عصر جمعه است و لابد من بايد مشغول مطالعه باشم بعد از يك هفته تحويل نگرفتن درس و كتاب و زبان و اينها به مناسبت ورود مادر بعد از سه ماه و اندي دوري. اما وقت اين كارها نيست به گمانم، لااقل امروز.
اول، از خانه همسايه صداي يك گروه دختر و پسر احتمالا عاشق مي آيد كه با نواي گيتار پدر آمرزيده اي مشغول خواندن يك ترانه معروف هستند، ترانه اي كه من هر چه در اين حال بي عقلي به خودم فشار مي آورم تا نام اش را به ياد بياورم نمي توانم. ترانه اما براي من آشنا است. چند وقت پيش كه دوستان، جايي اطراف تهران، يك شب و يك روز مهمان من بودند با نواي گيتار يكي، الباقي همين ترانه را خواندند. عشاق زمزمه كردند، شكست خورده ها كه كم هم نبود تعدادشان فرياد كردند و كمي عاقل تر ها هم تنها نگاه كردند به شور و حال ديگران.
دوم، خيلي سعي كردم كه چيزكي بنويسم براي اين مجموعه عكس، يادداشتي مثلا به عنوان معرفي. به خودم كه آمدم ديدم خبط بزرگي است. حقير سراپا تقصير كه شايد داشته هاي ام چشم اين جماعت محروم را كور كند در قواره اي نيستم كه مرثيه سرايي كنم من باب زندگي اين گروه. ديدن اين تصاوير اما براي تلنگري زدن به ذهن و قلب من كافي است، آدم باشم اگر. كافي است سفره حقير حاشيه نشين ها و چشمهاي معصوم كودكي از كناره نشين هاي كلان شهر تهران را ببينم تا به خودم بيايم، كافي است دست هاي زمخت زن آجرپز حاشيه نشين را ببينم و ذهن ام برود به سمت تفاوت غريبي كه بين اين دست هاست و دست هاي لطيف دخترك جوان و زيبايي كه ديشب در بهمان رستوران شهر مهمان عاشق اش بود. راستي چه اختلاف غريبي وجود دارد بين سبك و سياق زندگي آدم ها در كشورهاي پيراموني.
Friday 17 October 2003
Posted by
ahmadreza in
پراكندهگويي