اول، «يك سال پيش بود انگار، شايد هم كمي بيشتر. مراسم بزرگداشت گلشيري بود و جمعيتي كه به احترامش گرد آمده بودند. همه بودند؛ منوچهر آتشي، محمود دولت آبادي، فرزانه طاهري، منيرو رواني پور و براي اولين بار مي ديدمش. قرار بود داستاني بخواند به ياد گلشيري و جلسات داستان خواني اش.»
جا مانده در فرودگاه فرانكفورت نگاهي است مختصر به آثار منيرو و زندگي منيرو، از زاويه نگاه پدرام رضايي زاده البته. خالي از لطف نيست خواندن اش، هرچند نبايد فراموش كرد كه بين نگاه يك دوستدار ادبيات، يك منتقد ادبي و نويسنده گاهي فاصله هاي غريبي وجود دارد.
دوم، كارگاه به روز شد و اين بار با مجموعه عكس هاي يلدا خانم معيري، جوانان در استاديوم تنيس. كارهاي عكاس نازنين مطبوعات پيش چشم همه است و همه، اعم از اينكه عكاس حرفه اي باشند يا مثل من فرق فلاش و داروي ظهور را هم ندانند، مي توانند عكس ها را ببينند و احيانا، بسته به ميزان شرم و حيا البته، اظهار نظري هم بكنند، براي تاييد دسترنج يلدا خانم معيري يا به نيت تكذيب.
من اما اصلا مايل نيستم افاضات بعضا خانه خراب كن ام در مورد اين مجموعه و اساسا كارهاي اينچنيني را قلمي كنم، حرفهاي آنچناني كه دنياي هيچ بني بشري را آباد نمي كند بماند براي آخرت خودم. اما بد نيست ثبت اين اعتراف كه من بيشتر مسحور تصاوير باز هستم و يك جور غريبي شيفته دور بودن عكاس از سوژه، بر خلاف عكاس كه بسيار علاقه مند است به مستند كردن چهره هاي آدمها از نزديك. شايد به همين دليل عكس دوم مجموعه بهترين است از نگاه من، و يا شايد به اين دليل عجيب كه حضور سوژه خوش لباس عكاس در بين جماعتي مشغول يك جور حس تنهايي را القا مي كند.
Tuesday 30 September 2003
Posted by
ahmadreza in
پراكندهگويي