یادداشت های تنهایی

Friday 21 November 2003

Posted by ahmadreza in پراكنده‌گويي

اول، اين جملات پايين دست آورد هوس يكباره من براي مرور دوباره سرگذشت منصور حلاج است.
«پس هر كسي سنگي مي انداخت. شبلي موافقت را گلي انداخت. حسين بن منصور آهي كرد. گفتند «از اين همه سنگ چرا هيچ آه نكردي؟ از گلي آه كردن چه سر است؟» گفت «از آن كه آنها نمي دانند، معذورند. از او سختم مي آيد كه مي داند كه نمي بايد انداخت.»»
دوم، مدتهاست قصد دارم توصيه كنم جايي كه من بودم را از اريش هارتمن. حالا هم البته خيلي دير نيست براي ديدن يك دو جين عكس خوب مثل كارخانه مانكن سازي كه حسابي آدمي را به ياد وضع و حال اين روزهاي خودش مي اندازد و مسافران در ترمينال بزرگ مركزي نيويورك كه پر بيراه نيست اگر بگويم وصف تنهايي آدمهاست و بس.

Leave a reply