یادداشت های تنهایی

Friday 14 November 2003

گويا اين خداوند كه به قول هدايت قادر متعال است و بايد به عربي با او اختلاط كرد، عزوجلي كه من اين روزها بيش از هر وقت ديگري به حضور بي بو و خاصيت اش شك دارم، قصد كرده ذره ذره حضرت عزراييل را پيش چشم من ظاهر كند. گير كردن در بدترين شرايط روحي همه اين سال هاي اخير و فرسوده شدن زير بار گرفتاري هاي دروني آنهم در آستانه امتحاني كه هرچه داشته ام از وقت و انرژي و اميد خرج اش كرده ام كافي نبود شايد كه اين روز هاي اخير نعمت داشتن يك لثه كه حالا چيزي است شبيه به جگر زليخا مكملي شده است براي سرخوشي هاي پيشين. تحمل دردي كه امان خوردن را گرفته از من هم لابد حكم چاشني را دارد براي اين زندگي، غذاي متعفني كه آدمي گويا اجبار دارد در مزمزه كردن طعم ناخوشايند اش.
اين طور وقت ها فكر مي كنم چقدر آدمي بايد بي حيا باشد، يا به تعبير عوام الناس صبور باشد، كه اين همه را تحمل كند و نهايتا، براي خالي نبودن عريضه شايد، يك چس ناله اي هم بكند در وبلاگي با تنها بيست و اندي خواننده آشنا. اين طور وقت هاست كه دوست دارم تنها بيژن جلالي بخوانم. همين و خلاص.
چه آسانتر است
كه به مرگ بگوييم
آري
و او را در كوچه ها
سرگردان نكنيم.

Leave a reply