسات نداشته ام قسم كه من مي دانم نبايد همه چيز را خلاصه كرد در شعر و از بيخ و بن قيد باقي زندگي را زد؛ گيرم كه آدمي همه درد ديروز و امروز و فرداي زندگي اش را در مثلا يك شعر كوتاه از بيژن جلالي پيدا كند.
چرا آنچه باشكوه است
غم انگيز است
چرا آنچه زيباست
غم انگيز است
چرا آنچه عميق است
غم انگيز است
نمي شود همه چيز را خلاصه كرد در شعر و حرف هاي سانتي مانتاليستي آنچناني و دريغ كرد از معرفي يك مقاله، يك داستان، يك مجموعه عكس يا چه مي دانم يك كلمه حرف حساب براي كسي كه، به جاي خواندن واگويه هاي بي سر و ته يك ذهن پريشان، به دنبال يافتن چيز جديدي است براي دانستن. پشيمان نيستم البته از نوشتن دو سه يادداشت پيشين كه احساسي بودند و به جبر زمان و مكان گنگ و نامفهوم. اما خوب كه فكر مي كنم مي بينم اين قسم حرف ها كمي تا قسمتي بزرگ تر است از حد و اندازه هاي من، حس مي كنم يك جورهايي همان ژست هاي پيشين برازنده تر است براي آدمي در قد و قواره هاي من. اصلا ساخته نشده ام من براي اين حال و هوا انگار و به همين دليل است شايد كه خيلي هم واهمه ندارم از بازگشت به همان حال و هواي چند ماه پيش.
من نخواستن را
جانشين خواستن
كرده ام
و چه سهمگين جان سپردند
همه اين خواستن هايم»
خدا را شكر خبر جديدي نيست اين روزها كه من خودم را ملزم بدانم به قسمت كردن آن با ديگران. داستاني هم كه اين اواخر ورد زبان همه است، آنقدر مضحك است و خنده دار كه قابل عرض نيست به هيچ وجه. يكي متحصن مي شود و يكي، از ترس اينكه مبادا عباي اش توسط حضرت آقا روي سر مبارك اش كشيده شود، آهنگ ناكوك جمع كردن بساط تحصن را ساز مي كند. يكي تهديد به استعفا مي كند و ديگري، از ترس اينكه مبادا طرفداران آقا عمامه اش را فرو كنند در فلان منفذ بدن اش، توصيه مي كند به ادامه كار و رها نكردن مناصب نان و آب دار دولتي. يكي مي گويد رد صلاحيت نكنيد آنها را كه بيش از يك دهه زندان كشيده اند در آن دوران به قول علماي علم تاريخ ستم شاهي و ديگري ملتمسانه و با آه و ناله تمناي محفوظ ماندن حق هم پالكي هاي خودش را دارد و خيلي هم خودش را ملزم نمي داند به دفاع از حقوق دگرانديش جماعت. خب! اين داستان هاي مضحك كدام يك خواندن دارد كه روايت كردن داشته باشد، آنهم براي ديگراني كه سر خودشان حسابي به حساب و كتاب عالم سياست گرم است؟
با اين همه اما يك خبر قابل عرض هست، گيرم كمي كهنه باشد و فاقد ارزش خبري. ايراني جماعت انگار از بروز حادثه اي ناگوار باخبر شده باشد، مانند پرندگاني كه وقوع زلزله را پيشاپيش بو مي برند، به سرعت در حال گريختن است از اين جهنم خودساخته؛ به هر گوشه دنيا كه بشود. اين را از عطش سيري ناپذير مهاجرت دوست و همكار و هم دانشگاهي سابق و هم مدرسه اي پيشين مي فهمم. منشا اين عطش كه به بالاترين حد ممكن اش رسيده اين روزها نه ميل به داشتن زندگي بهتر كه، به گمان من، ميل به جان در بردن از تبعات يك تراژدي قريب الوقوع است.
از ظهر كه با اعتبار قرضي همكار كنار دستي دزدكي سركي كشيدم به دو صندوق پستي ام و در يكي شان زخم را پيدا كردم تا همين حالا كه به روال اين دو سه شب اخير همه زمان مفيد و غير مفيد شبانگاهي ام را پاي اين كامپيتور زهوار در رفته خرج مي كنم، به هر چه بايد و نبايد متوسل شده ام تا تمركزي پيدا كنم و چيزكي بنويسم كه حال و هواي مرا بعد از خواندن زخم درست و حسابي نشان بدهد؛ بي فايده است اما. همه توش و توان حقير واژه پردازي ام افاقه نمي كند براي سرهم كردن چند جمله و توضيح اينكه چرا امروز ظهر در يك سالن بي سر و ته و بين آدم هايي سرگرم به محاسبه و مذاكره و معامله، مانند موجودات تاكسيدرمي شده، ميخكوب شدم روي صندلي و نگاه مبهوت ام ثابت ماند بر روي كوه هاي شمال تهران كه برج و باروهاي بلند بالا و بي روح آن حوالي، مامن خوش نشينان پايتخت، لاينقطع هاشور مي زنند تصويرشان را.
داشتن اين نازنين دوستان كه من دارم، اينها كه انگار فارغ اند از حساب و كتاب متداول زندگي مدرن، گاهي چنان حس اميد را جاري مي كند در رگ هاي ام كه اگر نبود شرم حضور عاقلان با تمام وجود فرياد مي زدم «زندگي زيباست اي زيبا پسند». گيرم كه يقين داشته باشم، مثل هميشه ايام زندگي، روزهاي آفتابي بلا استثنا رفتني اند و به طرفه العيني جاي خودشان را مي دهند به همان روزهاي آشناي ابري.
زخم
شماره و وسعت زخم ها
خبر از تنی دردمند می دهند
چگونه می توان
با اين همه زخم
از ورای اين کوره پرگداز گذشت؟
قهوه را تلخ تر می خواهی
و سرت به دوران در می آيد.
بايد قرص ها را بلعيد
و از مجازات سخت چشم پوشيد.
روانی ساکن می خواهی
و سفيدی چشم ها هر لحظه نمايان تر می شود
تنها حضور اوست
که آرامش را از ميان اين همه زخم عبور می دهد.
از ميان زخم ها عبورش می دهم.
دلتنگی را از ميان زخم ها عبور می دهم.
شعر تنها با حضور اوست
که به رقص بر می خيزد.
دهانت باز می شود و نفسی تازه می کنی.
مدتهاست که اين اندازه از پهنه آسمان را نديده ای.
اين تنها تصور توست
که با پس لرزه ای پس خواهی افتاد.
همراز!
بگذار آفتاب مستقيم بر سرمان بتابد.
بخت ما را ياری خواهد کرد.
تنها اگر بتوانم
با اين نفس
تو را از ميان اين همه زخم، عبور دهم.
آزاده اخلاقي
بيست و سوم ژانويه دو هزار و چهار ميلادي
ايوانهو، ملبورن
اول، پريشب كه هوس بي دليل ام براي فال حافظ گرفتن را با يكي از دوستان در ميان گذاشتم نمي دانستم آنقدر كنجكاوي زنانه اش تحريك مي شود كه شب بعد يكي از همين پيام هاي كوتاه تلفني را مي فرستد و از نتيجه كار مي پرسد. امشب، بعد از گذشت دو شب از آن گفت و شنود، بدم نمي آيد تا آن هوس خام را ارضا كنم. يك تير است و دو نشان؛ هم فالي مي گيرم و سوژه اي درست مي كنم براي يك يادداشت جديد و هم كنجكاوي رفيق شفيق ام را ارضا مي كنم، گيرم كه حاصل كار اساسا ربطي نداشته باشد به نيت من و يك جورهايي رنگ و بوي سانتي مانتاليستي هم داشته باشد.
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد/ياد حريف شهر و رفيق سفر نكرد
يا بخت من طريق مروت فرو گذاشت/يا او به شاهراه طريقت گذر نكرد
من ايستاده تا كنمش جان فدا چو شمع/او خود گذر به من چو نسيم سحر نكرد
گقتم مگر به گريه دلش مهربان كنم/چون سخت بود در دل سنگش اثر نكرد
هر كس كه ديد روي تو بوسيد چشم من/كاري كه كرد ديده من بي نظر نكرد
شوخي نگر كه مرغ دل بي قرار من/سوداي دام عاشقي از سر به در نكرد
كلك زبان بريده حافظ در انجمن/با كس نگفت راز تو تا ترك سر نكرد
اين سومين باري است كه طي اين يك سال و اندي اخير فال حافظ مي گيرم و نتيجه اش را هم مي گذارم پيش چشم دوستان و رهگذران. اين فال اخير را كه مي خوانم فكري مي شوم يك رابطه اي پيدا كنم بين غزل اول و دوم كه به ترتيب مربوط اند به چهارم آبان ماه سال قبل و اول فروردين سال جاري.
دوم، حالا كه حرف از سانتي مانتاليسم و اينها است بد نيست دوستان را حواله كنم به خواندن بوي خاك از سيامك گلشيري، داستان كوتاهي كه شروعي دارد بسيار كسالت بار و مابوس كننده و پاياني به غايت دوست داشتني كه آدمي را همينطور چهار چنگولي، مثل صاعقه زده ها، ميخكوب مي كند پاي مانيتور.
«حال عجيبي پيدا كرده بودم. احساس مي كردم سال هاست مي شناسمش، سال ها كنارش زندگي كرده ام. داشتم بويش را هم حس مي كردم، بوي موهاي بلند خرمايي رنگش را كه بالاي سرش بسته بود، بوي تنش را. حالا حتا حرارت بدنش را حس مي كردم، نمناكي بدنش را. انگار اصلا كنار هم بوديم، توي آغوش هم. داشتيم ميان آن اتاق، وسط قفسه هاي كتاب و كارتن هايي كه اين طرف و آن طرف افتاده بود، مي رقصيديم. سرش را گذاشته بود روي شانه ي من. با تمام وجود توي آغوش هم بوديم. قرار بود تا ابد همان وسط برقصيم. عين ديوانه ها چسبيده بودم به آن شيشه و خيره شده بودم به او.»
يك چند روزي كنار گذاشتم نوشتن را. فكر مي كردم بايد بگذارم احساس اين روزها ته نشين شود، شايد بتوانم مثل پيشترها و با همان سبك و سياق هميشگي ادامه بدهم به نوشتن، اين خودارضايي روحي بيمارگونه. اما انگار شدني نيست كه نيست. عنقريب است خفه شوم از بس فكرهاي مربوط و نامربوط هجوم آورده و مي آورند به ذهن من و من نمي نويسم شان، براي كسي بازگو نمي كنم شان و همه را همين طور لاينقطع براي خودم دوره مي كنم و بس. مي دانم با اين گونه نوشتن يادداشت هاي تنهايي تنه مي زند به وبلاگ هايي كه در تمام اين يك سال و اندي اخير خنديده ام به آنها، اما به گمانم تبديل كردن يادداشت هاي تنهايي به چيزي كه اصلا قرار نبوده باشد بهتر است از خفه شدن زير بار حرف هاي نگفته و دغدغه هاي نانوشته.
«امروز دعوت دارم به يك سمينار، از جنس آنها كه يك سخنران خوش سخن مي آيد و با يك نوع چرب زباني خاص جماعتي را ميزباني مي كند كه يا خواب اند و يا با بي حوصلگي مشغول سر و كله زدن با دفتر و دستك شان. دير بيدار شده ام و به ناچار بايد با دستپاچگي لباس بپوشم، با دستپاچگي رانندگي كنم و لابد با دستپاچگي به دنبال محل سمينار بگردم.
در حال رانندگي كه هستم در اتوبان معروف شهر، همان كه مركز شهر را يك راست مي دوزد به حوالي دامنه البرز، هرچه فحش چاروداري در چنته دارم حواله خودم مي كنم. فكر مي كنم لياقت بيش از اين را هم نداشته باشم، من كه وقتي بخت در خانه ام را نمي زند آه و ناله ام گوش فلك را كر مي كند و وقتي پاشنه در خانه را از جا در مي آورد اين طور دست و پاي خودم را گم مي كنم و اصلا يك جورهايي ديوانه مي شوم. نمي دانم از كجا آب مي خورد بي قراري هاي گاه و بي گاه اين روزهاي من. شايد با خوشبختي بيگانه ام من، حتي اگر كوتاه باشد و به چشم برهم زدني فاتحه اش خوانده شود. چه مي دانم! شايد هم بيشتر نگران ادعاهاي روشنفكرنمايانه اي هستم كه در تمام اين سال ها ورد زبان من بوده اند و اين روزها، خيلي صريح و روشن، به چالش كشيده شده اند با اين خوشبختي نابهنگام كه ناغافل از آسمان هبوط كرده است ميان زندگي من.
نرسيده ام هنوز به محل سمينار. ذهن ناآرام من اما مي رود به سمت عاشقانه هاي مارگوت بيكل، همان شاعر گمنامي كه هرچه دارد از نام و نشان در اين سرزمين مديون بازسرايي هاي شاملو است و صداي بم و مهربان شاملو.
به تو نگاه مي كنم
و مي دانم
تو تنها نيازمند يكي نگاهي
تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت كند
بگشايدت
تا به درآيي.
من پا پس مي كشم
و در نيم گشوده
به روي تو
بسته مي شود.
اما آخر مگر مي شود پا پس كشيد، مگر مي شود چشم پوشيد از وسوسه حضوري كه پررنگ است و غريب است و اگر نبود بي پروايي خودم اصلا وجود نداشت امروز.
رسيده ام به محل سمينار حالا، گمان مي كنم ربع ساعتي تاخير دارم. يك جايي آن انتهاي سالن مي نشينم، به روال معمول كه دوست ندارم ميان جمع باشم. تمام صداقت حرفه اي خودم را جمع مي كنم تا شايد بتوانم گوش بدهم به حرف هاي سخنران كه آقاي دكتري است خوش لباس و خوش بيان با صدايي به رنگ صداي آن هنرپيشه معروف كه يك وقتي وهم برش داشته بود نكند او هم استاد فن دكلاماسيون است. آقاي دكتر، درست مثل همان استاد معظم له، گاهي سوت مي كشد و من با خودم فكر مي كنم نكند آقاي دكتر هم، درست مثل همان استاد معظم له، اهل بخيه است. تمام صداقت حرفه اي خودم را هم كه جمع مي كنم بي فايده است. نمي توانم گوش كنم به حرف هاي آقاي دكتر، آخر نه او چيزي مي گويد جز مشتي حرف هاي زيبا كه در اين مملكت به قول همه مان خراب شده به صنار هم نمي خرند آنها را و نه من آنقدر هوش و حواس دارم براي شنيدن حرف هاي ديگران، هرچه باشد. به سرم مي زند آفتاب مهتاب شيوا ارسطويي را كه همين ديشب خريده ام دست بگيرم، من كه چندين و چند رمان نخوانده و نيم خوانده روي ميز كنار تختخواب دارم. شروع مي كنم، صفحه دوم به سوم نرسيده دوست كناري به شوخي مي زند به پهلوي من و با اشاره مي گويد «گوش كن!» معذب مي شوم، بر مي گردانم اش داخل كيف و دوباره بي قرار مي شوم. روي كاغد يادداشتي كه مثلا داده اند براي يادداشت برداري از سخنان آقاي دكتر، سخناني كه لابد قرار است مثل يك اكسير شفابخش آن جهاني براي ما معجزه كند، شعري مي نويسم از بيژن جلالي و بعد از ترس اينكه ديگران ببينند و شروع كنند به متلك پراني به زور پنهان اش مي كنم لاي انباني از كاغذ و كتاب كه اهدايي موسسه آقاي دكتر است.
در يك چشم بر هم زدن
يكديگر را دوست داريم
و در يك چشم بر هم زدن
يكديگر را ترك مي كنيم
در يك چشم بر هم زدن
كنار يكديگر ايستاده ايم
تنهاي تنها.
وقت مي گذرد و زمان استراحت مي رسد. چاي و شيريني را خورده و نخورده مي گذارم روي ميز و از سالن مي زنم بيرون. همين موقع ها است كه دوستي تماس مي گيرد. مصر است برنامه يك سفر كوتاه را بريزد براي آن چند روز تعطيلي انتهاي بهمن ماه. مي گويد «پيگير كار كه نيستي، لااقل كپي پاسپورت ات را بده تا اين جاي آخر كه ارزان هم هست را از دست نداده ايم.» ناراحت نمي شوم از سرزنش اش، راست مي گويد آخر. به سرعت مي روم خانه، پاسپورت را بر مي دارم و به طرفه العيني راه را كج مي كنم به سمت شركتي كه در آن كار مي كند. حالا بليط يك سفر كوتاه در جيب من است، سفري كه همين حالا مي دانم از نان شب هم براي من واجب تر خواهد بود در آن روزهاي انتهايي بهمن ماه.
باز رسيده ام به خانه كه اين بار شلوغ است، براي من كه روي پاي خودم بند نيستم حضور هركسي آزار دهنده است حتي بچه هاي شيرين اما شيطان خواهرم و آن دوست مادرم كه زني پنجاه و اندي ساله و تنها است با هزار و يك قسم مشكل روحي و جسمي. مي آيم پشت ميز تحرير، مي نشينم و شروع مي كنم به نواختن يك تصنيف غم انگيز كه لابد صداي ممتد اصابت انگشتان من بر كليد هاي كي بورد نواي ضرب آن است. بي قراري باز هوار مي شود بر سر لحظه هاي من و در همين حال است كه شعر ديگري از بيژن جلالي، شكسته و بسته البته، مي آيد به ذهن ام.
بين ما گذشته است
آنچه ناگفتني است
و بين ما خواهد گذشت
آنچه بر سر بازار
فرياد مي كنند
و آنچه را در هر كوي و هر منزل
خواهند گفت.
شعر را شكسته و بسته زمزمه مي كنم و وسوسه غريب چشم هاي اش مي آيد پيش چشم من. شعر را شكسته و بسته زمزمه مي كنم و از خودم مي پرسم چرا بايد ابا داشته باشم از بوسيدن اش و يا حتي از گرفتن دستان اش. شعر را شكسته و بسته زمزمه مي كنم و به خودم لعنت مي فرستم، من كه تا ديروز آن شعر بيژن را زمزمه مي كردم كه
اگر پايان همه چيز
فراموشي است
چه فايده از ديدن ها
و به خاطر سپردن ها
چرا بايد حالا دچار باشم به كسي كه مي دانم روزي مثل ماهي از دستان لرزان من ليز خواهد خورد.
مرگ همراه عشق
به سراغم آمد
عشق رفت
ولي مرگ ماند.
بايد تمام كنم اين تصنيف را كه مهمل است و مزخرف. دو سه ساعتي مانده به شروع تئاتري كه همين دو سه روز پيش آمده است روي صحنه. من، گرچه امروز بي قرار تشريف دارم و دلشوره هم يك جورهايي امان ام را بريده، اما عزم كرده ام هر طور شده ببينم حميد امجد اين بار چه دارد براي رو كردن.»