بعد از قريب به ده روز سخت به نظر مي رسه نوشتن يك مطلب كه سر و ته درستي داشته باشه اما تلاش مي كنم تا چيزي بنويسم، بيشتر براي زنده نگهداشتن اين وبلاگ البته كه در اين مدت فترت دوستاني داشت وفادار. دروغ نيست اگر ادعا كنم در اين مدت دوري بيشتر به اونها فكر مي كردم تا وبلاگ، يك نوع احساس عذاب وجدان شايد بابت هدر دادن وقت و كليك دوستان.
اين ده روز خيلي هم به بطالت نگذشت! سه چهار روزي درگير زبان بودم و راه انداختن يك وبلاگ فرنگي و البته بازخواني شاهكارهاي قبلي ام براي رفع معايب نه چندان كم شمار اونها، سه چهار روزي ذهنم حسابي درگير يكي از مشكلات حاشيه اي و تمام نشدني اين شغل بي پير بود و دو روز آخر را هم مثلا رفته بودم به يك ماموريت اداري. اين دوري اما تبعاتي داشت و عواقبي كه سعي مي كنم في الفور جمع بندي كنم ذهنيات ام را تا بگذارم در معرض قضاوت و داوري ديگران. تا اون لحظه نه چندان دور اين شعر ايرج رحماني به عنوان پيشكش باشه پيش چشم شما دوستان وفادار ديده و ناديده.
نام تو
به باران خواهم گفت
نام تو را بر باد بنويسد
و به باد
تا آن را در گوش تمامی پنجره های شب بخواند
نام تو را
بر پوسته تاريك شب می نويسم
تا روشن شود
بر قلبهای برهنه بی شناسنامه
تا يكديگر را به نامی مشترك صدا كنند
بر شيشه گلاب، بر آئينه
و سكه آفتاب
Wednesday 16 April 2003
Posted by
ahmadreza in
سیاهمشق