یادداشت های تنهایی

Thursday 28 August 2003

Posted by ahmadreza in پراكنده‌گويي

حرف و حديث فراواني هست براي نوشتن، بعد از قريب به يك ماه سكوت.
اول، اين دو سه ماه اخير كه زير بار فشار رواني امتحان گاهي از حال عادي هم مجنون تر مي شدم دلگرمي دوستان ديده و ناديده تشويقي بود براي ادامه راهي كه پايان اش هر چه هست، خوب يا بد، متفاوت است از حال و روز اين روزهاي من، فرسنگ ها فاصله دارد با اين نكبتي كه مثل بختك افتاده روي زندگي امروزي من. با يك حساب سرانگشتي دهها تشكر بلند بالا بدهكارم به دوستان، دوستاني كه البته قصد نوشتن نام اونها را ندارم. نه به خاطر دلايل غريبي كه احتمالا در ذهن بعضي ها هست. كم حافظه ام و نگران كه مبادا نوشتن فهرست دوستان و جا انداختن نام عزيزي اسباب شرمندگي و عذاب وجدان ام را فراهم كند. در آمدن از شرمندگي تك تك دوستان البته در ذهن من هست، در يك فرصت مناسب لطف بي پايان اونها را تلافي مي كنم.
دوم، بهانه من براي به روز نكردن يادداشتهاي تنهايي در اين مدت نسبتا طولاني امتحان كذايي بود كه محتاج نتيجه اش بودم، بهانه اي مناسب براي مجاب كردن دوستاني كه خواهان دليل تاخير بي سابقه من بودند. واقعيت اما چيز ديگري بود و هست، فروكش كردن شور و شوق وبلاگ نويسي. اين حس را، حس بيهودگي انجام كاري به غايت اعتياد آور را، مدتهاست با خود دارم، خيلي پيشتر از روزي كه دستگيرم شد همين حضور نصفه و نيمه و بي سر و صداي من در اين محيط شلوغ و بي در و پيكر باعث آزار ديگران است و در عين حال ناقض آرامش نه چندان پايدار خودم.
سوم، داستان رفتن و ترك اين مملكت داستاني است البته تكراري براي خواننده هاي يادداشت هاي تنهايي، قديمي است به قدمت ناله هاي از سر شكم سيري من. اوائل سال قبل بود به گمانم كه بعد از تماس با چند دانشگاه و چند استاد و دو جواب نسبتا اميدوار كننده از دو استاد، يكي از دانشگاهي طراز اول و ديگري از يك دانشگاه متوسط الحال، با شوق و ذوق زائدالوصفي مشغول بودم به آماده كردن مقدمات و كندن قال قضيه براي هميشه. همه چيز خوب پيش مي رفت كه يك اتفاق عجيب همه چيز را به هم ريخت، اتفاقي كه حتي ابا دارم از بازگو كردن اش. هر كس از هر گوشه جفتكي انداخت تا من كه لابد مستعد بودم براي جا زدن، رها كنم همه چيز را. سهم خودم از همه بيشتر بود البته، ترديد ندارم در اين موضوع. امسال اما قصد دارم اشتباه سال قبل را تكرار نكنم. فكر مي كنم ادامه اين راه تا خط پايان چيزي است در حد وظيفه و اينها براي من، فارغ از اينكه موفقيت آميز خواهد بود يا توام با شكست. اينطورهاست كه من، ماراتن طاقت فرساي اول به پايان نرسيده، بايد آماده كنم خودم را براي شركت در ماراتن دوم كه به مراتب سخت تر است و مهم تر. مسخره است شايد اين رويه اما به گمانم گاهي معناي زندگي در همين تلاش هاست و اضطراب ها.