«در حالی که بعضی ها پرچم اسراییل و آمریکا را به آتش می کشیدند و تمثال رییس جمهور بوش را می سوزاندند یک سخنران از طریق بلندگو نعره می زد که ما حمله آمریکا و انگلیس علیه عراق را غیر قانونی می دانیم و آن را محکوم می کنیم.»
«آریل شارون، نخست وزیر اسراییل، در ملاقاتی با نمایندگان کنگره گفته است که لیبی، ایران و سوریه بایستی از سلاح های اتمی دور نگه داشته شوند و معاون وزیر خارجه، جان بولتون، به شارون پاسخ داده است که نه تنها با ایران و سوریه بلکه با کره شمالی هم باید اینچنین رفتار کرد. وزیر دفاع اسراییل هم از دوستان آمریکایی اسراییل خواسته است تا برای جنگ علیه ایران پافشاری کنند.»
گمان می کردم سکوت عاقلانه ترین سیاست باشه برای ما در این آشفته بازار، به دلیل پیاده شدن هزار هزار سرباز ورزیده آمریکایی و انگلیسی در یک قدمی مرزهای ایران و البته دستاویز بسیار مناسبی که در جیب اونهاست به واسطه فعالیتهای هسته ای و تحرکات تروریستی ما. امروز اما ایمان بیشتری پیدا کردم به این نظر، وقتی گزارش رویتر را دیدم و گذاشتم کنار مقاله هرالد تریبیون.
یک پوزش بدهکارم به همه اونها که یادداشت قبلی من را خوندن، یادداشتی که حاوی یک اشتباه املایی خجالت آور بود. من با این همه ادعا که فلان ام و چنان مسحور را نوشته بودم محسور و یادداشت ام با همین وضعیت ساعاتی چند پیش چشم دوستان و رهگذران بود. هرچند اوائل حس ناخوشایندی داشتم نسبت به این یادداشت، به عادت همیشه که وقتی ایراد و اشکالی هست در کار و بارم حسی عجیب در من ایجاد میشه، اما علت نامشخص بود برای خودم تا چند لحظه پیش که در کمال شرمندگی پی بردم به اشتباه کودکانه ام. امیدوارم این گند عالم گیر که بیشتر ناشی از حواس پرتی بود ته مانده آبروی من را به باد نداده باشه.
من خوابها را چندان جدی نمی گیرم و بالطبع اهل تعبیر خواب و اینها هم نیستم اما خوابی که چند روز پیش دیدم را یک لحظه از یاد نمی برم، خوابی که البته هیچ نکته عجیب و غریبی هم نداشت. «رفته بودم به یک کافه همراه با مردی که نمی شناختم. گرچه کافه در زیر زمین یک ساختمان قرار داشت با دری کوچک در خیابان اصلی روبروی خیابان محل کارم اما ساده بود و تمیز و زیبا و البته پنجره اش هم باز میشد به محوطه بازی مانند یک حیاط. با همراه ناشناس نشسته بودیم به گپ زدن که یکی از گارسونها لیست غذا را آورد و توصیه کرد ما را به انتخاب غذای مخصوص کافه، غذایی که وقتی رسید فهمیدیم مخلوطی است از برنج و مقدار معتنابهی سبزی، یک نوع سبزی خاص. درحالیکه مشغول بودیم به خوردن غذای مخصوص و ادامه بحث، من گاه و بی گاه یک نگاه خریدارانه هم می انداختم به محوطه باز روبرو که حسابی مسحورم کرده بود.» فکر می کنم تا همین جا رسیده بود که بیدار شدم. از اون روز تا به حال همینطور تصویر اون کافه در ذهن من هست، ورودی، میزها و صندلی ها، حیاط روبروی پنجره و البته اون غذای بدیع.
سال تحویل شد با گیلاسی شراب به سلامتی همه مردم ایران زمین، آغوش گرم مادری خواب آلوده، یک بغل آرزوی قشنگ و البته فال حافظ شیراز به روال چند سال اخیر. سال نو مبارک.
چو برشکست صبا زلف عنبر افشانش/به هر شکسته که پیوست تازه شد جان اش
کجاست هم نفسی تا به شرح عرضه دهم/که دل چه می کشد از روزگار هجران اش
برید صبح، وفا نامه یی که برد به دوست/ز خون دیده ما بود مهر عنوان اش
زمانه از ورق گل، مثال روی تو بست/ولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهان اش
بسی شدیم و نشد عشق را کرانه پدید/تبارک الله از این ره که نیست پایان اش
جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد/که جان زنده دلان سوخت در بیابان اش
بدین شکسته بیت الحزن که می آرد؟/نشان یوسف دل از چه زنخدان اش
بگیرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم/که داد من بستاند مگر ز دستان اش
سحر به طرف چمن می شنیدم از بلبل/نوای حافظ خوش لهجه غزل خوان اش
زمان زیادی باقی نیست به تحویل سال، کمتر از چهار ساعت. قصد داشتم در این ساعات باقیمانده که شبیه است به سکوت بین دو نت، مختصر و مفید مرور کنم سال هشتاد و یک را اما حالا این لحظات آخر یکسره پر شده با هیاهوی جنگی که صبح با ظهور مغرورانه جورج بوش بر صفحه تلویزیونها شروع شد و البته همراه با حضور منفعلانه کوفی عنان غمگین، یکی برای اعلام رسمی آغاز جنگ و دیگری برای اعلام نگرانی اش در مورد غیر نظامیان. به هرحال عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد، تعقیب داستان رقت بار جنگ بهانه موجهی است برای صرفنظر کردن از جمعبندی وقایع سال رو به پایان که برای من چیزی نیست جز یک ذکر مصیبت پر سوز و گداز یا روایت مجدد احساسات ناخوشایند گذشته با چاشنی کمی آه و ناله. امیدوارم سال جدید همراه باشه با امید و صد البته یک تغییر اساسی در نگاه من به زندگی، همانطور که دوستی آرزو کرده بود.
خیلی چیزها گذاشتم زیر شیشه این میز تحریر، عکس دکتر مصدق را کنار عکس خواهرم، یک بریده روزنامه با عنوان «پس از مرخصی از بیمارستان، شاملو اثر جدید خود را تقدیم مردم کرد.» را کنار نقاشی رحیم نوه سی از یک کوچه پاییزی و یک عکس سیاه و سفید از قله دماوند و بالاتر از همه اینها یک عکس رنگی از نمک آبرود را کنار یک کارت پستال با نقشی از کوره راهی برف گرفته. اینها پارادوکس بزرگ زندگی من را به یادم میارن، عطش بی پایان ام برای ترک سرزمینی که عاشقانه دوست اش دارم.
نخستین که در جهان دیدم …
نخستین که در جهان دیدم
از شادىغریو برکشیدم:
«ـ من ام، آه
آن معجزتِ نهایى
بر سیاره ى کوچکِ آب و گیاه!»
آن گاه که در جهان زیستم
از شگفتى بر خود تپیدم:
میراث خوارِ آن سفاهت ناباور بودن
که به چشم و به گوش مىدیدم و مىشنیدم!
چندان که در پیرامنِ خویشتن دیدم
به ناباورى گریه در گلو شکسته بودم:
بنگر چه درشت ناک تیغ بر سرِ من آخته
آن که باورِ بىدریغ در او بسته بودم.
اکنون که سراچه ى اعجاز پسِ پشت مىگذارم
به جز آه حسرتى با من نیست:
تبرى غرقه ى خون
بر سکوى باورِ بىیقین و
باریکه ى خونى که از بلنداى یقین جارىست.
حوصله دراز نویسی ندارم، یکی دو نکته مختصر هست که باید بنویسم و خلاص.
اول، یکبار برای دوستی نوشتم که اگر نه همه زندگی من لااقل نیمی از اون اداست. اینکه من سنگ فلان روشنفکر لاییک یک لاقبا را به سینه می زنم و غش و ضعف نمی کنم برای بهمان سوپراستار خوش بر و روی سینما یا آرشیو آلبومهای موسیقی ام را پرکردم از کارهای آنچنانی و هیچ ندارم از شاهکارهای نوابغی مثل منصور و سوزان روشن و چه و چه، اینکه مدتهاست وقت آزاد ناچیزم را اختصاص دادم به تیاتر و هیچ به سینما نمیرم یا همین که یک وبلاگ مسخره راه انداختم برای گفتن حرفهای ناحساب خودم با مثله کردن این مقاله و اون کتاب و یک وبلاگ زرد پنج ستاره با امکانات رفاهی مجلل درست نمی کنم دم دستی ترین نمونه ها هستن برای ادعای من. انواع و اقسام نمونه وجود داره البته، هزار و یک مدل، انقدر که گاهی فریاد اطرافیان هم بلند میشه از رویت چنین کلکسیون تام و تمامی. یکی از آخرین تردستی های من همین سبک و سیاقی است که اخیرا سایه انداخته روی نوشته های وبلاگ، مثلا اتود می زنم برای رسیدن به یک نثر شسته و رفته و کمی گزنده. و این همه ادا و اصول هم لابد به این دلیل در پیش گرفتم تا به وقت نیاز ادعا کنم که «آی جماعت! من اگر با شما نمی جوشم به دلیل پرت بودن من از قصه زندگی نیست، من با شما فرق دارم!» جل الخالق!
دوم، چند روز پیش یکی از بانوان محترم فامیل با رنگ و لعاب یک شوخی ساده فرمود که «نظر بعضیها درباره خانمها هیچ توفیر نداره با نظر اکثریت غالب مردها که زن را برای جا انداختن همان خورش معروف لازم دارن و بس.» و البته منظور این بانوی تحصیلکرده از بعضیها نه بقال سر گذر که حقیر سراپا تقصیر بود! قضاوت کاملا عادلانه این بانوی انصافا دوست داشتنی هرچند تاییدی بود بر واقعیتی که مدتهاست به اون پی بردم، ناتوانی من در فهم حرفهای این جماعت و ایضا تنبلی اونها در درک حرفهای من، اما یک حرف ناگفته ای هم باقی گذاشت بیخ گلوی من که جرات ندارم زمزمه اش کنم، مکتوب کردن اش که هیچ.
«توجه اساسی و پی گیر خلفا و رجال درباری آنان به دانشها از عهد خلافت ابو جعفر منصور بن محمد عباسی آغاز شد. وی به محض تصمیم به ایجاد یک حوزه علمی در بغداد توجه خود را به گندیشاپور معطوف کرد. منشا این توجه حاجت شدید او به اطبا حاذق گندیشاپور برای معالجه بیماری معدوی وی بود. گندیشاپور چنانکه پیش از این دیده ایم یکی از مراکز علمی ایرانی و محل اجتماع علمای عیسوی نسطوری بود. در بیمارستان این شهر آخرین مطالعات پزشکی انجام شده بود و در همین جاست که به قول القفطی در نتیجه آمیزش طب ایرانی و هندی و یونانی طب پیشرفته یی که از طب یونانی کاملتر بود بوجود آمده بود. منصور رییس بیمارستان مذکور را که در ایام او می زیسته و پیشوای پزشکان گندیشاپور بوده، بنام جورجیس پسر بختیشوع به بغداد برد و بعد از آنکه بدست او مداوا شد به فرمان وی مجبور گردید که در بغداد بماند و به همین سبب از آن روزگار خاندان بختیشوع و عده ای دیگر از پزشکان گندیشاپور که از میان آنان خاندان ماسویه معروفترند به بغداد انتقال یافتند و حوزه تدریس و محل فعالیتهای علمی و عملی خود را بدان شهر بردند و در همانجا به تدریس و تالیف و ترجمه کتب طبی پرداختند.»
یکی دو هفته پیش که در معیت دوستی تیاتر افشین و بودلف هر دو مرده اند را دیدم به ذهنم رسید گریزی بزنم به تاریخ ایران و چیزکی بنویسم در این باره، علی الخصوص درباره اون بخش از تاریخ ایران که فصل مشترکی داره با اعراب. تیاتر دکتر صادقی و دیالوگ بازیگر نقش خلیفه معتصم که گفت «پارسیان هزار سال حکومت کردند و محتاج کسی نشدند، صد سال است حکومت می کنیم و لحظه ای از ایرانیان بی نیاز نیستیم.» سخت با احساسات پان ایرانیستی من همخوانی داشت، انقدر که به یاد دکتر ذبیح الله صفا افتادم و کتاب عزیزش به نام دورنمایی از فرهنگ ایرانی و اثر جهانی آن.
خیلی کلنجار رفتم با خودم تا ننویسم این یادداشت را که کمی رنگ و بوی سیاسی داره اما موفقیت آمیز نبود تلاش چند روزه من برای خود سانسوری، راهی پیدا نکردم برای چشم پوشی.
«بهار سال هفتاد و شش بود، همراه با چهار همکلاسی مشغول انجام یک پروژه درسی بودیم در دفتر پدر یکی از دوستان. زمان استراحت بود که بحث انتخابات و رای دادن به میان کشیده شد. بحث که گل انداخت یکی از خانمها خیلی با شور و حرارت و البته با کمی تبختر گفت «من به خاتمی رای میدم چون اگر ناطق برنده انتخابات بشه چادر را اجباری می کنه.» هنوز حیران این استدلال فلسفی بودم که نوبت به من رسید، خواستم بی جواب بگذارم سوال دوستان را اما مجال نبود پس به ناچار با کمی مقدمه چینی گفتم «گویا نیازی نیست به شناخت و اینطور کارهای عبث وقتی انگیزه رای دادن بغض یزید باشه و نه حب حسین. گرچه خاتمی را می شناسم به اعتدال، تفکر و انسانیت اما به این انسان دوست داشتنی رای نمیدم.» وضعیت جالبی حکمفرما شد. یکی با تاسف سر تکان میداد و یکی به طعنه می گفت «کجا رفت اونهمه ژست روشنفکرمآبانه؟» من اما صدای سعیدی سیرجانی هنگام مصاحبه با رادیو آمریکا در گوشم زنگ میزد و روزنامه کیهان پیش چشمم بود که چند ماه بعد از اعتراف پیرمرد به همجنس بازی و اعتیاد و قاچاق مواد مخدر و چه و چه نوشت. بدبین بودم من و حق هم داشتم، پس رای ندادم. اعتراف می کنم که حضور نداشتم در آغاز این بازی، نیازی هم نبود به حضور من شاید.
بی تفاوتی و بدبینی من ماهها ادامه پیدا کرد، دقیقا تا شماره هشتاد و چهارم روزنامه جامعه که من هم خام شدم و امیدوار. و چه حسی داشت برای من کنار رفتن ابرهای سیاه ناامیدی. از یاد نمی برم که چطور لابلای سیل خروشان جماعت دانشجو وارد دانشگاه تهران شدم برای شنیدن حرفهای رییس جمهور بیست میلیونی، از یاد نمی برم که چطور در سالن تب کرده تربیت بدنی دانشگاه شریف چمباتمه زده نشسته بودم به انتظار حرفهای رییس جمهور در جواب جوان کم سن و سالی که از مرگ شاملو را خوند و با صدایی لرزان از داریوش فروهر گفت و از پروانه. از یاد نمی برم روز استیضاح وزیر ارشاد را، علی الخصوص لحظاتی که رای اعتماد جمع آوری میشد. یک لحظه آرام و قرار نداشتم، راه می رفتم از فرط اضطراب و دست آخر وقتی کاندیدای شکست خورده انتخابات ریاست جمهوری نتیجه رای اعتماد را اعلام کرد من هیچ نمی فهمیدم چه باید بکنم از فرط خوشحالی. این داستان، داستان بدفرجام امیدواری، ادامه داشت چندی.
اما وقتی کوی با خاک یکسان شد، وقتی ایران فردا به محاق رفت و آدینه بسته شد، وقتی دادگاه کوی تبدیل شد به جایی برای گل باران جلاد کوی و صدا از کسی که صاحب آرای میلیونها انسان چشم به راه بود در نیامد، وقتی پرونده سلاخی پیکر نازنین ترین انسانهای این مملکت سرهم بندی شد و وقتی اونها که سردمدار این بازی بودن یک به یک رفتن به مهمانی بازجوهای نشان دار و بی نشان و چند ماه بعد با مصاحبه و دادگاه خودزنی آزاد شدن امید من هم رو به زوال گذاشت، انقدر که برای انتخابات سال قبل باز مصر بودم به رای ندادن. هرچند که این بار حرفم را زیر پا گذاشتم، درست همان وقت که فیلم انتخاباتی رییس جمهور را دیدم، دیدم که چطور جلوی دوربین های تلویزیونی بغض کرد. اشکهای رییس جمهور من را منصرف کرد، پس رای دادم و این بار به نیت اتمام حجت.
و این البته آخر بازی بود یا انتهای حضور بی ثمر من در این بازی. امروز با اینکه زمان زیادی نمی گذره از اون روز من بیشتر از هر وقت معتقدم به حقیقتی که شش سال قبل پایه و مایه اظهار نظر عجیب و غریبم بود. اینطورهاست که هیچ دلگیر نیستم از این داستان انتخابات و اینها، همه چیز علی السویه است برای من. به گمان من آبروی یک انسان خوب که مرد میدان مبارزه نبود بر باد رفته و امید و آرزوی یک ملت هم. افسوس برای این هر دو.»
«فقر، قحطی، نسل کشی، جنگ، تبعیض نژادی و دیگر مصایبی که عموما گریبانگیر ملل جهان سومی است، موضوع اصلی آثار سالگادو است. هر عکس او در این مورد به مراتب موثرتر از هر گونه قالب نوشتاری است.»
پیشتر یادداشتی درباره سباستیانو سالگادو و پروژه عظیم اش به نام مهاجرت نوشته بودم. امروز اما گزارش گونه ای دیدم با عنوان نمایشگاه عکس سباستیانو سالگادو که خبر داده بود از نمایش ماحصل پروژه در لندن، پروژه ای که مانند اغلب کارهای این عکاس برزیلی بیانگر دردها و رنج های خودساخته بشر امروز است. سالگادو با انجام پروژه هایی اینچنین تاثیر گذار جایگاهی دست نایافتنی پیدا کرده در عکاسی امروز دنیا، انقدر که دان مک کالین عکاس بریتانیایی اینطور از او یاد می کنه «همیشه برای چاپ آثار واقعی عکاسان مستند اجتماعی دشورای هایی وجود داشته است. زمانی که مدیران نشریات از چاپ عکس های مرگ و ویرانی منتج از جنگ و قحطی در روزنامه ها و مجلات شان خودداری می کنند، سالگادو کسی است که با نمایش آثارش، توجه افکار عمومی را به نتایج این فجایع جلب می کند.»