یادداشت های تنهایی

Sunday 26 October 2003

Posted by ahmadreza in شبانه

آه بله … از چارلز بوكفسكي
بدتر از تنها بودن
چيزاي ديگه اي هم هس
ولي پاري وقتا
ده ها سال طول مي كشه
تا آدم اينو بفمهه
خيلي ها
وقتي دوزاري شون مي افته
كه ديگه خيلي دير شده
هيچي ام بدتر از اين نيست
كه دير بفمهي …

Friday 17 October 2003

Posted by ahmadreza in پراكنده‌گويي

عصر جمعه است و لابد من بايد مشغول مطالعه باشم بعد از يك هفته تحويل نگرفتن درس و كتاب و زبان و اينها به مناسبت ورود مادر بعد از سه ماه و اندي دوري. اما وقت اين كارها نيست به گمانم، لااقل امروز.
اول، از خانه همسايه صداي يك گروه دختر و پسر احتمالا عاشق مي آيد كه با نواي گيتار پدر آمرزيده اي مشغول خواندن يك ترانه معروف هستند، ترانه اي كه من هر چه در اين حال بي عقلي به خودم فشار مي آورم تا نام اش را به ياد بياورم نمي توانم. ترانه اما براي من آشنا است. چند وقت پيش كه دوستان، جايي اطراف تهران، يك شب و يك روز مهمان من بودند با نواي گيتار يكي، الباقي همين ترانه را خواندند. عشاق زمزمه كردند، شكست خورده ها كه كم هم نبود تعدادشان فرياد كردند و كمي عاقل تر ها هم تنها نگاه كردند به شور و حال ديگران.
دوم، خيلي سعي كردم كه چيزكي بنويسم براي اين مجموعه عكس، يادداشتي مثلا به عنوان معرفي. به خودم كه آمدم ديدم خبط بزرگي است. حقير سراپا تقصير كه شايد داشته هاي ام چشم اين جماعت محروم را كور كند در قواره اي نيستم كه مرثيه سرايي كنم من باب زندگي اين گروه. ديدن اين تصاوير اما براي تلنگري زدن به ذهن و قلب من كافي است، آدم باشم اگر. كافي است سفره حقير حاشيه نشين ها و چشمهاي معصوم كودكي از كناره نشين هاي كلان شهر تهران را ببينم تا به خودم بيايم، كافي است دست هاي زمخت زن آجرپز حاشيه نشين را ببينم و ذهن ام برود به سمت تفاوت غريبي كه بين اين دست هاست و دست هاي لطيف دخترك جوان و زيبايي كه ديشب در بهمان رستوران شهر مهمان عاشق اش بود. راستي چه اختلاف غريبي وجود دارد بين سبك و سياق زندگي آدم ها در كشورهاي پيراموني.

Sunday 12 October 2003

Posted by ahmadreza in روزنامه‌ی انقلابی

هميشه گفته ام كه شارون يك روي سكه اي است كه روي ديگر آن منقش است به چهره خوش خط و خال سركرده هاي حماس و حاميان آنها در ايران، سكه تروريسم و خون آشامي. تازه ترين خبر براي تاييد اين فرضيه اينكه بديل اسراييلي تندروهاي ايراني طرح حمله اي را آماده دارد براي از بين بردن تاسيسات هسته اي ايران. حضرات گويا خيلي خوش ندارند كه كام مردم ايران يكي دو روزي شيرين باشد با مزمزه كردن طعم پيروزي جمعه. ارباب آلماني جرايد هم كه ضرب الاجل خبر را منتشر مي كنند تا دوباره براي ما آش همان آش باشد و كاسه همان كاسه، نگراني از آينده كه سالهاست مثل خوره افتاده به جان مان و دارد آهسته آهسته از بين مي برد نشاط سالهاي جواني ما را.

Saturday 11 October 2003

Posted by ahmadreza in روزنامه‌ی انقلابی

خبر را كه شنيدم، وقت را تلف نكردم و مثل برق گرفته ها پريدم به سمت تلويزيون. دنبال يك تصويري بودم، يك مصاحبه مطبوعاتي، يك چيزي كه ببينم و افتخار كنم به ايراني بودن ام. خبري در كار نبود هنوز تا كالين مك ادواردز و جيم كلنسي آمدند روي صحنه تلويزيون و خيلي زود هم رفتند سر اصل مطلب، جيم كلنسي خبر را خواند و بعد هم تصويري بود كوتاه از مصاحبه مطبوعاتي. شيرين ايران بود با يك لباس مشكي موقر، بدون روسري با موهايي آراسته. همينطور دو زانو نشسته بودم پاي تلويزيون، منتخب عقلاي جامعه غرب را نگاه مي كردم و با خودم مي گفتم چه اندازه راحت است از عرش به فرش آمدن و بي هيچ باكي نشستن و تماشاگر گردش ايام شدن. تصوير مصاحبه مطبوعاتي كه تمام شد كالين باز آمد روي صحنه و اين بار با يك حالتي كه به گمانم تنها احترام بود و احترام گفت «اين جايزه يك پيام واضح است براي تندروهاي مذهبي در ايران.» امروز، جمعه هجدهم مهرماه، روزي بود پر از اميد و احترام، راست مي گويد نيلوفر بيضايي اصلا امروز «نفس كشيدن آسانتر شده بود.»

Friday 10 October 2003

Posted by ahmadreza in روزنامه‌ی انقلابی

در حالي كه همه دست به دعا داشتيم براي انتخاب شدن دكتر هاشم آغاجري به جاي پاپ ژان پل دوم و واتسلاو هاول و وي جينگ شنگ و مردخاي وانونو و بونو، كميته انتخاب جايزه صلح نوبل همه مان را غافلگير كرد و بانو شيرين عبادي را برگزيد به عنوان شايسته ترين فرد. يك سورپريز واقعي بود اين خبر براي جماعت ايراني كه اين روزها به طرز وحشتناكي پراكنده است در گوشه گوشه اين جهان پهناور. مبارك است انشاالله.

Saturday 4 October 2003

Posted by ahmadreza in پراكنده‌گويي

يادداشتهاي تنهايي، گوش شيطان كر البته، در حال بازگشت به همان فرمي است كه چند ماه پيش داشت، خلاصه اي به زعم خودم مختصر و مفيد از خوانده ها و دانسته ها كه بيشتر در حوزه خبر است و ادبيات و عكاسي و صدالبته تلفيق آنها با كمي يادداشتهاي شخصي كه اين اواخر غلظت بالايي داشتند از بد حادثه.
اول، «صداي گرم و مردانه اي پشت اش را نواخت و او را از رويا در آورد: «برقصيم؟» آنقدر به هم نزديک هم بودند که بوي ملايم تن مرد از وراي کرم بعد از اصلاح به مشامش خورد. در اين لحظه از کنار شانه نگاهش کرد، نفس اش بريد و پريشان گفت: «ببخشيد، لباسم براي رقص مناسب نيست.» مرد بلافاصله جواب داد: «خانم، شما لباس را ميپوشيد، نه لباس شما را.» از اين حرف، آنا شگفت زده شد و ناخودآگاه، دستي به سينه هاي سرحال، بازوان لخت و باسن سفت اش کشيد تا مطمئن شود همان طوري است که بايد باشد.»
اينكه لوموند ديپلماتيك چه دخلي دارد به شب خسوف گابريل گارسيا ماركز خيلي مهم نيست، مهم اين است كه حالا يك داستان خواندني پيش روي ماست با آغازي رمانتيك و پاياني كميك يا تراژيك، بسته به نوع نگاه ما به اينطور قضايا كه كم هم نيست در همين جامعه كم و بيش بسته خودمان.
دوم، فتوبلاگ بي نظير سام جوانروح بي نياز است از معرفي من. حالا هم البته خيلي نيت معرفي و اينها ندارم، بيشتر دوست دارم شريك كنم ديگران را در لذتي كه من بردم از ديدن دو عكس بسيار نوستالژيك در فتوبلاگ سام جوانروح. اولي عكسي است از كوهستان هاي شمال تهران در يك روز باراني و دومي عكسي از غروب خورشيد در تورنتو.

Thursday 2 October 2003

Posted by ahmadreza in روزنامه‌ی انقلابی

هر چقدر اين كتاب فرهنگ لغات و اصطلاحات سياسي را مي گردم تا شايد يك «ايست» مناسب پيدا كنم براي گرشام برت كمتر چيزي پيدا مي كنم. من نمي دانم حضرت آقا با اين لبخند مليح و چهره فتوژنيك اش شوونيست است، فاشيست است يا چه مي دانم پايبند است به فلان زهرماريسم، هر چه هست اما بديل همتاهاي شرقي اش است كه كم نداريم در خاورميانه و همين مملكت خراب شده خودمان. مهم هم نيست كه اول اين زهرماريست هاي غربي بودند كه همتاهاي خاورميانه اي خودشان را پروراندند يا تروريست هاي خاورميانه اي بال و پر دادند به اين اسطوره هاي عالم سياست، مهم اين است كه حالا ما جماعت به قول حضرات تروريست يك لنگه پا منتظريم تا تمامي بگيرد اين بازي موش و گربه كه مفتضح است و تكراري است و بفهمي نفهمي كمي هم تغوط مي كند به چهره ليبرال مآبانه مردان سياست در سرزمين آرزوها.