اول، این جملات پایین دست آورد هوس یکباره من برای مرور دوباره سرگذشت منصور حلاج است.
«پس هر کسی سنگی می انداخت. شبلی موافقت را گلی انداخت. حسین بن منصور آهی کرد. گفتند «از این همه سنگ چرا هیچ آه نکردی؟ از گلی آه کردن چه سر است؟» گفت «از آن که آنها نمی دانند، معذورند. از او سختم می آید که می داند که نمی باید انداخت.»»
دوم، مدتهاست قصد دارم توصیه کنم جایی که من بودم را از اریش هارتمن. حالا هم البته خیلی دیر نیست برای دیدن یک دو جین عکس خوب مثل کارخانه مانکن سازی که حسابی آدمی را به یاد وضع و حال این روزهای خودش می اندازد و مسافران در ترمینال بزرگ مرکزی نیویورک که پر بیراه نیست اگر بگویم وصف تنهایی آدمهاست و بس.
«کارتر در سی و سه سالگی، دو ماه بعد از دریافت جایزه پولیتزر، خودکشی کرد و مرگ او هم به خاطر مسمومیت ناشی از گاز مونوکسید کربن تشخیص داده شد. وانت قرمزرنگ او نزدیک رودخانه ای که از بچگی عادت کرده بود در آنجا بازی کند، پارک شده بود. شیلنگ باغبانی سبزی به اگزوز وانت وصل شده بود و دود اگزوز را وارد وانت کرده بود. او در یادداشتی که از داخل کوله پشتی اش در صندلی عقب وانت به دست آمد نوشته بود: «واقعا متاسفم. واقعا متاسفم. رنج زندگی کاری می کند که انگار لذتی وجود ندارد.» اما چه طور می شود تصور کرد عاقبت مردی که آدم های زیادی را با عکس فراموش نشدنی اش منقلب کرده بود، خودکشی باشد؛ آن هم در زمان کوتاهی بعد از رسیدن به موفقیت های بزرگ.»
بله! قابل فهم نیست که آدمی اینطور مرکز توجه عالم و آدم باشد و بعد، خیلی ساده و راحت، به زندگی اش خاتمه بدهد. خیلی هم پرمغز است که بگوییم «تراژدی، همیشه، ابعاد شجاعانه و قهرمانانه ندارد.» انگار نه انگار که اساسا حرف و کلامی شجاعانه تر و قهرمانانه تر از اعتراف تلخ کوین کارتر وجود ندارد. «من همیشه در پاهایم توان ادامه راه را داشته ام، اما وجودم دیگر قادر به ادامه نیست.»
خود کشى از مهناز بدیهیان
نه ، تعارف نمى کنم
چیزى، کسى، نگاهى
پاى مرا به جهان
بسته است
که خودکشى نمى کنم.
و چه سِفت بسته
که اندوه را
کوهوار زندگى را
بر دوش مى کشم
و دم بر نمى آورم.
تعارف نمى کنم.
مى دانم
ساده مى شود رها شد
و جان را
آرام کرد
اما
اما آن چه
که پاى بسته مرا
به میخ زندگى
از آن چیزهاست!
نامش را فراموش کرده ام
لابه لاى
اینهمه بند!
گویا این خداوند که به قول هدایت قادر متعال است و باید به عربی با او اختلاط کرد، عزوجلی که من این روزها بیش از هر وقت دیگری به حضور بی بو و خاصیت اش شک دارم، قصد کرده ذره ذره حضرت عزراییل را پیش چشم من ظاهر کند. گیر کردن در بدترین شرایط روحی همه این سال های اخیر و فرسوده شدن زیر بار گرفتاری های درونی آنهم در آستانه امتحانی که هرچه داشته ام از وقت و انرژی و امید خرج اش کرده ام کافی نبود شاید که این روز های اخیر نعمت داشتن یک لثه که حالا چیزی است شبیه به جگر زلیخا مکملی شده است برای سرخوشی های پیشین. تحمل دردی که امان خوردن را گرفته از من هم لابد حکم چاشنی را دارد برای این زندگی، غذای متعفنی که آدمی گویا اجبار دارد در مزمزه کردن طعم ناخوشایند اش.
این طور وقت ها فکر می کنم چقدر آدمی باید بی حیا باشد، یا به تعبیر عوام الناس صبور باشد، که این همه را تحمل کند و نهایتا، برای خالی نبودن عریضه شاید، یک چس ناله ای هم بکند در وبلاگی با تنها بیست و اندی خواننده آشنا. این طور وقت هاست که دوست دارم تنها بیژن جلالی بخوانم. همین و خلاص.
چه آسانتر است
که به مرگ بگوییم
آری
و او را در کوچه ها
سرگردان نکنیم.