عجب حال غریبی است، رسیدن یک آشنا به خاک وطن بعد از قریب به بیست و دو سال دوری. ناگفتنی است این حال، دیدن همان جوانک خوش قد و قامت و خوش رو با همان خنده های همیشگی که ضرب المثل شادی بود روزی در جمع خانواده. و حالا بعد از قریب به بیست و دو سال هنوز همانقدر سرزنده و شاداب است، با یک دنیا احترام البته و یک عنوان پرطمطراق. حضور این آشنا شیرین است برای همه و آمیخته ای از دو احساس متناقض برای من که می بینم امروز و در بیست و هفت سالگی حتی در آغاز راه رسیدن به هدف هم نیستم، هدفی که چندان دور نیست از حال و روز این آشنا.
فرصتی نیست برای نوشتن یک یادداشت طولانی و البته خسته کننده برای خواننده، پس دغدغه های این روزها را خلاصه و سریع جمع بندی می کنم.
اول، دستگیری احمقانه سینا مطلبی با همان دلیل تکراری و نخ نمای اقدام علیه امنیت ملی که به گمان من برچسبی است نچسب به نام و نشان سینا همه چیز را تحت تاثیر خودش قرار داده در جمع محدود وبلاگ های فارسی زبان و انگلیسی زبان حتی. امیدوارم هرچه زودتر شاهد بازگشت سینا باشیم به جمع خانواده کوچک و صمیمی اش.
دوم، این روزها من فرصت چندانی ندارم برای تاب خوردن بین وبلاگ های مورد علاقه ام و بالطبع گندمزار، یکی از همان وبلاگ های مهجور و باارزش، هم مستثنی نیست از این قاعده جدید. امروز اما بعد از مدت ها سری زدم به گندمزار، همان ترانه گوش نواز همیشگی را شنیدم و یک داستان کوتاه خواندم به نام من با یک فراز بسیار زیبا که حیف است ننویسم اینجا. «اولین سوالی که می پرسم این است که نشانی مرا از کجا پیدا کردی …و اولین حرفی که می زنی؛ اینکه: نگرانت بوده ام… نشانی مرا از یک دوست مشترک گرفته ای….رفت و آمدها تکرار می شوند؛ میان آشفته بازاری که نامش زندگیست؛ میان کنجکاوی همسایه ها؛ تو آرام از کنار همه اینها عبور می کنی و به مرز حریم من می رسی؛ از مدرسه بچه ها ludes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), Janاز می آیم؛ به خرید می روم؛ به کتابفروشی سری می زنم؛ پشت میز مطالعه می نشینم چند خطی می نویسم؛ با یک دوست در کافه قراری می گذارم؛ از بحث های همیشه خسته می شوم؛ به خانه می آیم؛ و تو بعد همه اینها به ناگهان پیدایت می شود …»
سوم، سرکشی به کارگاه تبدیل شده به بخشی جدایی ناپذیر از وبگردی های من و شاید بهترین بخش که هیچ وقت دست خالی نگذاشته من را برای معرفی چند عکس و نقاشی دیدنی. حاصل بازدید آخر من از کارگاه طرح ها و نقاشی های پریسا شریعت پناهی، نقاشی های ماشاالله محمدی و عکس های کورش ادیم است، که البته در این میان حساب مجموعه اول جداست برای من به دلیل سبک جالب نقاش.
آخر، یادداشت پیشین من ناشی از تفرعن نبود. اذعان دارم به ایرادهای عجیب و غریب خودم پس دلیلی نمی بینم برای خودخواهی و اینها. اما قبول دارم که یادداشت قبلی ام آغشته بود به نوعی عصبانیت بی حد و حصر، که اگر اینطور نبود دو انسان را با اتکا به دیدن تنها یک برش کوتاه از زندگی شان متهم نمی کردم به سخیف بودن و بی مغز بودن.
رفته بودم بانک نزدیک محل کار امروز، بر خلاف همیشه شلوغ بود و پر از آدمهای عجول. همان کارمند روزهای پیش پشت باجه بود، دختری تقریبا همسن و سال من با چهره ای معصومانه که حسابی طرف توجه و محبت مشتری های بانک است و صدالبته محبوب مشتری های خانم که قربان صدقه رفتن های اونها را دیده ام بارها. کارمند پشت باجه به تنهایی قادر به انجام دادن کار خیل مشتری های کم صبر نبود و به همین دلیل یکی از کارمندها نقل مکان کرده بود به این باجه برای کم کردن حجم کارها.
بعد از مدتی انتظار نوبت ام شد و درست از همین لحظه پیرمرد کناری آهسته آهسته شروع کرد به هل دادن من تا دور بشم از باجه و حضرت اجل چند ثانیه ای زودتر کارش را انجام بده، من اما راه ندادم تا لحظه ای که کارم تقریبا در شرف اتمام بود. وقتی خواستم راه را باز کنم برای پیرمرد گفتم «گویا شما خیلی عجله دارید!» طلبکارانه در جواب گفت «کار شما تمام نشده؟» خونسرد بودم هنوز پس با احترام گفتم «خیر، امضا نکردم دفترچه را!» پیرمرد از جنس همان آدمهایی به نظر می رسید که گذر عمر عقل و شعوری باقی نمی گذاره برای اونها، پس برگشت و خیره سرانه، با اشاره به دختر و پسر جوان البته، گفت «این که وضع کار کردن نیست، مدتهاست اینجا معطل ام.» من که شاهد زیر سوال رفتن زحمات دو جوان همسن و سال خودم بودم خیلی سعی کردم تا از پیرمرد نپرسم دلیل زبان درازی اش برای کارمندهای پشت باجه را، تلاش کردم تا نپرسم که آیا در برابر عمله های استبداد هم همینطور گردنکش است و بی پروا. و نپرسیدم و تنها اکتفا کردم به یک اعتراض ملایم. «فکر نمی کنم دلیل معطل شدن من و شما کم کاری این دو نفر باشه، منصفانه نیست سرزنش اینها.» در این لحظه بود که یک صدای خفه از سمت راست من بلند شد و با تفرعنی خاص شروع کرد به درافشانی. «شما متولد جهان سوم هستی، عادت کردی به اتلاف وقت. اون طرف این خبرها نیست.» برگشتم و صاحب این کلام منحوس را دیدم، مردک لاغر اندام رنگ پریده ای بود با چشمهایی بی سو. طبق معمول ذهن همیشه مغشوش ام یاری نکرد تا نوازش کنم مردک پریده رنگ را با یک خروار فحش لای زرورق، پس به ناچار بسنده کردم به گفتن یک جمله کوتاه. «شما که جهان اولی هستی جایز نیست وقت تلف کنی در جهان سوم، فکر می کنم بهتر باشه هرچه سریعتر برگردی به همان جهان اول.» و مردک برای اینکه بی جواب نگذاشته باشه حرف من را با همان چشمهای بی سو و حالت مغرورانه اش جواب داد «حتما، در اسرع وقت.»
خیلی جالب نبود معطلی بیست دقیقه ای من در بانک. مصاحبت با آدمهایی به غایت سخیف و بی مغز به کلی امروز ظهر من را خراب کرد، امروز که به واسطه یک باران بهاری مطبوع پر از طراوت بود و تازگی.
بعد از قریب به ده روز سخت به نظر می رسه نوشتن یک مطلب که سر و ته درستی داشته باشه اما تلاش می کنم تا چیزی بنویسم، بیشتر برای زنده نگهداشتن این وبلاگ البته که در این مدت فترت دوستانی داشت وفادار. دروغ نیست اگر ادعا کنم در این مدت دوری بیشتر به اونها فکر می کردم تا وبلاگ، یک نوع احساس عذاب وجدان شاید بابت هدر دادن وقت و کلیک دوستان.
این ده روز خیلی هم به بطالت نگذشت! سه چهار روزی درگیر زبان بودم و راه انداختن یک وبلاگ فرنگی و البته بازخوانی شاهکارهای قبلی ام برای رفع معایب نه چندان کم شمار اونها، سه چهار روزی ذهنم حسابی درگیر یکی از مشکلات حاشیه ای و تمام نشدنی این شغل بی پیر بود و دو روز آخر را هم مثلا رفته بودم به یک ماموریت اداری. این دوری اما تبعاتی داشت و عواقبی که سعی می کنم فی الفور جمع بندی کنم ذهنیات ام را تا بگذارم در معرض قضاوت و داوری دیگران. تا اون لحظه نه چندان دور این شعر ایرج رحمانی به عنوان پیشکش باشه پیش چشم شما دوستان وفادار دیده و نادیده.
نام تو
به باران خواهم گفت
نام تو را بر باد بنویسد
و به باد
تا آن را در گوش تمامی پنجره های شب بخواند
نام تو را
بر پوسته تاریک شب می نویسم
تا روشن شود
بر قلبهای برهنه بی شناسنامه
تا یکدیگر را به نامی مشترک صدا کنند
بر شیشه گلاب، بر آئینه
و سکه آفتاب
زمان زیادی باقی نیست به اتمام این تعطیلات منحصر به فرد، این تعطیلات طولانی که فرصت مغتنمی بود برای مطالعه زبان و بیرون کشیدن اعصاب از زیر مشکلات حاشیه ای یک شغل مزخرف. حرف خاصی ندارم به عنوان مثلا حسن ختام این ایام به جز معرفی دسترنج دو عزیز.
اول، این درست که من موضع مشخصی ندارم در قبال این جنگ، نه کاملا موافق ام و نه کاملا مخالف. اما این موضع به اصطلاح نه شرقی نه غربی! دلیل موجهی نیست تا عکسهای آزاده اخلاقی از تظاهرات ضد جنگ ملبورن را در سایت های افق و ایرانیان نبینم و با دیدن عکسهای جالب اش از یک خانم بازی گوش و مخالف جنگ، یک خانم احتمالا سوسیالیست و یک خانم به شدت عصبانی تحسین اش نکنم. صدالبته در این میان نباید عکس بسیار زیبا و به گمان من کمی اغراق آمیزی که از دستبند یک پلیس گرفته را هم فراموش کرد.
دوم، من خیلی جرات و جسارت ندارم تا صریح و بی پروا جامعه بانوان را به نقد بکشم و ادعا کنم که «بخش مهمی از محرومیت و عقب مانده گی فعلی زن ها از خواست و تحمیل نظام مردسالار ناشی شده است. یعنی خواست دنیای مردانه بوده که زن ها به تعبیر سیمون دوبووار «جنس ِ دوم» باشند ولی به باور من این خواست به تنهایی نمی توانسته به وجود آورنده ی ِ این وضعیت باشد. عامل دیگری که این خواست را به تحقق رسانده، تمایل و خواست دنیای زنانه است. یعنی زن ها خواسته اند و هم چنان خواهان اند که «جنس ِ دوم» باشند. چه را که شاید این گونه راحت تر و کم مسئولیت تر است.» اما صاحب ردپا انجام داده این کار را و به ظرافت و دقت هم. گرچه شاید این یادداشت کمی تا قسمتی جنجال برانگیز باشه و ناخوشایند به مذاق بعضی ها، اما به گمان من صادقانه است و بسیار موشکافانه و البته حرف دل من.
«بار دیگر زمانی بود که عکس های خود از شلمچه پس از بمباران شیمیائی باز آورد. زنانی که کودکان خود را بغل کرده و مرده بودند، مردی که چشمانش به آسمان خیره شده بود انگار معجزه ای و نجاتی را انتظار می کشید در لحظه مردن، خیابانی که در دو طرف آن مردگان هر یک به حالی و وضعی دیده می شدند.
آن روز اتاق را تاریک کرده بود و با هر اسلاید که روی پرده ظاهر می شد با بغض درباره آن ها توضیح می داد و در پایان نمایش ناگهان چنان به گریه افتاد که شانه هایش تکان می خورد. او در صحنه هائی که عکس و فیلم از آن می گرفت حضوری انسانی داشت و انگار خودش در پشت هر صحنه ای پنهان بود و امضایش نگاه انسانی به صحنه ها بود.»
هیچ علت این تاثر را نمی فهمم، من که تمام ارتباط ام با این مرد دیدن و خواندن یکی دو مصاحبه بود و دیدن عکس هایش اونهم روزهایی که عشق نافرجام ام به عکاسی هنوز آتشین بود. در اندازه من نیست که چیزی بنویسم برای کاوه گلستان، پس بهتر که اکتفا کنم به یادداشت مسعود بهنود درباره این عکاس فقید که جایگاهی بس منحصر به فرد داشت در تاریخ عکاسی ایران. پس از آن کاوه دیگر نبود.
دیشب وقتی خبرنگار شبکه خبر با حالتی نگران و مشوش به جای پوشش دادن اخبار مربوط به بمباران و موشک باران شمال عراق از روی مین رفتن یک خبرنگار ایرانی گفت، پریدم پشت این کامپیوتر بی پیر تا خبری بگیرم از نام و نشان خبرنگار مذکور اما چیزی پیدا نکردم. بی خبری مطلق من ادامه داشت تا امروز صبح که خبر بی بی سی را دیدم. کاوه گلستان کشته شد، این بود عنوان خبر بی بی سی. شوکه شدم، قابل باور نبود اما پوشش سایتهای خبری مهم دنیا را که دیدم باور کردم. متاسفم، از صمیم قلب.
«وسط زنها چشمم به یکی از خواهرانم افتاد. بمیرم سمیره چرا اینقدر پیر شده ای؟ بغلش کردم و هر دو زار میزدیم. منتظر بودم که سریع خبر از همسر و فرزندم بدهد از لیلا خواهر کوچکم و از مادرم که میدانستم زنده است. دستم را گرفت و مثل مادری که نگران است مبادا فرزندش در شلوغی گم شود، مرا به همراه خود به سوی خانه کشاند. در را باز کرد، وقتی داخل شدم کنار تنور توی حیاط جوجه پیرزنی دیدم نان میپخت. به من زل زد فریاد زدم مادر، اما او هیچ تکانی نخورد. سمیره با گریه گفت ننه جنون گرفته لال شده، و با هیچکس حرف نمیزند. رفتم دستهایش را به دست گرفتم. بوسیدمشان، بوئیدمشان. و او فقط زل زده بود و چند قطره اشک گوشه چشمش پیدا بود. طاقتم تمام شده بود فریاد زدم سمیره پس بقیه کجا هستند …
محمود حکایتش را نوشته و من تلاش میکنم آن را به چاپ برسانم. تلخترین بخش حکایت آنجاست که محمود شاعر دزفولی خبر میشود همسرش و لیلا خواهر کوچکش بر اثر تجاوز سربازان عراقی به آنها در فکه باردار شده و به علت خجالت دست به خودسوزی میزنند.»
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند اثر من نیست که از سر احساسات شوونیستی نوشته باشم، وقایع نگاری یکی از تلخ ترین تجربه های ایران و ایرانی است به قلم علی رضا نوری زاده. گیرم این یادداشت کمی همراه باشه با لفاظی های نویسنده، طنازی هایی بی اثر بر اصل ماجرا.
این مقاله اما من را یاد عزیز دلی انداخت و نامه اش که نوشته بوده به نیت حال و احوال و چاق سلامتی و در لابلای نامه هم از شرکت در تظاهرات ضد جنگ گفته بود و غداره بندی بوش و بلر و مظلومیت مردم عراق و بشکن زدن مردم داخل ایران. برای این عزیز نوشتم که ما هلهله نمی کنیم برای کشتار مردم نادان عراق اما نه انگیزه ای داریم برای سینه سپر کردن و نه صلاح ماست این کار. نوشتم تنفری در کار نیست که اگر بود لابد دسته دسته رژه می رفتیم در خیابان های پایتخت به طرفداری از بوش و بلر و خاطر نشان کردم که هشت سال جنگ خانمانسوز و یا هشت سال دفاع مقدس به تعبیر جماعت حاکم هیچ تعلق خاطری باقی نگذاشته برای ما تا حمایت کنیم از مردم عراق. و به ناچار، و برای توضیح البته، سربسته از داستان سوسنگرد و دزفول گفتم، از رویت هر روزه حضرت عزراییل زیر موشک باران صدام و از هزار هزار کشته و اسیر و مجروح که باقی ماند روی دست ما. و بعد توضیح دادم که صلاح هم نیست تا ما کاسه داغ تر از آش باشیم به بهانه انسان دوستی و چه و چه وقتی اتهام تکثیر سلاح های کشتار جمعی و حمایت از تروریستهای خاورمیانه مثل شمشیر داموکلس بالای سر ماست و به واسطه ندانم کاری دولتمردان نادان این مملکت روی لبه تیغ هستیم و هر آن در انتظار تشریف فرمایی بدون اذن حضرات صادر کننده دموکراسی و حقوق بشر.
از روزی که این جملات را برای دوست عزیزم نوشتم همینطور حیران حال برزخی خودمان هستم. با چشمی خندان نظاره می کنیم عقوبت دیکتاتور را و با چشمی گریان پرپر شدن بچه های همسایه بدکاره را، همسایه ای که بدی را در حق ما تمام کرده. و در این میان البته «نوبت خود را انتظار می کشیم/بی هیچ/خنده یی!»