آه بله … از چارلز بوکفسکی
بدتر از تنها بودن
چیزای دیگه ای هم هس
ولی پاری وقتا
ده ها سال طول می کشه
تا آدم اینو بفمهه
خیلی ها
وقتی دوزاری شون می افته
که دیگه خیلی دیر شده
هیچی ام بدتر از این نیست
که دیر بفمهی …
عصر جمعه است و لابد من باید مشغول مطالعه باشم بعد از یک هفته تحویل نگرفتن درس و کتاب و زبان و اینها به مناسبت ورود مادر بعد از سه ماه و اندی دوری. اما وقت این کارها نیست به گمانم، لااقل امروز.
اول، از خانه همسایه صدای یک گروه دختر و پسر احتمالا عاشق می آید که با نوای گیتار پدر آمرزیده ای مشغول خواندن یک ترانه معروف هستند، ترانه ای که من هر چه در این حال بی عقلی به خودم فشار می آورم تا نام اش را به یاد بیاورم نمی توانم. ترانه اما برای من آشنا است. چند وقت پیش که دوستان، جایی اطراف تهران، یک شب و یک روز مهمان من بودند با نوای گیتار یکی، الباقی همین ترانه را خواندند. عشاق زمزمه کردند، شکست خورده ها که کم هم نبود تعدادشان فریاد کردند و کمی عاقل تر ها هم تنها نگاه کردند به شور و حال دیگران.
دوم، خیلی سعی کردم که چیزکی بنویسم برای این مجموعه عکس، یادداشتی مثلا به عنوان معرفی. به خودم که آمدم دیدم خبط بزرگی است. حقیر سراپا تقصیر که شاید داشته های ام چشم این جماعت محروم را کور کند در قواره ای نیستم که مرثیه سرایی کنم من باب زندگی این گروه. دیدن این تصاویر اما برای تلنگری زدن به ذهن و قلب من کافی است، آدم باشم اگر. کافی است سفره حقیر حاشیه نشین ها و چشمهای معصوم کودکی از کناره نشین های کلان شهر تهران را ببینم تا به خودم بیایم، کافی است دست های زمخت زن آجرپز حاشیه نشین را ببینم و ذهن ام برود به سمت تفاوت غریبی که بین این دست هاست و دست های لطیف دخترک جوان و زیبایی که دیشب در بهمان رستوران شهر مهمان عاشق اش بود. راستی چه اختلاف غریبی وجود دارد بین سبک و سیاق زندگی آدم ها در کشورهای پیرامونی.
همیشه گفته ام که شارون یک روی سکه ای است که روی دیگر آن منقش است به چهره خوش خط و خال سرکرده های حماس و حامیان آنها در ایران، سکه تروریسم و خون آشامی. تازه ترین خبر برای تایید این فرضیه اینکه بدیل اسراییلی تندروهای ایرانی طرح حمله ای را آماده دارد برای از بین بردن تاسیسات هسته ای ایران. حضرات گویا خیلی خوش ندارند که کام مردم ایران یکی دو روزی شیرین باشد با مزمزه کردن طعم پیروزی جمعه. ارباب آلمانی جراید هم که ضرب الاجل خبر را منتشر می کنند تا دوباره برای ما آش همان آش باشد و کاسه همان کاسه، نگرانی از آینده که سالهاست مثل خوره افتاده به جان مان و دارد آهسته آهسته از بین می برد نشاط سالهای جوانی ما را.
خبر را که شنیدم، وقت را تلف نکردم و مثل برق گرفته ها پریدم به سمت تلویزیون. دنبال یک تصویری بودم، یک مصاحبه مطبوعاتی، یک چیزی که ببینم و افتخار کنم به ایرانی بودن ام. خبری در کار نبود هنوز تا کالین مک ادواردز و جیم کلنسی آمدند روی صحنه تلویزیون و خیلی زود هم رفتند سر اصل مطلب، جیم کلنسی خبر را خواند و بعد هم تصویری بود کوتاه از مصاحبه مطبوعاتی. شیرین ایران بود با یک لباس مشکی موقر، بدون روسری با موهایی آراسته. همینطور دو زانو نشسته بودم پای تلویزیون، منتخب عقلای جامعه غرب را نگاه می کردم و با خودم می گفتم چه اندازه راحت است از عرش به فرش آمدن و بی هیچ باکی نشستن و تماشاگر گردش ایام شدن. تصویر مصاحبه مطبوعاتی که تمام شد کالین باز آمد روی صحنه و این بار با یک حالتی که به گمانم تنها احترام بود و احترام گفت «این جایزه یک پیام واضح است برای تندروهای مذهبی در ایران.» امروز، جمعه هجدهم مهرماه، روزی بود پر از امید و احترام، راست می گوید نیلوفر بیضایی اصلا امروز «نفس کشیدن آسانتر شده بود.»
در حالی که همه دست به دعا داشتیم برای انتخاب شدن دکتر هاشم آغاجری به جای پاپ ژان پل دوم و واتسلاو هاول و وی جینگ شنگ و مردخای وانونو و بونو، کمیته انتخاب جایزه صلح نوبل همه مان را غافلگیر کرد و بانو شیرین عبادی را برگزید به عنوان شایسته ترین فرد. یک سورپریز واقعی بود این خبر برای جماعت ایرانی که این روزها به طرز وحشتناکی پراکنده است در گوشه گوشه این جهان پهناور. مبارک است انشاالله.
یادداشتهای تنهایی، گوش شیطان کر البته، در حال بازگشت به همان فرمی است که چند ماه پیش داشت، خلاصه ای به زعم خودم مختصر و مفید از خوانده ها و دانسته ها که بیشتر در حوزه خبر است و ادبیات و عکاسی و صدالبته تلفیق آنها با کمی یادداشتهای شخصی که این اواخر غلظت بالایی داشتند از بد حادثه.
اول، «صدای گرم و مردانه ای پشت اش را نواخت و او را از رویا در آورد: «برقصیم؟» آنقدر به هم نزدیک هم بودند که بوی ملایم تن مرد از ورای کرم بعد از اصلاح به مشامش خورد. در این لحظه از کنار شانه نگاهش کرد، نفس اش برید و پریشان گفت: «ببخشید، لباسم برای رقص مناسب نیست.» مرد بلافاصله جواب داد: «خانم، شما لباس را میپوشید، نه لباس شما را.» از این حرف، آنا شگفت زده شد و ناخودآگاه، دستی به سینه های سرحال، بازوان لخت و باسن سفت اش کشید تا مطمئن شود همان طوری است که باید باشد.»
اینکه لوموند دیپلماتیک چه دخلی دارد به شب خسوف گابریل گارسیا مارکز خیلی مهم نیست، مهم این است که حالا یک داستان خواندنی پیش روی ماست با آغازی رمانتیک و پایانی کمیک یا تراژیک، بسته به نوع نگاه ما به اینطور قضایا که کم هم نیست در همین جامعه کم و بیش بسته خودمان.
دوم، فتوبلاگ بی نظیر سام جوانروح بی نیاز است از معرفی من. حالا هم البته خیلی نیت معرفی و اینها ندارم، بیشتر دوست دارم شریک کنم دیگران را در لذتی که من بردم از دیدن دو عکس بسیار نوستالژیک در فتوبلاگ سام جوانروح. اولی عکسی است از کوهستان های شمال تهران در یک روز بارانی و دومی عکسی از غروب خورشید در تورنتو.
هر چقدر این کتاب فرهنگ لغات و اصطلاحات سیاسی را می گردم تا شاید یک «ایست» مناسب پیدا کنم برای گرشام برت کمتر چیزی پیدا می کنم. من نمی دانم حضرت آقا با این لبخند ملیح و چهره فتوژنیک اش شوونیست است، فاشیست است یا چه می دانم پایبند است به فلان زهرماریسم، هر چه هست اما بدیل همتاهای شرقی اش است که کم نداریم در خاورمیانه و همین مملکت خراب شده خودمان. مهم هم نیست که اول این زهرماریست های غربی بودند که همتاهای خاورمیانه ای خودشان را پروراندند یا تروریست های خاورمیانه ای بال و پر دادند به این اسطوره های عالم سیاست، مهم این است که حالا ما جماعت به قول حضرات تروریست یک لنگه پا منتظریم تا تمامی بگیرد این بازی موش و گربه که مفتضح است و تکراری است و بفهمی نفهمی کمی هم تغوط می کند به چهره لیبرال مآبانه مردان سیاست در سرزمین آرزوها.