یادداشت های تنهایی

Thursday 20 November 2003

Posted by ahmadreza in شبانه

«كارتر در سي و سه سالگي، دو ماه بعد از دريافت جايزه پوليتزر، خودكشي كرد و مرگ او هم به خاطر مسموميت ناشي از گاز مونوكسيد كربن تشخيص داده شد. وانت قرمزرنگ او نزديك رودخانه اي كه از بچگي عادت كرده بود در آنجا بازي كند، پارك شده بود. شيلنگ باغباني سبزي به اگزوز وانت وصل شده بود و دود اگزوز را وارد وانت كرده بود. او در يادداشتي كه از داخل كوله پشتي اش در صندلي عقب وانت به دست آمد نوشته بود: «واقعا متاسفم. واقعا متاسفم. رنج زندگي كاري مي كند كه انگار لذتي وجود ندارد.» اما چه طور مي شود تصور كرد عاقبت مردي كه آدم هاي زيادي را با عكس فراموش نشدني اش منقلب كرده بود، خودكشي باشد؛ آن هم در زمان كوتاهي بعد از رسيدن به موفقيت هاي بزرگ.»
بله! قابل فهم نيست كه آدمي اينطور مركز توجه عالم و آدم باشد و بعد، خيلي ساده و راحت، به زندگي اش خاتمه بدهد. خيلي هم پرمغز است كه بگوييم «تراژدي، هميشه، ابعاد شجاعانه و قهرمانانه ندارد.» انگار نه انگار كه اساسا حرف و كلامي شجاعانه تر و قهرمانانه تر از اعتراف تلخ كوين كارتر وجود ندارد. «من هميشه در پاهايم توان ادامه راه را داشته ام، اما وجودم ديگر قادر به ادامه نيست.»
خود كشى از مهناز بديهيان
نه ، تعارف نمى كنم
چيزى، كسى، نگاهى
پاى مرا به جهان
بسته است
كه خودكشى نمى كنم.
و چه سِفت بسته
كه اندوه را
کوهوار زندگى را
بر دوش مى كشم
و دم بر نمى آورم.
تعارف نمى كنم.
مى دانم
ساده مى شود رها شد
و جان را
آرام كرد
اما
اما آن چه
كه پاى بسته مرا
به ميخ زندگى
از آن چيزهاست!
نامش را فراموش كرده ام
لابه لاى
اينهمه بند!

Leave a reply