Wednesday 21 May 2003
Posted by
ahmadreza in
سیاهمشق
امروز بعد از ماه ها امروز و فردا كردن رفته بودم براي ثبت نام در يك كلاس زبان. چند دقيقه اي راه باقي بود تا رسيدن به محل موسسه تازه اسم در كرده شهر، با خودم گفتم «شايد فلان دوست را هم ببينيم، اگر حضور داشته باشه البته.» چند دقيقه بعد پيش چشم ام بود فردي كه آرزو كرده بودم به طور تصادفي ببينم اش، يك اتفاق ساده رخ داد و به فاصله تنها چند دقيقه خيال خام من به واقعيت پيوست. نتيجه البته يك سورپريز واقعي بود، لااقل براي من كه اين ديدار اتفاقي كسالت و بي حوصلگي يك روز گرم و دلگير ارديبهشتي را به كلي از ذهن ام پاك كرد. و راستي اتفاقات خوشايند زندگي چقدر ساده است گاهي و احساس شادي كردن هم، لابلاي اين زندگي پيچيده و به هم ريخته.