«در يك غمنامه بزرگ، هنر پيشه نقش دوم هرگز نمي ميرد. اين حرف را كسي به من گفت كه در زندگيش هفت بار مرده بود، با وجود اين وقت گفتن اين حرف به صداي بلند مي خنديد.»
بي اغراق هنوز مسخ محشري هستم كه بلقيس و ذوالفقار و موهبت به پا كردند امشب. آخر فكر نمي كردم اين اندازه تاثير گذار باشد و فراموش ناشدني، نمايشي كه همينطور يكباره و بي برنامه فكر تماشاي آن مثل بختك افتاد به جان من. اصلا تصور نمي كردم بشود داستان يك عشق ناكام را به اين ظرافت پيش برد در بطن يك نمايش نامه كاملا سياسي كه انگار آن را براي همه زمان ها و براي تمام كشورهاي پيراموني نوشته اند. هيچ توقع نداشتم كه امشب فرزانه كابلي و محمد عمراني و ميكاييل شهرستاني اين طور طنازي كنند روي صحنه، آنقدر كه ارادت من لااقل نسبت به اين نفر آخر صدها برابر شود. در مخيله ام نمي گنجيد كه ديالوگ هاي مسحور كننده نمايش آنقدر متعدد باشد كه حافظه اين روزها معيوب من همه را فراموش كند الا همين يك جمله بلقيس را كه از دل آن مي شود هزار معني بيرون كشيد. «دلم تركيد از بس هيچ اتفاقي نيفتاد.» پيش بيني نمي كردم خاطرات هنرپيشه نقش دوم كه آخرين اجراهاي آن روي صحنه مي رود اينطور جاگير شود در ذهن من. بي اغراق هنوز مسخ محشري هستم كه بلقيس و ذوالفقار و موهبت به پا كردند امشب.
«ما تصوير كوچك اين دنيائيم، اگر حقير، اگر شكسته. ما تصوير زمانه خود هستيم. اعتراف مي كنيم كه از ما بازيگران بهتري هستند… كه سنگ آسياي آنان از خون شما مي گردد و نمايشنامه شان را بارها خوانده ايد: با نام جعلي تاريخ!»
Friday 19 December 2003
Posted by
ahmadreza in
شبانه