رفته بودم بانك نزديك محل كار امروز، بر خلاف هميشه شلوغ بود و پر از آدمهاي عجول. همان كارمند روزهاي پيش پشت باجه بود، دختري تقريبا همسن و سال من با چهره اي معصومانه كه حسابي طرف توجه و محبت مشتري هاي بانك است و صدالبته محبوب مشتري هاي خانم كه قربان صدقه رفتن هاي اونها را ديده ام بارها. كارمند پشت باجه به تنهايي قادر به انجام دادن كار خيل مشتري هاي كم صبر نبود و به همين دليل يكي از كارمندها نقل مكان كرده بود به اين باجه براي كم كردن حجم كارها.
بعد از مدتي انتظار نوبت ام شد و درست از همين لحظه پيرمرد كناري آهسته آهسته شروع كرد به هل دادن من تا دور بشم از باجه و حضرت اجل چند ثانيه اي زودتر كارش را انجام بده، من اما راه ندادم تا لحظه اي كه كارم تقريبا در شرف اتمام بود. وقتي خواستم راه را باز كنم براي پيرمرد گفتم «گويا شما خيلي عجله داريد!» طلبكارانه در جواب گفت «كار شما تمام نشده؟» خونسرد بودم هنوز پس با احترام گفتم «خير، امضا نكردم دفترچه را!» پيرمرد از جنس همان آدمهايي به نظر مي رسيد كه گذر عمر عقل و شعوري باقي نمي گذاره براي اونها، پس برگشت و خيره سرانه، با اشاره به دختر و پسر جوان البته، گفت «اين كه وضع كار كردن نيست، مدتهاست اينجا معطل ام.» من كه شاهد زير سوال رفتن زحمات دو جوان همسن و سال خودم بودم خيلي سعي كردم تا از پيرمرد نپرسم دليل زبان درازي اش براي كارمندهاي پشت باجه را، تلاش كردم تا نپرسم كه آيا در برابر عمله هاي استبداد هم همينطور گردنكش است و بي پروا. و نپرسيدم و تنها اكتفا كردم به يك اعتراض ملايم. «فكر نمي كنم دليل معطل شدن من و شما كم كاري اين دو نفر باشه، منصفانه نيست سرزنش اينها.» در اين لحظه بود كه يك صداي خفه از سمت راست من بلند شد و با تفرعني خاص شروع كرد به درافشاني. «شما متولد جهان سوم هستي، عادت كردي به اتلاف وقت. اون طرف اين خبرها نيست.» برگشتم و صاحب اين كلام منحوس را ديدم، مردك لاغر اندام رنگ پريده اي بود با چشمهايي بي سو. طبق معمول ذهن هميشه مغشوش ام ياري نكرد تا نوازش كنم مردك پريده رنگ را با يك خروار فحش لاي زرورق، پس به ناچار بسنده كردم به گفتن يك جمله كوتاه. «شما كه جهان اولي هستي جايز نيست وقت تلف كني در جهان سوم، فكر مي كنم بهتر باشه هرچه سريعتر برگردي به همان جهان اول.» و مردك براي اينكه بي جواب نگذاشته باشه حرف من را با همان چشمهاي بي سو و حالت مغرورانه اش جواب داد «حتما، در اسرع وقت.»
خيلي جالب نبود معطلي بيست دقيقه اي من در بانك. مصاحبت با آدمهايي به غايت سخيف و بي مغز به كلي امروز ظهر من را خراب كرد، امروز كه به واسطه يك باران بهاري مطبوع پر از طراوت بود و تازگي.
Sunday 20 April 2003
Posted by
ahmadreza in
سیاهمشق