یادداشت های تنهایی

Thursday 27 March 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

من خوابها را چندان جدي نمي گيرم و بالطبع اهل تعبير خواب و اينها هم نيستم اما خوابي كه چند روز پيش ديدم را يك لحظه از ياد نمي برم، خوابي كه البته هيچ نكته عجيب و غريبي هم نداشت. «رفته بودم به يك كافه همراه با مردي كه نمي شناختم. گرچه كافه در زير زمين يك ساختمان قرار داشت با دري كوچك در خيابان اصلي روبروي خيابان محل كارم اما ساده بود و تميز و زيبا و البته پنجره اش هم باز ميشد به محوطه بازي مانند يك حياط. با همراه ناشناس نشسته بوديم به گپ زدن كه يكي از گارسونها ليست غذا را آورد و توصيه كرد ما را به انتخاب غذاي مخصوص كافه، غذايي كه وقتي رسيد فهميديم مخلوطي است از برنج و مقدار معتنابهي سبزي، يك نوع سبزي خاص. درحاليكه مشغول بوديم به خوردن غذاي مخصوص و ادامه بحث، من گاه و بي گاه يك نگاه خريدارانه هم مي انداختم به محوطه باز روبرو كه حسابي مسحورم كرده بود.» فكر مي كنم تا همين جا رسيده بود كه بيدار شدم. از اون روز تا به حال همينطور تصوير اون كافه در ذهن من هست، ورودي، ميزها و صندلي ها، حياط روبروي پنجره و البته اون غذاي بديع.

Leave a reply