Thursday 12 June 2003
Posted by
ahmadreza in
روزنامهی انقلابی
اين شعر يانيس ريتسوس را مي نويسم به ياد ابراهيم زال زاده كه سينه اش به ضرب ده ها ضربه كارد شكافته شد و براي بچه هاي عاصي و خشمگين كوي دانشگاه، براي هر كس كه مثل من مشغول چرتكه انداختن است و حساب و كتاب و براي مردك عافيت طلبي كه ساكت تر و منفعل تر از هر وقت تنها نظاره گر تهور و شجاعت بچه هاي معصوم كوي دانشگاه است.
كافي نيست …
عفيف و بي پيرايه
اندك سخن بود
و آفرينش را تسبيح مي گفت.
اما چندان كه شمشير
چون صاعقه يي بر او فرود آمد
به گونه ي شيري غريد.
اكنون
تا از حقيقت سخن به ميان آرد
صدا كفافش نمي دهد
لعنت و نفرين كفافش نمي دهد:
براي بيان حقيقت
كنون
او را
تفنگي مي بايد.