حوصله دراز نويسي ندارم، يكي دو نكته مختصر هست كه بايد بنويسم و خلاص.
اول، يكبار براي دوستي نوشتم كه اگر نه همه زندگي من لااقل نيمي از اون اداست. اينكه من سنگ فلان روشنفكر لاييك يك لاقبا را به سينه مي زنم و غش و ضعف نمي كنم براي بهمان سوپراستار خوش بر و روي سينما يا آرشيو آلبومهاي موسيقي ام را پركردم از كارهاي آنچناني و هيچ ندارم از شاهكارهاي نوابغي مثل منصور و سوزان روشن و چه و چه، اينكه مدتهاست وقت آزاد ناچيزم را اختصاص دادم به تياتر و هيچ به سينما نميرم يا همين كه يك وبلاگ مسخره راه انداختم براي گفتن حرفهاي ناحساب خودم با مثله كردن اين مقاله و اون كتاب و يك وبلاگ زرد پنج ستاره با امكانات رفاهي مجلل درست نمي كنم دم دستي ترين نمونه ها هستن براي ادعاي من. انواع و اقسام نمونه وجود داره البته، هزار و يك مدل، انقدر كه گاهي فرياد اطرافيان هم بلند ميشه از رويت چنين كلكسيون تام و تمامي. يكي از آخرين تردستي هاي من همين سبك و سياقي است كه اخيرا سايه انداخته روي نوشته هاي وبلاگ، مثلا اتود مي زنم براي رسيدن به يك نثر شسته و رفته و كمي گزنده. و اين همه ادا و اصول هم لابد به اين دليل در پيش گرفتم تا به وقت نياز ادعا كنم كه «آي جماعت! من اگر با شما نمي جوشم به دليل پرت بودن من از قصه زندگي نيست، من با شما فرق دارم!» جل الخالق!
دوم، چند روز پيش يكي از بانوان محترم فاميل با رنگ و لعاب يك شوخي ساده فرمود كه «نظر بعضيها درباره خانمها هيچ توفير نداره با نظر اكثريت غالب مردها كه زن را براي جا انداختن همان خورش معروف لازم دارن و بس.» و البته منظور اين بانوي تحصيلكرده از بعضيها نه بقال سر گذر كه حقير سراپا تقصير بود! قضاوت كاملا عادلانه اين بانوي انصافا دوست داشتني هرچند تاييدي بود بر واقعيتي كه مدتهاست به اون پي بردم، ناتواني من در فهم حرفهاي اين جماعت و ايضا تنبلي اونها در درك حرفهاي من، اما يك حرف ناگفته اي هم باقي گذاشت بيخ گلوي من كه جرات ندارم زمزمه اش كنم، مكتوب كردن اش كه هيچ.
Monday 17 March 2003
Posted by
ahmadreza in
سیاهمشق