یادداشت های تنهایی

Sunday 1 June 2003

Posted by ahmadreza in شبانه

يك يادداشت خصوصي براي يك شخص به خصوص.
«بايد اضطراب امتحان و وسوسه چهار كلمه بيشتر خواندن را كنار بگذارم براي اينكه چيزكي بنويسم به نام تو و به ياد تو. من البته انگيزه اين كار را دارم، خيلي هم زياد، اما بي فايده است هر چقدر سيخونك مي زنم به اين مغز بي پير كه اين روزها درست مثل يك ماشين فرسوده و اسقاطي است كه به جبر زمانه ناچار شده به شركت در مسابقات فرمول يك. رمانتيك نوشتن را دوست ندارم و انتزاعي نوشتن را هم پس فقط يادآوري مي كنم خاطره يك شب خاص را، شبي كه خاطره اش پاك شدني نيست لااقل براي من.
به چشم مردم كوچه و بازار من شجاع هستم و توانا و چنين و چنان و به چشم اهالي همين به اصطلاح كلان شهر تو لابد بي اعتماد به نفس و ناتوان و فلان و بهمان، به اعتبار همين دليل ساده و آبكي كه تو زن متولد شده اي و من مرد. زندگي اما معلم بزرگي است و براي من هم بود. بعد از مدتي خيال توانايي و اينها را نشخوار كردن، بعد از چند ماه از موضع بالا پا پيش نگذاشتن براي رفع سوء تفاهم كشدار و احمقانه اي كه بي جهت يك سال به درازا كشيده بود و بعد از مدتي جواب نامهربانانه دادن و نيش و كنايه حواله كردن در جواب تلاش و سماجت تو، همان شب فراموش نشدني رسيد با يك گفتگوي چندين ساعته پشت در بسته اتاق تو. اداي آدم هاي بي تفاوت را در آوردن از من بود و هيجان و من و من كردن از تو. تو به قول خودت حناق گرفته بودي و بي دليل اشك مي ريختي، من هم پيپ دود مي كردم و خونسردي نداشته ام را به رخ تو مي كشيدم. همان شب و از پشت همان حرف ها تصوير خيالي من از توانايي و اين واژه ها به كلي فروريخت، گيرم كه هيچوقت جار نزدم اين داستان را براي تو و براي مردم دور و اطراف. همان شب معلوم شد براي من معناي واقعي شجاعت و توانايي، هرچه كه من نداشتم و تو داشتي و به غايت هم. و امروز، به اين مناسبت خاص، صميمانه آرزو مي كنم كه همه عمر شجاع باشي و عزيز، آنقدر كه همان شب بودي. تولدت مبارك بانو.»

Leave a reply