قصد نداشتم چيزي بنويسم، چند هفته يا چند روزي لااقل. رمق نوشتن نداشتم آخر. پريشب ها يكي از همان گره هاي دروني، يكي از همان ها كه مردم نمي دانند و من هم ترجيح مي دهم ندانند از بس كه مايه تاسف است و دريغ، همه اعتبار نداشته من را داد به باد بي آبرويي در يك جمع كوچك. آن گره عزيز كه مرا گاهي وادار مي كند زيارت ملك الموت را از ته دل بخواهم به گمانم يك رابطه را هم سست كرده باشد و متزلزل، از بيخ و بن ويران نكرده باشد اگر. امشب اما پرهيز را بايد بشكنم، از بس كه نياز دارم به نوشتن. يادداشت زير كه بخش مهمي است از نامه اي كه لابد قرار است يك دوست ناديده آن را بخواند حاصل همين نياز است، نامه اي كه شايد فرستاده شود و شايد هم تا ابدالآباد خاك بخورد ميان نامه هايي كه نوشته شده اند و هيچوقت به دست كسي نرسيده اند.
«چند روزي بود كه هواي كافه نشيني كرده بودم. هوس وقت گذراني در يك كافه تنگ و بي نور و خلوت كه پر باشد از دود سيگار و پيپ، آنقدر كه چهره آدم ها محو شود زير هاله سنگيني از دود، مثل بختك افتاده بود روي دغدغه هاي اين روزهاي من. كافه اي مثل همان كه پيشترها مشتري پر و پا قرص اش بودم. آن كافه كه اين روزها ارج و قرب سال هاي رفته را ندارد، از قضاي روزگار يا از سر تصادف، درست روبروي بانكي است كه در آن حسابكي دارم و گاه و بي گاه ناخنكي هم به موجودي اش مي زنم، به آن به قول شاملو نواله ناگزير. بازي روزگار است ديگر. پيشترها در كافه چيزي مي گرفتم، يا توهم گرفتن اش را داشتم، كه در كتاب ها خوانده بودم نمي شود با پول خريد آن را و حالا، چند سال بعد، از روبروي همان كافه اسكناس هاي سبز رنگ مي گيرم و هربار به خودم نهيب مي زنم كه «مردك! گاهي در كتاب ها هم مي شود چهار خط حرف مربوط پيدا كرد.»
امشب اما كافه نشيني ديگر يك هوس نبود، يك نياز بود چون من، بعد از يك كلنجار كوچك البته، به اين نتيجه رسيده بودم كه بيشتر به قهوه و سيگار نياز دارم تا ويسكي و پيپ. بله قهوه تلخ و سيگار كه اين آخري البته انتخابي است خنده دار، محصول يك اتفاق خنده دار. من از فروشنده يك بسته توتون خواسته بودم كه پسرك به جاي آن يك بسته سيگار گذاشت روي پيش خوان، سيگاري با همان مارك و با همان رنگ. پسرك خيلي تصادفي وسوسه ام كرد كه با يك تير دو نشان بزنم، نقبي به دنياي بيست سالگي و ايضا خلاصي از دردسرهاي پيپ كشيدن كه كانه عذاب اليم است براي من.
اينها را نوشتم كه بگويم چرا امشب تنها رفتم به آن كافه تازه يافته كه درست نزديك خانه پدري است و تنگ و تاريك است و خلوت است و اگر كمي همت به خرج بدهي مي تواند پر از دود هم باشد، آنقدر كه لااقل چهره خودت را محو كند در نگاه ديگران. اينها را نوشتم كه بگويم من امشب گرفتار برزخي هستم كه اتفاقا خودساخته نيست و خودخواسته هم. نمي دانم لامروت از كجا يكباره هوار شد روي سر من، من كه همه توان خودم را خرج مي كنم گاهي براي اجتناب از اين قسم برزخ هاي خانه خراب كن. باز داستان همان است كه مي داني لابد. داستان همان پرنده كمياب و زيبا است كه هوس مي كند روي شاخه خشكي بنشيند، شاخه اي كه تو مي داني چه اندازه خشك است و پوسيده، شاخه اي كه طاقت طوفان را ندارد و به نسيمي آنچنان مي شكند كه انگار هيچ وقت نبوده است. پرنده نمي داند، تو مي داني اما. پرنده نمي داند و شايد به همين دليل است كه هوس كرده بنشيند و لختي يا شايد عمري، كسي چه مي داند، روي آن شاخه زندگي را بگذراند. تو مي داني كه شاخه پيش از اينكه نگران شكستن خودش باشد، نگران پرنده است كه مبادا زندگي اش را بگذارد بر سر اين هوس كه احمقانه است و خام است و بفهمي نفهمي به شرط بستن روي يك اسب مرده مي ماند. چشم پوشيدن و مخفي شدن پشت شاخه هاي قوي تر و لايق تر هم البته سخت است براي آن شاخه فرتوت و تو اين را هم خوب مي داني. همين است كه حال من را برزخي كرده است امشب، ديدن اين تراژدي اسفبار كه انگار تمامي ندارد و هرلحظه به شكلي در مي آيد. من از يك طرف دلم مي سوزد به حال آن شاخه خشك و از يك طرف نگران آن پرنده بي نظير هستم كه لياقت اش، صادقانه و بي اغراق، به مراتب بيش از اين قسم شاخه هاي حقير است.
راستي بعد از قرني امشب رفته بودم سينما، من كه مي داني حوصله محيط هاي سانتي مانتال را ندارم و سال تا سال رنگ سينماهاي اين شهر را هم نمي بينم. نسبتا خوب بود يا به قول آن تماشاگر كه فيلسوف به نظر مي رسيد يك عاشقانه روشنفكرانه!!! هرچه بود اما براي من كه اين روزها به مرض جديدي دچار شده ام، مرض رديابي ديالوگ ها براي پيدا كردن يك فقره حرف حساب در قالبي متفاوت، پر بود از سوژه هاي ناب كه مي شد با آنها يك چند روزي وبلاگ را سرپا نگه داشت. آن كه يادم مانده و بي ربط هم نيست به آنچه پيشتر گفتم را مي نويسم براي عبرت خودم، تو و ديگران! «زن: اينكه آدم خودشو بزنه به اون راه صنعت ادبيه؟ مرد: نه مادرزاديه!» همين و تمام.»
Wednesday 24 December 2003
Posted by
ahmadreza in
عاشقانه