حرف و حدیث فراوانی هست برای نوشتن، بعد از قریب به یک ماه سکوت.
اول، این دو سه ماه اخیر که زیر بار فشار روانی امتحان گاهی از حال عادی هم مجنون تر می شدم دلگرمی دوستان دیده و نادیده تشویقی بود برای ادامه راهی که پایان اش هر چه هست، خوب یا بد، متفاوت است از حال و روز این روزهای من، فرسنگ ها فاصله دارد با این نکبتی که مثل بختک افتاده روی زندگی امروزی من. با یک حساب سرانگشتی دهها تشکر بلند بالا بدهکارم به دوستان، دوستانی که البته قصد نوشتن نام اونها را ندارم. نه به خاطر دلایل غریبی که احتمالا در ذهن بعضی ها هست. کم حافظه ام و نگران که مبادا نوشتن فهرست دوستان و جا انداختن نام عزیزی اسباب شرمندگی و عذاب وجدان ام را فراهم کند. در آمدن از شرمندگی تک تک دوستان البته در ذهن من هست، در یک فرصت مناسب لطف بی پایان اونها را تلافی می کنم.
دوم، بهانه من برای به روز نکردن یادداشتهای تنهایی در این مدت نسبتا طولانی امتحان کذایی بود که محتاج نتیجه اش بودم، بهانه ای مناسب برای مجاب کردن دوستانی که خواهان دلیل تاخیر بی سابقه من بودند. واقعیت اما چیز دیگری بود و هست، فروکش کردن شور و شوق وبلاگ نویسی. این حس را، حس بیهودگی انجام کاری به غایت اعتیاد آور را، مدتهاست با خود دارم، خیلی پیشتر از روزی که دستگیرم شد همین حضور نصفه و نیمه و بی سر و صدای من در این محیط شلوغ و بی در و پیکر باعث آزار دیگران است و در عین حال ناقض آرامش نه چندان پایدار خودم.
سوم، داستان رفتن و ترک این مملکت داستانی است البته تکراری برای خواننده های یادداشت های تنهایی، قدیمی است به قدمت ناله های از سر شکم سیری من. اوائل سال قبل بود به گمانم که بعد از تماس با چند دانشگاه و چند استاد و دو جواب نسبتا امیدوار کننده از دو استاد، یکی از دانشگاهی طراز اول و دیگری از یک دانشگاه متوسط الحال، با شوق و ذوق زائدالوصفی مشغول بودم به آماده کردن مقدمات و کندن قال قضیه برای همیشه. همه چیز خوب پیش می رفت که یک اتفاق عجیب همه چیز را به هم ریخت، اتفاقی که حتی ابا دارم از بازگو کردن اش. هر کس از هر گوشه جفتکی انداخت تا من که لابد مستعد بودم برای جا زدن، رها کنم همه چیز را. سهم خودم از همه بیشتر بود البته، تردید ندارم در این موضوع. امسال اما قصد دارم اشتباه سال قبل را تکرار نکنم. فکر می کنم ادامه این راه تا خط پایان چیزی است در حد وظیفه و اینها برای من، فارغ از اینکه موفقیت آمیز خواهد بود یا توام با شکست. اینطورهاست که من، ماراتن طاقت فرسای اول به پایان نرسیده، باید آماده کنم خودم را برای شرکت در ماراتن دوم که به مراتب سخت تر است و مهم تر. مسخره است شاید این رویه اما به گمانم گاهی معنای زندگی در همین تلاش هاست و اضطراب ها.