یادداشت های تنهایی

Monday 29 December 2003

Posted by ahmadreza in شبانه

مي دانم روز و شب فكر كردن به يك اسم، وقتي ده ها هزار بدن بي جان روي دست ما است، عادلانه نيست، عاقلانه نيست، انساني هم نيست. مي دانم بعد از سال ها سر زدن به مجموعه كاست هاي خاك گرفته سال هاي پيش و دست گذاشتن روي آنها كه يك نام خاص را بر روي خود دارند با هيچ ژست روشنفكري نمي خواند، يك قسم مرده پرستي است اصلا. اما چه مي شود كرد. آخر صداي محزون و غم انگيز ايرج بسطامي بخشي است فراموش ناشدني در زندگي من، آن دوبيتي خواني سوزناك ايرج با نواي ساز محمدعلي كياني نژاد، آن تصنيف مهر روز فروز و آن تصنيف وطن من. همين است كه از سر شب تا حالا صداي ايرج بسطامي در خانه پيچيده است.
«اي خطه ايران مهين، اي وطن من/اي گشته به مهر تو عجين جان و تن من

امروز همي گويم با محنت بسيار/دردا و دريغا وطن من وطن من»

Saturday 27 December 2003

Posted by ahmadreza in شبانه

صداي تلويزيون كم بود و من فقط شنيدم كه مجري تلويزيون، يكي از همان ها كه اين روزها همه تلاش و استعداد خود را به كار مي گيرند تا سوزناك ترين جملات را رديف كنند و بيشترين اشك را بگيرند از بيينده ها، اسمي برد از ايرج و تسليتي گفت به جامعه هنري. همين كافي بود تا بغض گلوي من را بگيرد. ياد آن تصنيفهاي بي نظير ايرج افتادم در كنار گروه عارف، ياد آن آوازهاي دوست داشتني اش با صداي لطيف ساز پرويز خان مشكاتيان، ياد افق مهر و مژده بهار، افشاري مركب و وطن من، ياد آن تصنيف باشكوه ساخته محمدعلي كياني نژاد نازنين بر روي شعر جاودان خواجوي كرماني كه ايرج با شور تمام آن را در سالن فرهنگسراي آزادي اجرا كرد در كنار گروه دستان و حميد متبسم، مرد متين موسيقي ايران. «از آن زمان كه چو خواجو عنان دل به تو دادم/به جان رسيدم و هرگز به كام دل نرسيدم»
ايرج بسطامي هم رفت زير يك خروار آوار. ديگر كسي صداي محزون ايرج را در حال دوبيتي خواني نخواهد شنيد. نواي مهر روز فروز ايرج براي هميشه خاموش شد.

Saturday 27 December 2003

Posted by ahmadreza in شبانه

چه مي شود كرد ديگر اين هم سهم ماست از زندگي. درد و درد و باز هم درد. درست در ابتداي زمستاني سرد و طاقت سوز خانه هاي مردم بي نوا هوار مي شود روي سرشان و فاجعه آنقدر عميق مي شود كه مسئولان مملكتي و ارزشي ما را وادار مي كند تا از اعضاي جامعه جهاني، كه پيشتر از صغير و كبير همه دشمن بودند و مستكبر بودند و چه و چه، طلب كمك كنند. راستي تاوان چه چيزي را پس مي دهيم ما؟ شايد تاوان ناداني مان را پس مي دهيم كه انقدر سخت است و دردناك والا هيچوقت آتقدر بدكردار نبوده ايم كه جزاي مان اين باشد كه هست.
وقتي مي بينم پدرم نمي تواند مثل سنگ بنشيند و ضجه هاي مردي كه تمام خانواده اش را از دست داده تماشا كند، وقتي مي بينم بغض اش مي گيرد و مثل برق، براي اينكه ديگران نبينند چقدر رقيق القلب است، مي رود به اتاق مجاور به خودم مي گويم «پدرم يكي است مثل ديگر مردان اين مملكت، ما هيچوقت آتقدر بدكردار نبوده ايم كه جزاي مان اين باشد كه هست.» وقتي مي بينم مادرم، مثل خيلي وقت هاي ديگر، سريع رفته است بر سر كمد لباس هاي مان و بعضي ها را كپه كرده گوشه اتاق با خودم مي گويم «مادرم يكي است مثل ديگر زنان اين مملكت، ما هيچوقت آتقدر بدكردار نبوده ايم كه جزاي مان اين باشد كه هست.» اين تاوان ناداني مان است كه به سختي مي پردازيم، اين بار مردم بي نواي بم و بار ديگر مردم يك گوشه ديگر از اين خاك كه اين روزها غمگين است و غمگين است و غمگين.

Wednesday 24 December 2003

Posted by ahmadreza in عاشقانه

قصد نداشتم چيزي بنويسم، چند هفته يا چند روزي لااقل. رمق نوشتن نداشتم آخر. پريشب ها يكي از همان گره هاي دروني، يكي از همان ها كه مردم نمي دانند و من هم ترجيح مي دهم ندانند از بس كه مايه تاسف است و دريغ، همه اعتبار نداشته من را داد به باد بي آبرويي در يك جمع كوچك. آن گره عزيز كه مرا گاهي وادار مي كند زيارت ملك الموت را از ته دل بخواهم به گمانم يك رابطه را هم سست كرده باشد و متزلزل، از بيخ و بن ويران نكرده باشد اگر. امشب اما پرهيز را بايد بشكنم، از بس كه نياز دارم به نوشتن. يادداشت زير كه بخش مهمي است از نامه اي كه لابد قرار است يك دوست ناديده آن را بخواند حاصل همين نياز است، نامه اي كه شايد فرستاده شود و شايد هم تا ابدالآباد خاك بخورد ميان نامه هايي كه نوشته شده اند و هيچوقت به دست كسي نرسيده اند.
«چند روزي بود كه هواي كافه نشيني كرده بودم. هوس وقت گذراني در يك كافه تنگ و بي نور و خلوت كه پر باشد از دود سيگار و پيپ، آنقدر كه چهره آدم ها محو شود زير هاله سنگيني از دود، مثل بختك افتاده بود روي دغدغه هاي اين روزهاي من. كافه اي مثل همان كه پيشترها مشتري پر و پا قرص اش بودم. آن كافه كه اين روزها ارج و قرب سال هاي رفته را ندارد، از قضاي روزگار يا از سر تصادف، درست روبروي بانكي است كه در آن حسابكي دارم و گاه و بي گاه ناخنكي هم به موجودي اش مي زنم، به آن به قول شاملو نواله ناگزير. بازي روزگار است ديگر. پيشترها در كافه چيزي مي گرفتم، يا توهم گرفتن اش را داشتم، كه در كتاب ها خوانده بودم نمي شود با پول خريد آن را و حالا، چند سال بعد، از روبروي همان كافه اسكناس هاي سبز رنگ مي گيرم و هربار به خودم نهيب مي زنم كه «مردك! گاهي در كتاب ها هم مي شود چهار خط حرف مربوط پيدا كرد.»
امشب اما كافه نشيني ديگر يك هوس نبود، يك نياز بود چون من، بعد از يك كلنجار كوچك البته، به اين نتيجه رسيده بودم كه بيشتر به قهوه و سيگار نياز دارم تا ويسكي و پيپ. بله قهوه تلخ و سيگار كه اين آخري البته انتخابي است خنده دار، محصول يك اتفاق خنده دار. من از فروشنده يك بسته توتون خواسته بودم كه پسرك به جاي آن يك بسته سيگار گذاشت روي پيش خوان، سيگاري با همان مارك و با همان رنگ. پسرك خيلي تصادفي وسوسه ام كرد كه با يك تير دو نشان بزنم، نقبي به دنياي بيست سالگي و ايضا خلاصي از دردسرهاي پيپ كشيدن كه كانه عذاب اليم است براي من.
اينها را نوشتم كه بگويم چرا امشب تنها رفتم به آن كافه تازه يافته كه درست نزديك خانه پدري است و تنگ و تاريك است و خلوت است و اگر كمي همت به خرج بدهي مي تواند پر از دود هم باشد، آنقدر كه لااقل چهره خودت را محو كند در نگاه ديگران. اينها را نوشتم كه بگويم من امشب گرفتار برزخي هستم كه اتفاقا خودساخته نيست و خودخواسته هم. نمي دانم لامروت از كجا يكباره هوار شد روي سر من، من كه همه توان خودم را خرج مي كنم گاهي براي اجتناب از اين قسم برزخ هاي خانه خراب كن. باز داستان همان است كه مي داني لابد. داستان همان پرنده كمياب و زيبا است كه هوس مي كند روي شاخه خشكي بنشيند، شاخه اي كه تو مي داني چه اندازه خشك است و پوسيده، شاخه اي كه طاقت طوفان را ندارد و به نسيمي آنچنان مي شكند كه انگار هيچ وقت نبوده است. پرنده نمي داند، تو مي داني اما. پرنده نمي داند و شايد به همين دليل است كه هوس كرده بنشيند و لختي يا شايد عمري، كسي چه مي داند، روي آن شاخه زندگي را بگذراند. تو مي داني كه شاخه پيش از اينكه نگران شكستن خودش باشد، نگران پرنده است كه مبادا زندگي اش را بگذارد بر سر اين هوس كه احمقانه است و خام است و بفهمي نفهمي به شرط بستن روي يك اسب مرده مي ماند. چشم پوشيدن و مخفي شدن پشت شاخه هاي قوي تر و لايق تر هم البته سخت است براي آن شاخه فرتوت و تو اين را هم خوب مي داني. همين است كه حال من را برزخي كرده است امشب، ديدن اين تراژدي اسفبار كه انگار تمامي ندارد و هرلحظه به شكلي در مي آيد. من از يك طرف دلم مي سوزد به حال آن شاخه خشك و از يك طرف نگران آن پرنده بي نظير هستم كه لياقت اش، صادقانه و بي اغراق، به مراتب بيش از اين قسم شاخه هاي حقير است.
راستي بعد از قرني امشب رفته بودم سينما، من كه مي داني حوصله محيط هاي سانتي مانتال را ندارم و سال تا سال رنگ سينماهاي اين شهر را هم نمي بينم. نسبتا خوب بود يا به قول آن تماشاگر كه فيلسوف به نظر مي رسيد يك عاشقانه روشنفكرانه!!! هرچه بود اما براي من كه اين روزها به مرض جديدي دچار شده ام، مرض رديابي ديالوگ ها براي پيدا كردن يك فقره حرف حساب در قالبي متفاوت، پر بود از سوژه هاي ناب كه مي شد با آنها يك چند روزي وبلاگ را سرپا نگه داشت. آن كه يادم مانده و بي ربط هم نيست به آنچه پيشتر گفتم را مي نويسم براي عبرت خودم، تو و ديگران! «زن: اينكه آدم خودشو بزنه به اون راه صنعت ادبيه؟ مرد: نه مادرزاديه!» همين و تمام.»

Friday 19 December 2003

Posted by ahmadreza in شبانه

«در يك غمنامه بزرگ، هنر پيشه نقش دوم هرگز نمي ميرد. اين حرف را كسي به من گفت كه در زندگيش هفت بار مرده بود، با وجود اين وقت گفتن اين حرف به صداي بلند مي خنديد.»
بي اغراق هنوز مسخ محشري هستم كه بلقيس و ذوالفقار و موهبت به پا كردند امشب. آخر فكر نمي كردم اين اندازه تاثير گذار باشد و فراموش ناشدني، نمايشي كه همينطور يكباره و بي برنامه فكر تماشاي آن مثل بختك افتاد به جان من. اصلا تصور نمي كردم بشود داستان يك عشق ناكام را به اين ظرافت پيش برد در بطن يك نمايش نامه كاملا سياسي كه انگار آن را براي همه زمان ها و براي تمام كشورهاي پيراموني نوشته اند. هيچ توقع نداشتم كه امشب فرزانه كابلي و محمد عمراني و ميكاييل شهرستاني اين طور طنازي كنند روي صحنه، آنقدر كه ارادت من لااقل نسبت به اين نفر آخر صدها برابر شود. در مخيله ام نمي گنجيد كه ديالوگ هاي مسحور كننده نمايش آنقدر متعدد باشد كه حافظه اين روزها معيوب من همه را فراموش كند الا همين يك جمله بلقيس را كه از دل آن مي شود هزار معني بيرون كشيد. «دلم تركيد از بس هيچ اتفاقي نيفتاد.» پيش بيني نمي كردم خاطرات هنرپيشه نقش دوم كه آخرين اجراهاي آن روي صحنه مي رود اينطور جاگير شود در ذهن من. بي اغراق هنوز مسخ محشري هستم كه بلقيس و ذوالفقار و موهبت به پا كردند امشب.
«ما تصوير كوچك اين دنيائيم، اگر حقير، اگر شكسته. ما تصوير زمانه خود هستيم. اعتراف مي كنيم كه از ما بازيگران بهتري هستند… كه سنگ آسياي آنان از خون شما مي گردد و نمايشنامه شان را بارها خوانده ايد: با نام جعلي تاريخ!»

Wednesday 17 December 2003

Posted by ahmadreza in شبانه

يكي از دوستان شكري خورده است كه خيلي ها مي خورند و آب هم از آب تكان نمي خورد، اين رفيق بدشانس من اما اين روزها حسابي دارد تاوان آن شكرخوري را پس مي دهد. پريشب كه رفته بودم تا كمكي بكنم، به ناچار و برخلاف عادت هميشگي كه حتي براي طي مسيرهاي كوتاه بايد يك وسيله اي چيزي حاضر و آماده داشته باشم، يك مسير چند دقيقه اي را در سرمايي كه كمتر ديده ايم در اين سال ها پياده روي كردم. در حال گز كردن همان مسافت كوتاه كه بودم به اين فكر افتادم كه چه ايده خوبي است پياده روي شبانه در اين سرما، تنها يا در كنار يك دوست و يا حتي به همراه يك جمع صميمي از دوستان. در همان حال البته به ياد شعري افتادم از ليلا فرجامي كه كوتاه است و مختصر است و كمي تا قسمتي متناسب با حال و هواي همان پياده روي رويايي.
ام از ليلا فرجامي
در شب همه چيز
به مبدا خود
باز مي گردد:
نور به تاريكي
باد به ويراني
خاك به تنهايي,
من
به تو.
در شب همه چيز
به مبدا خود
باز مي گردد
چون ما خيره و مبهوت
به فرود برگ انجيري
بر رستخير هزار باره خاك.
چون ما برهنه ترين آدم و حوا
در نخستين خلقت همآغوشي.

Tuesday 16 December 2003

Posted by ahmadreza in شبانه

آن وقت ها كه حسين خان نوش آذر روزانه هاي اش و علي الخصوص روزانه هاي داستان گونه اش را مي گذاشت در معرض ديد ديگران، كم نبود تعداد يادداشتهايي كه كم و بيش آينه ذهنيات من بودند. به همين دليل ضايعه اسفباري بود در چشم من كنار گذاشتن روزانه نويسي و تخته كردن در صفحه پر ملاطي كه انتخاب اول من بود براي وبلاگ خواني، آنقدر كه جايگزين كردن آن صفحه دوست داشتني با يك جنگ ادبي هم نتوانست جاي خالي اش را پر كند. و به همين دليل است شايد كه من بازگشت حسين خان نوش آذر به دنياي روزانه نويسي را يك سورپريز واقعي تلقي مي كنم و به فال نيك مي گيرم اش، به ويژه كه نوش آذر باز، به سياق همان روزها، با يك يادداشت رويايي دنيايي را تصوير كرده كه حتي فكر كردن به آن فتيله مثبت انديشي ام را براي چند روزي پايين مي كشد.
«پس از آخرين گفت وگوی تلفنی، دو سال پيش در چنين روزى او ناگهان ناپديد شد. دو سال است او را نديده ام و بعيد است روزی او را ببينم. با اين حال اگر می شد، اگر می توانستم خورشيد را از آسمان پايين می کشيدم و به او هديه می دادم. ماه را به دو نيم می کردم و هر دو نيمهء ماه را در سفره او می گذاشتم. اگر می شد، اگر می توانستم ستاره ها را يکی يکی از آسمان پايين می کشيدم، نخ می کردم و به گردن او می آويختم. با اين حال تنها کاری که ازم برمی آيد، اين است که به طرف تلفن بروم، گوشی را بردارم و شمارهء او را بگيرم.
هميشه از آن سوى خط صدای بوق آزاد می آيد، و من هميشه با لذت به اين صدا گوش می دهم.
فكر مى كنم دو سال است كه هر روز شماره تلفن او را مى گيرم و به صداى بوق آزاد گوش مى دهم. اينها همه بخشى از يك رسم است. آيين زندگى مردى است كه در نبود او سخت احساس بى پناهى مى كند.»

Saturday 13 December 2003

Posted by ahmadreza in شبانه

نمي دانم اگر مقيم سئول بودم و سري مي زدم به گالري خورشيد براي ديدن نمايشگاه مناظر مگنوم چه حس و حالي به من دست مي داد، من كه همين حالا هم سرم به دوران افتاده است با ديدن گلچين كم شمار اما پر و پيماني از كارهاي چند نام بزرگ دنياي عكاسي آنهم از طريق همين مونيتور كوچك كه آنچنان مناسب نيست براي ديدن عكس هاي اينچنيني. ترديد ندارم كه هركس مثلا عكس هاي برونو باربي از اجتماع مذهبي مردم روستاي كالواريا زبرزيدوفسكا در زير باران، حمام كردن هندوها در درياچه مقدس و كردهاي عراقي پراكنده در حوالي درياچه دوكان را ببيند همين حسي را خواهد داشت كه من دارم. و صد البته تنها شاهكارهاي برونو باربي نيستند كه آدمي را به سرگيجه مي اندازند، حكايت دوبيتي هاي هانري كارتيه برسون در وصف پاريس و منطقه ال دو فرانس، غزل نغز پيتر مارلوف درباره مادر و فرزندي در ندرلي واقع در شرق ليورپول، شعر منثور كنستانتين مانوس در وصف زني تنها در ساحل ميامي و يا حتي هايكوي رنه بري درباره نيلوفرهاي آبي پژمرده شناور روي آب هم دقيقا همينطورهاست.

Thursday 11 December 2003

Posted by ahmadreza in شبانه

هنوز در عرش اعلي سير مي كنم من. يك جور عجيبي احساس زنده بودن مي كنم، شايد بعد از قريب به دو سال. از نتايج سفر خوب هفته گذشته است كه اينطور پر انرژي ام امروز، آنقدر كه هيچ چيز، لااقل در كوتاه مدت، نمي تواند مرا برگرداند به همان حال و هواي چهار پنج هفته پيش. نه سر دواندن هاي اساتيد محترم براي نوشتن چهار خط توصيه نامه آنهم با آن نوشتار انگليسي آنچناني شان اين انرژي را مضمحل مي كند و نه نگراني آماده نشدن به موقع مدارك، نه حاشيه هاي كاري كه الا ماشاالله فراوان است و رنگارنگ پريشان احوال مي كند من را و نه ديدن اين دليله هاي خوش رنگ و لعاب وطني و رفتارهاي بعضا غريب شان در فلان رستوران و بهمان مركز خريد، نه خواندن پيام به غايت شجاعانه رييس جمهور محبوب به وزراي كشور و اطلاعات براي سركوب كردن گروه هاي به اصطلاح خودسر فشار خون من را بالا مي برد و نه حتي رويت هرروزه چهره كريه شهردار قاتل پيشه شهرمان در كانال هاي پرشمار سيماي لاريجاني نازنين. گرچه شك ندارم كه ظرف چند هفته همين ها تخليه ام مي كنند از اين همه انرژي مثبت و به جاي آن يك عصبيت بي پايان و يك دنيا نفرت از عالم و آدم و اجتماع و حكومت و چه مي دانم همه چيز و همه كس مي نشانند كنج مغز و روح من. اما عجالتا، تا يك نمي دانم كي، با روحيه تشريف دارم و در ملكوت پرواز مي كنم!

Tuesday 9 December 2003

Posted by ahmadreza in شبانه

هر كدام از دوستان دور و نزديك كه مي فهمد من يك جور غريبي طرفدار اين خانم هستم، حسابي متعجب مي شود. ماخوذ به حيا باشد اگر و كمي مبادي آداب تنها ابراز تعجبي مي كند و ماجرا ختم به خير مي شود. آشناترها و بي رودربايستي تر ها اما حسابي مواخذه ام مي كنند كه «فرانسه كه هيچ نمي داني، صدايي هم كه ندارد اين خانم، خوش بر و رو هم كه نيست آنچنان، بدتر از همه سبك و سياق بعضي از آهنگ هاي اش هم كه فرسنگ ها فاصله دارد با ذائقه موسيقيايي جنابعالي، مي شود بفرماييد علت اين طرفداري سفت و سخت را از خواننده اي كه لااقل بين ما جماعت ايراني آنچنان آوازه اي ندارد و اگر هم نصفه و نيمه شهرتي دارد يحتمل مديون همان ژست هاي سكسي اش است جلوي عكاسان و تماشاگران؟» جواب من البته آنقدر پيش پا افتاده است كه گاهي پرهيز مي كنم از رو كردن اش، علي الخصوص براي آنها كه جدي تر موسيقي را تعقيب مي كنند و دستي بر آتش دارند، از دور يا از نزديك. «خيلي وقت است كه من عاشق اين خانم تشريف دارم، دقيقا از همان موقع كه روي صحنه آنطور دست گذاشت روي صورت و اشك ريخت براي يك نمي دانم چه. آنقدر بغض اش سنگين بود كه نتوانست ادامه بدهد به خواندن و به ناچار ادامه ترانه را گذاشت براي طرفداران تيفوسي اش كه نگذاشتند صداي ترانه خواننده محبوب شان خاموش شود در سالن. همان روز فكر كردم كه چيزي وجود دارد در عمق وجود دخترك كه آنطور به گريه اش مي اندازد، چيزي فراتر از غم مرگ برادرش در يك سانحه رانندگي. همان روز تبديل شد به خواننده محبوب من، به اين دليل ساده و كودكانه كه من، يك جور احمقانه اي البته، بيشتر شيفته آدمهاي غمگين هستم، فارغ از اينكه علت غمگيني شان چيست.»

Next Page »