يادداشتهاي تنهايي، گوش شيطان كر البته، در حال بازگشت به همان فرمي است كه چند ماه پيش داشت، خلاصه اي به زعم خودم مختصر و مفيد از خوانده ها و دانسته ها كه بيشتر در حوزه خبر است و ادبيات و عكاسي و صدالبته تلفيق آنها با كمي يادداشتهاي شخصي كه اين اواخر غلظت بالايي داشتند از بد حادثه.
اول، «صداي گرم و مردانه اي پشت اش را نواخت و او را از رويا در آورد: «برقصيم؟» آنقدر به هم نزديک هم بودند که بوي ملايم تن مرد از وراي کرم بعد از اصلاح به مشامش خورد. در اين لحظه از کنار شانه نگاهش کرد، نفس اش بريد و پريشان گفت: «ببخشيد، لباسم براي رقص مناسب نيست.» مرد بلافاصله جواب داد: «خانم، شما لباس را ميپوشيد، نه لباس شما را.» از اين حرف، آنا شگفت زده شد و ناخودآگاه، دستي به سينه هاي سرحال، بازوان لخت و باسن سفت اش کشيد تا مطمئن شود همان طوري است که بايد باشد.»
اينكه لوموند ديپلماتيك چه دخلي دارد به شب خسوف گابريل گارسيا ماركز خيلي مهم نيست، مهم اين است كه حالا يك داستان خواندني پيش روي ماست با آغازي رمانتيك و پاياني كميك يا تراژيك، بسته به نوع نگاه ما به اينطور قضايا كه كم هم نيست در همين جامعه كم و بيش بسته خودمان.
دوم، فتوبلاگ بي نظير سام جوانروح بي نياز است از معرفي من. حالا هم البته خيلي نيت معرفي و اينها ندارم، بيشتر دوست دارم شريك كنم ديگران را در لذتي كه من بردم از ديدن دو عكس بسيار نوستالژيك در فتوبلاگ سام جوانروح. اولي عكسي است از كوهستان هاي شمال تهران در يك روز باراني و دومي عكسي از غروب خورشيد در تورنتو.
Saturday 4 October 2003
Posted by
ahmadreza in
پراكندهگويي