«زندگي با خونسردي و بي اعتنايي صورتك هر كسي را به خودش ظاهر مي سازد، گويا هر كسي چندين صورت با خودش دارد. بعضي ها يكي از اين صورتكها را دائما استعمال مي كنند كه طبيعتا چرك مي شود و چين و چروك مي خورد. اين دسته صرفه جو هستند. دسته ديگر صورتكهاي خودشان را براي زاد و رود خودشان نگه مي دارند و بعضي ديگر پيوسته صورتشان را تغيير مي دهند ولي همينكه پا به سن گذاشتند مي فهمند كه اين آخرين صورتك آنها بوده و بزودي مستعمل و خراب مي شود، آنوقت صورت حقيقي آنها از پشت صورتك آخري بيرون مي آيد.»
بد هم نيست كه من پيش از اينكه به قول هدايت سن و سالي را پشت سر بگذارم فرصتي به دست آوردم تا لااقل بخشي از زندگي ام را بدون نقاب سپري كنم، همين فرصتهاي كوتاهي را كه مشغول نوشتن يادداشتهاي تنهايي ام هستم. همين لختي بي نقاب زندگي كردن هم غنيمتي است، لااقل براي من كه چندان ميانه اي ندارم با استفاده اجباري از اين نقابهاي متعدد و گاه متنافر. پس اين فرصت كوتاه را پاسداري مي كنم براي پرهيز از سنتي كه بين اكثر ما جماعت ايراني قدمتي طولاني داره، گيرم در اين ميان تناقضهاي ذهني و فكري ام هم آشكار بشه براي دوست و دشمن و صد البته خيلي هم احساس غبن نمي كنم از اين رويه، علي الخصوص وقتي به كساني فكر مي كنم كه همين فرصت كوتاه را هم ندارن براي زندگي بدون نقاب و يا فرصت در اختيار اونها هست اما تمايلي به استفاده در كار نيست.
Friday 21 February 2003
Posted by
ahmadreza in
سیاهمشق