روزهاي عجيبي است اين روزها، پر از دغدغه و همراه با يك نوع هياهوي دروني منحصر به فرد، و به خير و خوشي تمام شدن اين روزهاي عجيب هم كمترين آرزوي من است البته.
اول، ديروز وقتي داخل آسانسور زهوار دررفته شركت كنار مرد بلند قامتي ايستادم ناخودآگاه متوجه يك نكته عميقا فلسفي شدم! نكته عميقا فلسفي مكشوفه اين بود كه در طول زندگي تن دادن به مجاورت با آدم هاي كوتاه قامت مساوي است با اتلاف عمر، هرچند كه همجواري با آدمهاي بلند قامت هم گاهي بر هم زننده آرامش گوسفند وار آدمي است و مخل آسايش اما به گمان ام مرجح است بر انتخاب اول.
دوم، امروز صبح براي سومين بار طي يك سال اخير از من خواسته شد تا شنونده حرف هاي كسي باشم كه درگير يك رابطه عشقي ناكام است. دو بار قبل شاهد اشك ريختن دو دوست بودم براي از دست دادن يك مثلا عشق، اين بار اما كار به جاهاي باريك نكشيد علي رغم اينكه برخلاف دفعات پيشين دوست من يك خانم محترم و صد البته هنرمند بود و پيش فرضهاي رايج حكم مي كرد كه شاهد يك ذكر مصيبت پر سوز و گداز باشم. قصد گلايه ندارم صد البته، كه اينها همه تجربه هايي است جالب و تا حدودي تقويت كننده تئوري هاي آنچناني من در باب طره گيسوي يار و اين داستان ها، اما حيران يك نكته ام كه چرا اغلب من اوقات انتخاب اول دوستان هستم براي ايفاي نقش يك مددكار اجتماعي، يك روان شناس و يا شايد هم يك بزرگ فاميل. شايد دوستان شايق اند براي فصل و تنها نيازمند مهر تاييد يك نفر سوم، كاري كه به گمان ام اين روزها تنها در يد قدرت از خدا بي خبري مثل من است و بس.
سوم، «يك جرعهء ديگر كنياك سر كشيديم. در راديو، گروه "پسران ساحل" ترانه اى مى خواندند دربارهء دخترهاى كاليفرنيايي. آن ها در سطرهاى آن ترانه از دخترهاى كاليفرنيايى خوش شان مى آمد.
چشم هاى رفيق ام در آن لحظه از اشك مثل دو تا فرش مرطوب بود و رفيق ام در آن لحظه سخت رنجيده خاطر بود.
من در آن لحظه مثل يك جاروبرقى عجيب و غريب بودم و سعى مى كردم يك جورى او را تسلى دهم.
همان پرت و پلاهايى را به رفيق ام مى گفتم كه همه، موقعى كه غمگين اند يا درد دارند به خورد هم مى دهند. اما مى دانيم كه اين جور مواقع از كلمه ها چندان كارى برنمى آيد. تنها طنين صداى آن ديگرى است كه شايد قدرى تسلى دهنده باشد. هيچ كلمه اى در هيچ زبانى از زبان هاى دنيا نيست كه بتواند درد بى كسى يك مرد را تسكين دهد.»
آتش سوزى در كرانه اقيانوس آرام كوتاه است و روان و تقريبا متناسب با حال و هواي داستان فوق الذكر.
Tuesday 17 June 2003
Posted by
ahmadreza in
پراكندهگويي