خيلي چيزها گذاشتم زير شيشه اين ميز تحرير، عكس دكتر مصدق را كنار عكس خواهرم، يك بريده روزنامه با عنوان «پس از مرخصي از بيمارستان، شاملو اثر جديد خود را تقديم مردم كرد.» را كنار نقاشي رحيم نوه سي از يك كوچه پاييزي و يك عكس سياه و سفيد از قله دماوند و بالاتر از همه اينها يك عكس رنگي از نمك آبرود را كنار يك كارت پستال با نقشي از كوره راهي برف گرفته. اينها پارادوكس بزرگ زندگي من را به يادم ميارن، عطش بي پايان ام براي ترك سرزميني كه عاشقانه دوست اش دارم.
نخستين که در جهان ديدم …
نخستين که در جهان ديدم
از شادىغريو برکشيدم:
«ـ من ام، آه
آن معجزتِ نهايى
بر سياره ى کوچکِ آب و گياه!»
آن گاه که در جهان زيستم
از شگفتى بر خود تپيدم:
ميراث خوارِ آن سفاهت ناباور بودن
که به چشم و به گوش مىديدم و مىشنيدم!
چندان که در پيرامنِ خويشتن ديدم
به ناباورى گريه در گلو شکسته بودم:
بنگر چه درشت ناک تيغ بر سرِ من آخته
آن که باورِ بىدريغ در او بسته بودم.
اکنون که سراچه ى اعجاز پسِ پشت مىگذارم
به جز آه حسرتى با من نيست:
تبرى غرقه ى خون
بر سکوى باورِ بىيقين و
باريکه ى خونى که از بلنداى يقين جارىست.