یادداشت های تنهایی

Tuesday 17 June 2003

Posted by ahmadreza in پراكنده‌گويي

روزهاي عجيبي است اين روزها، پر از دغدغه و همراه با يك نوع هياهوي دروني منحصر به فرد، و به خير و خوشي تمام شدن اين روزهاي عجيب هم كمترين آرزوي من است البته.
اول، ديروز وقتي داخل آسانسور زهوار دررفته شركت كنار مرد بلند قامتي ايستادم ناخودآگاه متوجه يك نكته عميقا فلسفي شدم! نكته عميقا فلسفي مكشوفه اين بود كه در طول زندگي تن دادن به مجاورت با آدم هاي كوتاه قامت مساوي است با اتلاف عمر، هرچند كه همجواري با آدمهاي بلند قامت هم گاهي بر هم زننده آرامش گوسفند وار آدمي است و مخل آسايش اما به گمان ام مرجح است بر انتخاب اول.
دوم، امروز صبح براي سومين بار طي يك سال اخير از من خواسته شد تا شنونده حرف هاي كسي باشم كه درگير يك رابطه عشقي ناكام است. دو بار قبل شاهد اشك ريختن دو دوست بودم براي از دست دادن يك مثلا عشق، اين بار اما كار به جاهاي باريك نكشيد علي رغم اينكه برخلاف دفعات پيشين دوست من يك خانم محترم و صد البته هنرمند بود و پيش فرضهاي رايج حكم مي كرد كه شاهد يك ذكر مصيبت پر سوز و گداز باشم. قصد گلايه ندارم صد البته، كه اينها همه تجربه هايي است جالب و تا حدودي تقويت كننده تئوري هاي آنچناني من در باب طره گيسوي يار و اين داستان ها، اما حيران يك نكته ام كه چرا اغلب من اوقات انتخاب اول دوستان هستم براي ايفاي نقش يك مددكار اجتماعي، يك روان شناس و يا شايد هم يك بزرگ فاميل. شايد دوستان شايق اند براي فصل و تنها نيازمند مهر تاييد يك نفر سوم، كاري كه به گمان ام اين روزها تنها در يد قدرت از خدا بي خبري مثل من است و بس.
سوم، «يك جرعهء ديگر كنياك سر كشيديم. در راديو، گروه "پسران ساحل" ترانه اى مى خواندند دربارهء دخترهاى كاليفرنيايي. آن ها در سطرهاى آن ترانه از دخترهاى كاليفرنيايى خوش شان مى آمد.
چشم هاى رفيق ام در آن لحظه از اشك مثل دو تا فرش مرطوب بود و رفيق ام در آن لحظه سخت رنجيده خاطر بود.
من در آن لحظه مثل يك جاروبرقى عجيب و غريب بودم و سعى مى كردم يك جورى او را تسلى دهم.
همان پرت و پلاهايى را به رفيق ام مى گفتم كه همه، موقعى كه غمگين اند يا درد دارند به خورد هم مى دهند. اما مى دانيم كه اين جور مواقع از كلمه ها چندان كارى برنمى آيد. تنها طنين صداى آن ديگرى است كه شايد قدرى تسلى دهنده باشد. هيچ كلمه اى در هيچ زبانى از زبان هاى دنيا نيست كه بتواند درد بى كسى يك مرد را تسكين دهد.»
آتش سوزى در كرانه اقيانوس آرام كوتاه است و روان و تقريبا متناسب با حال و هواي داستان فوق الذكر.

Thursday 12 June 2003

Posted by ahmadreza in روزنامه‌ی انقلابی

اين شعر يانيس ريتسوس را مي نويسم به ياد ابراهيم زال زاده كه سينه اش به ضرب ده ها ضربه كارد شكافته شد و براي بچه هاي عاصي و خشمگين كوي دانشگاه، براي هر كس كه مثل من مشغول چرتكه انداختن است و حساب و كتاب و براي مردك عافيت طلبي كه ساكت تر و منفعل تر از هر وقت تنها نظاره گر تهور و شجاعت بچه هاي معصوم كوي دانشگاه است.
كافي نيست …
عفيف و بي پيرايه
اندك سخن بود
و آفرينش را تسبيح مي گفت.
اما چندان كه شمشير
چون صاعقه يي بر او فرود آمد
به گونه ي شيري غريد.

اكنون
تا از حقيقت سخن به ميان آرد
صدا كفافش نمي دهد
لعنت و نفرين كفافش نمي دهد:
براي بيان حقيقت
كنون
او را
تفنگي مي بايد.

Saturday 7 June 2003

Posted by ahmadreza in روزنامه‌ی انقلابی

«اوه، لعنتی، مجبور شدم شماره تلفنم را تغيير بدهم. بيشتر ميلهايی که ميگيرم ضد زن است. من افتخار ميکنم که يک زن، يک ليبرال و يک فمينيست هستم، و تنفرنامه هايی که به دليل اين سه خصوصيت برای من ميفرستند، به شخص من مربوط نميشود. به امضاء کننده ها برميگردد، و به اينکه راست دراين کشور چه کرده است که دشمنی با اين چيزها را ريشه دار کرده است.
و بعد تعداد زيادی تنفرنامه هست که در آنها گفته ميشود هنرپيشه ها ثروتمند تر از آن هستند که بفهمند اوضاع از چه قرار است. هنر پيشه ها در هاليوود زندگی ميکنند و از اين قبيل حرفهای بيمعنا. آيا آنها ميتوانند تشخيص دهند خانواده بوش يا خانواده چنی چقدر ثروتمند هستند؟ و اشکرافت ها؟ بيل او ريلی؟ تام بروکو؟ آيا آنها تشخيص ميدهند که وقتی داريد در مورد دولت کنونی، بويژه بوش و چنی، حرف ميزنيد آنها از چه شيوه زندگی ممتاز، ثروت، و امتيازات يگانه ای بر خوردارند؟ اگر ميخواهيد از کسی صحبت کنيد که آدم معمولی را درک نميکند، آنوقت لازم نيست از "بلت وی" دورتر برويد. اين تکان دهنده است که بعضيها خودشان را با اينکارهای احمقانه، بايکوت ها و اي ميل ها سرگرم کرده اند. اين چيزها عميقا ضد آمريکايی و ضد دموکراتيک است. اينها ضد قانون اساسی آمريکا ست، پس آنها دارند ازچه دفاع ميکنند؟ مگر نه اينست که آنها دارند يک دولت فاشيست ميسازند؟ مگرنه اينکه آنها دارند سعی ميکنند مردم آمريکا را تا جايی ببرند که زير يک رژيم تماميت گرا زندگی کنيم.»
اين جملات بخشي از رنج نامه جانين گاروفالو، كمدين سرشناس آمريكايي، است. مصاحبه اي كه نشان دهنده برخوردهاي مطبوعات و رسانه هاي دست راستي آمريكا است با خانم گاروفالو به عنوان يك فعال ضد جنگ.

Sunday 1 June 2003

Posted by ahmadreza in شبانه

يك يادداشت خصوصي براي يك شخص به خصوص.
«بايد اضطراب امتحان و وسوسه چهار كلمه بيشتر خواندن را كنار بگذارم براي اينكه چيزكي بنويسم به نام تو و به ياد تو. من البته انگيزه اين كار را دارم، خيلي هم زياد، اما بي فايده است هر چقدر سيخونك مي زنم به اين مغز بي پير كه اين روزها درست مثل يك ماشين فرسوده و اسقاطي است كه به جبر زمانه ناچار شده به شركت در مسابقات فرمول يك. رمانتيك نوشتن را دوست ندارم و انتزاعي نوشتن را هم پس فقط يادآوري مي كنم خاطره يك شب خاص را، شبي كه خاطره اش پاك شدني نيست لااقل براي من.
به چشم مردم كوچه و بازار من شجاع هستم و توانا و چنين و چنان و به چشم اهالي همين به اصطلاح كلان شهر تو لابد بي اعتماد به نفس و ناتوان و فلان و بهمان، به اعتبار همين دليل ساده و آبكي كه تو زن متولد شده اي و من مرد. زندگي اما معلم بزرگي است و براي من هم بود. بعد از مدتي خيال توانايي و اينها را نشخوار كردن، بعد از چند ماه از موضع بالا پا پيش نگذاشتن براي رفع سوء تفاهم كشدار و احمقانه اي كه بي جهت يك سال به درازا كشيده بود و بعد از مدتي جواب نامهربانانه دادن و نيش و كنايه حواله كردن در جواب تلاش و سماجت تو، همان شب فراموش نشدني رسيد با يك گفتگوي چندين ساعته پشت در بسته اتاق تو. اداي آدم هاي بي تفاوت را در آوردن از من بود و هيجان و من و من كردن از تو. تو به قول خودت حناق گرفته بودي و بي دليل اشك مي ريختي، من هم پيپ دود مي كردم و خونسردي نداشته ام را به رخ تو مي كشيدم. همان شب و از پشت همان حرف ها تصوير خيالي من از توانايي و اين واژه ها به كلي فروريخت، گيرم كه هيچوقت جار نزدم اين داستان را براي تو و براي مردم دور و اطراف. همان شب معلوم شد براي من معناي واقعي شجاعت و توانايي، هرچه كه من نداشتم و تو داشتي و به غايت هم. و امروز، به اين مناسبت خاص، صميمانه آرزو مي كنم كه همه عمر شجاع باشي و عزيز، آنقدر كه همان شب بودي. تولدت مبارك بانو.»