براي يك پري كوچك غمگين و تنهايي هاي اش در غربت آن سوي اقيانوس ها.
«مي داني! بعد از يك سال و اندي دوستي، حتي اگر به سبك و سياق دوستي هاي هزاره سوم هم باشد، خوب مي دانم كه چرا روزها مي گذرد و هيچ نمي شنوم از تو. خوب مي فهمم سكوت هاي طولاني تو هميشه مقارن است با يكي از همان نشيب هاي خود خواسته ات، يكي از همان برزخ هاي خود ساخته. مدت ها كه مي گذرد و خبري نمي گيرم از حال و روز تو مي فهمم كه باز فراموش كرده اي كه زندگي «يك خيابان دراز است كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد»، همانقدر تكراري و كسالت بار. اينجور وقت ها با خودم فكر مي كنم كه باز از ياد برده اي كه زندگي «ريسماني است كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد»، به اندازه همان ريسمان بي رحم و به اندازه مرگي كه به ارمغان مي آورد پوچ و ترسناك. فراموش مي كني گاهي واقعيت زندگي را و لابد مي گردي به دنبال چيزي متفاوت در دنيايي كه مردمان اش از زور واقعي بودن ابا ندارند كه در روز روشن جان همديگر را هم بگيرند براي كوچك ترين چيزها. فراموش مي كني، مي گردي و چيزي پيدا نمي كني و حق هم داري كه چيزي پيدا نكني، چيزي دندان گير براي معنا بخشيدن به اين زندگي كه بي انصاف خيلي واقعي است گاهي.
من اما اين بار، از سر نمي دانم چه، فكر مي كردم كه مشغول به كاري هستي. با خودم مي گفتم «نه اين بار مشغول است به كاري، چه مي دانم به تكميل فيلم نامه اي كه حسابي چشم كيارستمي را گرفته بود شايد، سرگرم است با پروژه عكاسي جاه طلبانه اش لابد و يا مستندي كه آنقدر با شوق و ذوق درباره اش حرف مي زد.» اصلا خودم را زده بودم به نديدن اين بار. نمي ديدم كه هر روز مي آيي به اين خانه تنها براي شنيدن نواي محزون اش. نمي دانم چرا، شايد فكر مي كردم اين بهانه ها انقدر قوي هستند كه ذهن تو را منحرف كنند از واقعيت زندگي كه تلخ است و بي رحم است و به غايت بي معنا.»
تولدي ديگر
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دل اش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد، آرام، آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد.
Wednesday 24 September 2003
Posted by
ahmadreza in
شبانه