یادداشت های تنهایی

Wednesday 17 December 2003

Posted by ahmadreza in شبانه

يكي از دوستان شكري خورده است كه خيلي ها مي خورند و آب هم از آب تكان نمي خورد، اين رفيق بدشانس من اما اين روزها حسابي دارد تاوان آن شكرخوري را پس مي دهد. پريشب كه رفته بودم تا كمكي بكنم، به ناچار و برخلاف عادت هميشگي كه حتي براي طي مسيرهاي كوتاه بايد يك وسيله اي چيزي حاضر و آماده داشته باشم، يك مسير چند دقيقه اي را در سرمايي كه كمتر ديده ايم در اين سال ها پياده روي كردم. در حال گز كردن همان مسافت كوتاه كه بودم به اين فكر افتادم كه چه ايده خوبي است پياده روي شبانه در اين سرما، تنها يا در كنار يك دوست و يا حتي به همراه يك جمع صميمي از دوستان. در همان حال البته به ياد شعري افتادم از ليلا فرجامي كه كوتاه است و مختصر است و كمي تا قسمتي متناسب با حال و هواي همان پياده روي رويايي.
ام از ليلا فرجامي
در شب همه چيز
به مبدا خود
باز مي گردد:
نور به تاريكي
باد به ويراني
خاك به تنهايي,
من
به تو.
در شب همه چيز
به مبدا خود
باز مي گردد
چون ما خيره و مبهوت
به فرود برگ انجيري
بر رستخير هزار باره خاك.
چون ما برهنه ترين آدم و حوا
در نخستين خلقت همآغوشي.

Leave a reply