چه مي شود كرد ديگر اين هم سهم ماست از زندگي. درد و درد و باز هم درد. درست در ابتداي زمستاني سرد و طاقت سوز خانه هاي مردم بي نوا هوار مي شود روي سرشان و فاجعه آنقدر عميق مي شود كه مسئولان مملكتي و ارزشي ما را وادار مي كند تا از اعضاي جامعه جهاني، كه پيشتر از صغير و كبير همه دشمن بودند و مستكبر بودند و چه و چه، طلب كمك كنند. راستي تاوان چه چيزي را پس مي دهيم ما؟ شايد تاوان ناداني مان را پس مي دهيم كه انقدر سخت است و دردناك والا هيچوقت آتقدر بدكردار نبوده ايم كه جزاي مان اين باشد كه هست.
وقتي مي بينم پدرم نمي تواند مثل سنگ بنشيند و ضجه هاي مردي كه تمام خانواده اش را از دست داده تماشا كند، وقتي مي بينم بغض اش مي گيرد و مثل برق، براي اينكه ديگران نبينند چقدر رقيق القلب است، مي رود به اتاق مجاور به خودم مي گويم «پدرم يكي است مثل ديگر مردان اين مملكت، ما هيچوقت آتقدر بدكردار نبوده ايم كه جزاي مان اين باشد كه هست.» وقتي مي بينم مادرم، مثل خيلي وقت هاي ديگر، سريع رفته است بر سر كمد لباس هاي مان و بعضي ها را كپه كرده گوشه اتاق با خودم مي گويم «مادرم يكي است مثل ديگر زنان اين مملكت، ما هيچوقت آتقدر بدكردار نبوده ايم كه جزاي مان اين باشد كه هست.» اين تاوان ناداني مان است كه به سختي مي پردازيم، اين بار مردم بي نواي بم و بار ديگر مردم يك گوشه ديگر از اين خاك كه اين روزها غمگين است و غمگين است و غمگين.
Saturday 27 December 2003
Posted by
ahmadreza in
شبانه