یادداشت های تنهایی

Friday 28 March 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

«در حالي كه بعضي ها پرچم اسراييل و آمريكا را به آتش مي كشيدند و تمثال رييس جمهور بوش را مي سوزاندند يك سخنران از طريق بلندگو نعره مي زد كه ما حمله آمريكا و انگليس عليه عراق را غير قانوني مي دانيم و آن را محكوم مي كنيم.»
«آريل شارون، نخست وزير اسراييل، در ملاقاتي با نمايندگان كنگره گفته است كه ليبي، ايران و سوريه بايستي از سلاح هاي اتمي دور نگه داشته شوند و معاون وزير خارجه، جان بولتون، به شارون پاسخ داده است كه نه تنها با ايران و سوريه بلكه با كره شمالي هم بايد اينچنين رفتار كرد. وزير دفاع اسراييل هم از دوستان آمريكايي اسراييل خواسته است تا براي جنگ عليه ايران پافشاري كنند.»
گمان مي كردم سكوت عاقلانه ترين سياست باشه براي ما در اين آشفته بازار، به دليل پياده شدن هزار هزار سرباز ورزيده آمريكايي و انگليسي در يك قدمي مرزهاي ايران و البته دستاويز بسيار مناسبي كه در جيب اونهاست به واسطه فعاليتهاي هسته اي و تحركات تروريستي ما. امروز اما ايمان بيشتري پيدا كردم به اين نظر، وقتي گزارش رويتر را ديدم و گذاشتم كنار مقاله هرالد تريبيون.

Friday 28 March 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

يك پوزش بدهكارم به همه اونها كه يادداشت قبلي من را خوندن، يادداشتي كه حاوي يك اشتباه املايي خجالت آور بود. من با اين همه ادعا كه فلان ام و چنان مسحور را نوشته بودم محسور و يادداشت ام با همين وضعيت ساعاتي چند پيش چشم دوستان و رهگذران بود. هرچند اوائل حس ناخوشايندي داشتم نسبت به اين يادداشت، به عادت هميشه كه وقتي ايراد و اشكالي هست در كار و بارم حسي عجيب در من ايجاد ميشه، اما علت نامشخص بود براي خودم تا چند لحظه پيش كه در كمال شرمندگي پي بردم به اشتباه كودكانه ام. اميدوارم اين گند عالم گير كه بيشتر ناشي از حواس پرتي بود ته مانده آبروي من را به باد نداده باشه.

Thursday 27 March 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

من خوابها را چندان جدي نمي گيرم و بالطبع اهل تعبير خواب و اينها هم نيستم اما خوابي كه چند روز پيش ديدم را يك لحظه از ياد نمي برم، خوابي كه البته هيچ نكته عجيب و غريبي هم نداشت. «رفته بودم به يك كافه همراه با مردي كه نمي شناختم. گرچه كافه در زير زمين يك ساختمان قرار داشت با دري كوچك در خيابان اصلي روبروي خيابان محل كارم اما ساده بود و تميز و زيبا و البته پنجره اش هم باز ميشد به محوطه بازي مانند يك حياط. با همراه ناشناس نشسته بوديم به گپ زدن كه يكي از گارسونها ليست غذا را آورد و توصيه كرد ما را به انتخاب غذاي مخصوص كافه، غذايي كه وقتي رسيد فهميديم مخلوطي است از برنج و مقدار معتنابهي سبزي، يك نوع سبزي خاص. درحاليكه مشغول بوديم به خوردن غذاي مخصوص و ادامه بحث، من گاه و بي گاه يك نگاه خريدارانه هم مي انداختم به محوطه باز روبرو كه حسابي مسحورم كرده بود.» فكر مي كنم تا همين جا رسيده بود كه بيدار شدم. از اون روز تا به حال همينطور تصوير اون كافه در ذهن من هست، ورودي، ميزها و صندلي ها، حياط روبروي پنجره و البته اون غذاي بديع.

Friday 21 March 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

سال تحويل شد با گيلاسي شراب به سلامتي همه مردم ايران زمين، آغوش گرم مادري خواب آلوده، يك بغل آرزوي قشنگ و البته فال حافظ شيراز به روال چند سال اخير. سال نو مبارك.
چو برشكست صبا زلف عنبر افشانش/به هر شكسته كه پيوست تازه شد جان اش
كجاست هم نفسي تا به شرح عرضه دهم/كه دل چه مي كشد از روزگار هجران اش
بريد صبح، وفا نامه يي كه برد به دوست/ز خون ديده ما بود مهر عنوان اش
زمانه از ورق گل، مثال روي تو بست/ولي ز شرم تو در غنچه كرد پنهان اش
بسي شديم و نشد عشق را كرانه پديد/تبارك الله از اين ره كه نيست پايان اش
جمال كعبه مگر عذر رهروان خواهد/كه جان زنده دلان سوخت در بيابان اش
بدين شكسته بيت الحزن كه مي آرد؟/نشان يوسف دل از چه زنخدان اش
بگيرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم/كه داد من بستاند مگر ز دستان اش
سحر به طرف چمن مي شنيدم از بلبل/نواي حافظ خوش لهجه غزل خوان اش

Friday 21 March 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

زمان زيادي باقي نيست به تحويل سال، كمتر از چهار ساعت. قصد داشتم در اين ساعات باقيمانده كه شبيه است به سكوت بين دو نت، مختصر و مفيد مرور كنم سال هشتاد و يك را اما حالا اين لحظات آخر يكسره پر شده با هياهوي جنگي كه صبح با ظهور مغرورانه جورج بوش بر صفحه تلويزيونها شروع شد و البته همراه با حضور منفعلانه كوفي عنان غمگين، يكي براي اعلام رسمي آغاز جنگ و ديگري براي اعلام نگراني اش در مورد غير نظاميان. به هرحال عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد، تعقيب داستان رقت بار جنگ بهانه موجهي است براي صرفنظر كردن از جمعبندي وقايع سال رو به پايان كه براي من چيزي نيست جز يك ذكر مصيبت پر سوز و گداز يا روايت مجدد احساسات ناخوشايند گذشته با چاشني كمي آه و ناله. اميدوارم سال جديد همراه باشه با اميد و صد البته يك تغيير اساسي در نگاه من به زندگي، همانطور كه دوستي آرزو كرده بود.

Tuesday 18 March 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

خيلي چيزها گذاشتم زير شيشه اين ميز تحرير، عكس دكتر مصدق را كنار عكس خواهرم، يك بريده روزنامه با عنوان «پس از مرخصي از بيمارستان، شاملو اثر جديد خود را تقديم مردم كرد.» را كنار نقاشي رحيم نوه سي از يك كوچه پاييزي و يك عكس سياه و سفيد از قله دماوند و بالاتر از همه اينها يك عكس رنگي از نمك آبرود را كنار يك كارت پستال با نقشي از كوره راهي برف گرفته. اينها پارادوكس بزرگ زندگي من را به يادم ميارن، عطش بي پايان ام براي ترك سرزميني كه عاشقانه دوست اش دارم.
نخستين که در جهان ديدم …
نخستين که در جهان ديدم
از شادىغريو برکشيدم:
«ـ من ام، آه
آن معجزتِ نهايى
بر سياره ى کوچکِ آب و گياه!»

آن گاه که در جهان زيستم
از شگفتى بر خود تپيدم:
ميراث خوارِ آن سفاهت ناباور بودن
که به چشم و به گوش مىديدم و مىشنيدم!

چندان که در پيرامنِ خويشتن ديدم
به ناباورى گريه در گلو شکسته بودم:

بنگر چه درشت ناک تيغ بر سرِ من آخته
آن که باورِ بىدريغ در او بسته بودم.

اکنون که سراچه ى اعجاز پسِ پشت مىگذارم
به جز آه حسرتى با من نيست:
تبرى غرقه ى خون
بر سکوى باورِ بىيقين و
باريکه ى خونى که از بلنداى يقين جارىست.

Monday 17 March 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

حوصله دراز نويسي ندارم، يكي دو نكته مختصر هست كه بايد بنويسم و خلاص.
اول، يكبار براي دوستي نوشتم كه اگر نه همه زندگي من لااقل نيمي از اون اداست. اينكه من سنگ فلان روشنفكر لاييك يك لاقبا را به سينه مي زنم و غش و ضعف نمي كنم براي بهمان سوپراستار خوش بر و روي سينما يا آرشيو آلبومهاي موسيقي ام را پركردم از كارهاي آنچناني و هيچ ندارم از شاهكارهاي نوابغي مثل منصور و سوزان روشن و چه و چه، اينكه مدتهاست وقت آزاد ناچيزم را اختصاص دادم به تياتر و هيچ به سينما نميرم يا همين كه يك وبلاگ مسخره راه انداختم براي گفتن حرفهاي ناحساب خودم با مثله كردن اين مقاله و اون كتاب و يك وبلاگ زرد پنج ستاره با امكانات رفاهي مجلل درست نمي كنم دم دستي ترين نمونه ها هستن براي ادعاي من. انواع و اقسام نمونه وجود داره البته، هزار و يك مدل، انقدر كه گاهي فرياد اطرافيان هم بلند ميشه از رويت چنين كلكسيون تام و تمامي. يكي از آخرين تردستي هاي من همين سبك و سياقي است كه اخيرا سايه انداخته روي نوشته هاي وبلاگ، مثلا اتود مي زنم براي رسيدن به يك نثر شسته و رفته و كمي گزنده. و اين همه ادا و اصول هم لابد به اين دليل در پيش گرفتم تا به وقت نياز ادعا كنم كه «آي جماعت! من اگر با شما نمي جوشم به دليل پرت بودن من از قصه زندگي نيست، من با شما فرق دارم!» جل الخالق!
دوم، چند روز پيش يكي از بانوان محترم فاميل با رنگ و لعاب يك شوخي ساده فرمود كه «نظر بعضيها درباره خانمها هيچ توفير نداره با نظر اكثريت غالب مردها كه زن را براي جا انداختن همان خورش معروف لازم دارن و بس.» و البته منظور اين بانوي تحصيلكرده از بعضيها نه بقال سر گذر كه حقير سراپا تقصير بود! قضاوت كاملا عادلانه اين بانوي انصافا دوست داشتني هرچند تاييدي بود بر واقعيتي كه مدتهاست به اون پي بردم، ناتواني من در فهم حرفهاي اين جماعت و ايضا تنبلي اونها در درك حرفهاي من، اما يك حرف ناگفته اي هم باقي گذاشت بيخ گلوي من كه جرات ندارم زمزمه اش كنم، مكتوب كردن اش كه هيچ.

Friday 14 March 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

«توجه اساسي و پي گير خلفا و رجال درباري آنان به دانشها از عهد خلافت ابو جعفر منصور بن محمد عباسي آغاز شد. وي به محض تصميم به ايجاد يك حوزه علمي در بغداد توجه خود را به گنديشاپور معطوف كرد. منشا اين توجه حاجت شديد او به اطبا حاذق گنديشاپور براي معالجه بيماري معدوي وي بود. گنديشاپور چنانكه پيش از اين ديده ايم يكي از مراكز علمي ايراني و محل اجتماع علماي عيسوي نسطوري بود. در بيمارستان اين شهر آخرين مطالعات پزشكي انجام شده بود و در همين جاست كه به قول القفطي در نتيجه آميزش طب ايراني و هندي و يوناني طب پيشرفته يي كه از طب يوناني كاملتر بود بوجود آمده بود. منصور رييس بيمارستان مذكور را كه در ايام او مي زيسته و پيشواي پزشكان گنديشاپور بوده، بنام جورجيس پسر بختيشوع به بغداد برد و بعد از آنكه بدست او مداوا شد به فرمان وي مجبور گرديد كه در بغداد بماند و به همين سبب از آن روزگار خاندان بختيشوع و عده اي ديگر از پزشكان گنديشاپور كه از ميان آنان خاندان ماسويه معروفترند به بغداد انتقال يافتند و حوزه تدريس و محل فعاليتهاي علمي و عملي خود را بدان شهر بردند و در همانجا به تدريس و تاليف و ترجمه كتب طبي پرداختند.»
يكي دو هفته پيش كه در معيت دوستي تياتر افشين و بودلف هر دو مرده اند را ديدم به ذهنم رسيد گريزي بزنم به تاريخ ايران و چيزكي بنويسم در اين باره، علي الخصوص درباره اون بخش از تاريخ ايران كه فصل مشتركي داره با اعراب. تياتر دكتر صادقي و ديالوگ بازيگر نقش خليفه معتصم كه گفت «پارسيان هزار سال حكومت كردند و محتاج كسي نشدند، صد سال است حكومت مي كنيم و لحظه اي از ايرانيان بي نياز نيستيم.» سخت با احساسات پان ايرانيستي من همخواني داشت، انقدر كه به ياد دكتر ذبيح الله صفا افتادم و كتاب عزيزش به نام دورنمايي از فرهنگ ايراني و اثر جهاني آن.

Sunday 9 March 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

خيلي كلنجار رفتم با خودم تا ننويسم اين يادداشت را كه كمي رنگ و بوي سياسي داره اما موفقيت آميز نبود تلاش چند روزه من براي خود سانسوري، راهي پيدا نكردم براي چشم پوشي.
«بهار سال هفتاد و شش بود، همراه با چهار همكلاسي مشغول انجام يك پروژه درسي بوديم در دفتر پدر يكي از دوستان. زمان استراحت بود كه بحث انتخابات و راي دادن به ميان كشيده شد. بحث كه گل انداخت يكي از خانمها خيلي با شور و حرارت و البته با كمي تبختر گفت «من به خاتمي راي ميدم چون اگر ناطق برنده انتخابات بشه چادر را اجباري مي كنه.» هنوز حيران اين استدلال فلسفي بودم كه نوبت به من رسيد، خواستم بي جواب بگذارم سوال دوستان را اما مجال نبود پس به ناچار با كمي مقدمه چيني گفتم «گويا نيازي نيست به شناخت و اينطور كارهاي عبث وقتي انگيزه راي دادن بغض يزيد باشه و نه حب حسين. گرچه خاتمي را مي شناسم به اعتدال، تفكر و انسانيت اما به اين انسان دوست داشتني راي نميدم.» وضعيت جالبي حكمفرما شد. يكي با تاسف سر تكان ميداد و يكي به طعنه مي گفت «كجا رفت اونهمه ژست روشنفكرمآبانه؟» من اما صداي سعيدي سيرجاني هنگام مصاحبه با راديو آمريكا در گوشم زنگ ميزد و روزنامه كيهان پيش چشمم بود كه چند ماه بعد از اعتراف پيرمرد به همجنس بازي و اعتياد و قاچاق مواد مخدر و چه و چه نوشت. بدبين بودم من و حق هم داشتم، پس راي ندادم. اعتراف مي كنم كه حضور نداشتم در آغاز اين بازي، نيازي هم نبود به حضور من شايد.
بي تفاوتي و بدبيني من ماهها ادامه پيدا كرد، دقيقا تا شماره هشتاد و چهارم روزنامه جامعه كه من هم خام شدم و اميدوار. و چه حسي داشت براي من كنار رفتن ابرهاي سياه نااميدي. از ياد نمي برم كه چطور لابلاي سيل خروشان جماعت دانشجو وارد دانشگاه تهران شدم براي شنيدن حرفهاي رييس جمهور بيست ميليوني، از ياد نمي برم كه چطور در سالن تب كرده تربيت بدني دانشگاه شريف چمباتمه زده نشسته بودم به انتظار حرفهاي رييس جمهور در جواب جوان كم سن و سالي كه از مرگ شاملو را خوند و با صدايي لرزان از داريوش فروهر گفت و از پروانه. از ياد نمي برم روز استيضاح وزير ارشاد را، علي الخصوص لحظاتي كه راي اعتماد جمع آوري ميشد. يك لحظه آرام و قرار نداشتم، راه مي رفتم از فرط اضطراب و دست آخر وقتي كانديداي شكست خورده انتخابات رياست جمهوري نتيجه راي اعتماد را اعلام كرد من هيچ نمي فهميدم چه بايد بكنم از فرط خوشحالي. اين داستان، داستان بدفرجام اميدواري، ادامه داشت چندي.
اما وقتي كوي با خاك يكسان شد، وقتي ايران فردا به محاق رفت و آدينه بسته شد، وقتي دادگاه كوي تبديل شد به جايي براي گل باران جلاد كوي و صدا از كسي كه صاحب آراي ميليونها انسان چشم به راه بود در نيامد، وقتي پرونده سلاخي پيكر نازنين ترين انسانهاي اين مملكت سرهم بندي شد و وقتي اونها كه سردمدار اين بازي بودن يك به يك رفتن به مهماني بازجوهاي نشان دار و بي نشان و چند ماه بعد با مصاحبه و دادگاه خودزني آزاد شدن اميد من هم رو به زوال گذاشت، انقدر كه براي انتخابات سال قبل باز مصر بودم به راي ندادن. هرچند كه اين بار حرفم را زير پا گذاشتم، درست همان وقت كه فيلم انتخاباتي رييس جمهور را ديدم، ديدم كه چطور جلوي دوربين هاي تلويزيوني بغض كرد. اشكهاي رييس جمهور من را منصرف كرد، پس راي دادم و اين بار به نيت اتمام حجت.
و اين البته آخر بازي بود يا انتهاي حضور بي ثمر من در اين بازي. امروز با اينكه زمان زيادي نمي گذره از اون روز من بيشتر از هر وقت معتقدم به حقيقتي كه شش سال قبل پايه و مايه اظهار نظر عجيب و غريبم بود. اينطورهاست كه هيچ دلگير نيستم از اين داستان انتخابات و اينها، همه چيز علي السويه است براي من. به گمان من آبروي يك انسان خوب كه مرد ميدان مبارزه نبود بر باد رفته و اميد و آرزوي يك ملت هم. افسوس براي اين هر دو.»

Thursday 6 March 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

«فقر، قحطی، نسل کشی، جنگ، تبعيض نژادی و ديگر مصايبی که عموما گريبانگير ملل جهان سومی است، موضوع اصلی آثار سالگادو است. هر عکس او در اين مورد به مراتب موثرتر از هر گونه قالب نوشتاری است.»
پيشتر يادداشتي درباره سباستيانو سالگادو و پروژه عظيم اش به نام مهاجرت نوشته بودم. امروز اما گزارش گونه اي ديدم با عنوان نمايشگاه عكس سباستيانو سالگادو كه خبر داده بود از نمايش ماحصل پروژه در لندن، پروژه اي كه مانند اغلب كارهاي اين عكاس برزيلي بيانگر دردها و رنج هاي خودساخته بشر امروز است. سالگادو با انجام پروژه هايي اينچنين تاثير گذار جايگاهي دست نايافتني پيدا كرده در عكاسي امروز دنيا، انقدر كه دان مك كالين عكاس بريتانيايي اينطور از او ياد مي كنه «هميشه برای چاپ آثار واقعی عکاسان مستند اجتماعی دشورای هايی وجود داشته است. زمانی که مديران نشريات از چاپ عکس های مرگ و ويرانی منتج از جنگ و قحطی در روزنامه ها و مجلات شان خودداری می کنند، سالگادو کسی است که با نمايش آثارش، توجه افکار عمومی را به نتايج اين فجايع جلب می کند.»

Next Page »