یادداشت های تنهایی

Tuesday 30 September 2003

Posted by ahmadreza in پراكنده‌گويي

اول، «يك سال پيش بود انگار، شايد هم كمي بيشتر. مراسم بزرگداشت گلشيري بود و جمعيتي كه به احترامش گرد آمده بودند. همه بودند؛ منوچهر آتشي، محمود دولت آبادي، فرزانه طاهري، منيرو رواني پور و براي اولين بار مي ديدمش. قرار بود داستاني بخواند به ياد گلشيري و جلسات داستان خواني اش.»
جا مانده در فرودگاه فرانكفورت نگاهي است مختصر به آثار منيرو و زندگي منيرو، از زاويه نگاه پدرام رضايي زاده البته. خالي از لطف نيست خواندن اش، هرچند نبايد فراموش كرد كه بين نگاه يك دوستدار ادبيات، يك منتقد ادبي و نويسنده گاهي فاصله هاي غريبي وجود دارد.
دوم، كارگاه به روز شد و اين بار با مجموعه عكس هاي يلدا خانم معيري، جوانان در استاديوم تنيس. كارهاي عكاس نازنين مطبوعات پيش چشم همه است و همه، اعم از اينكه عكاس حرفه اي باشند يا مثل من فرق فلاش و داروي ظهور را هم ندانند، مي توانند عكس ها را ببينند و احيانا، بسته به ميزان شرم و حيا البته، اظهار نظري هم بكنند، براي تاييد دسترنج يلدا خانم معيري يا به نيت تكذيب.
من اما اصلا مايل نيستم افاضات بعضا خانه خراب كن ام در مورد اين مجموعه و اساسا كارهاي اينچنيني را قلمي كنم، حرفهاي آنچناني كه دنياي هيچ بني بشري را آباد نمي كند بماند براي آخرت خودم. اما بد نيست ثبت اين اعتراف كه من بيشتر مسحور تصاوير باز هستم و يك جور غريبي شيفته دور بودن عكاس از سوژه، بر خلاف عكاس كه بسيار علاقه مند است به مستند كردن چهره هاي آدمها از نزديك. شايد به همين دليل عكس دوم مجموعه بهترين است از نگاه من، و يا شايد به اين دليل عجيب كه حضور سوژه خوش لباس عكاس در بين جماعتي مشغول يك جور حس تنهايي را القا مي كند.

Friday 26 September 2003

Posted by ahmadreza in شبانه

مراكش زيباست، يك جور غريبي هم. مزارع جو، كوهستان ريف، صحراي غربي و خلاصه هرجا كه برونو باربي به تصوير كشيده زيباست و با شكوه. به گمانم برونو هرچه عشق داشته به زادگاه اش سرمايه انجام پروژه رويايي اش كرده، پروژه اي به نام مراكش من كه تصويري است به غايت دلفريب از مراكش.

Wednesday 24 September 2003

Posted by ahmadreza in شبانه

براي يك پري كوچك غمگين و تنهايي هاي اش در غربت آن سوي اقيانوس ها.
«مي داني! بعد از يك سال و اندي دوستي، حتي اگر به سبك و سياق دوستي هاي هزاره سوم هم باشد، خوب مي دانم كه چرا روزها مي گذرد و هيچ نمي شنوم از تو. خوب مي فهمم سكوت هاي طولاني تو هميشه مقارن است با يكي از همان نشيب هاي خود خواسته ات، يكي از همان برزخ هاي خود ساخته. مدت ها كه مي گذرد و خبري نمي گيرم از حال و روز تو مي فهمم كه باز فراموش كرده اي كه زندگي «يك خيابان دراز است كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد»، همانقدر تكراري و كسالت بار. اينجور وقت ها با خودم فكر مي كنم كه باز از ياد برده اي كه زندگي «ريسماني است كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد»، به اندازه همان ريسمان بي رحم و به اندازه مرگي كه به ارمغان مي آورد پوچ و ترسناك. فراموش مي كني گاهي واقعيت زندگي را و لابد مي گردي به دنبال چيزي متفاوت در دنيايي كه مردمان اش از زور واقعي بودن ابا ندارند كه در روز روشن جان همديگر را هم بگيرند براي كوچك ترين چيزها. فراموش مي كني، مي گردي و چيزي پيدا نمي كني و حق هم داري كه چيزي پيدا نكني، چيزي دندان گير براي معنا بخشيدن به اين زندگي كه بي انصاف خيلي واقعي است گاهي.
من اما اين بار، از سر نمي دانم چه، فكر مي كردم كه مشغول به كاري هستي. با خودم مي گفتم «نه اين بار مشغول است به كاري، چه مي دانم به تكميل فيلم نامه اي كه حسابي چشم كيارستمي را گرفته بود شايد، سرگرم است با پروژه عكاسي جاه طلبانه اش لابد و يا مستندي كه آنقدر با شوق و ذوق درباره اش حرف مي زد.» اصلا خودم را زده بودم به نديدن اين بار. نمي ديدم كه هر روز مي آيي به اين خانه تنها براي شنيدن نواي محزون اش. نمي دانم چرا، شايد فكر مي كردم اين بهانه ها انقدر قوي هستند كه ذهن تو را منحرف كنند از واقعيت زندگي كه تلخ است و بي رحم است و به غايت بي معنا.»
تولدي ديگر
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دل اش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد، آرام، آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد.

Friday 12 September 2003

Posted by ahmadreza in شبانه

چهار پنج روزي مي گذرد از گرفتن نتيجه امتحان كذايي. به قدر كفايت خوب بود نتيجه و اين يعني دو سه روز شادي بي حساب، دو سه روز و نه بيشتر!