«سي سال مي گذرد. كسي از آن ها كه آن روز بودند نيستند. به ياد شاملو مي افتم كه آن روز هم به تشييع جنازه ي فروغ نيامد، ولي از تاثر يكي از شاه كارهاي خود را نوشت. هيچ كس نمي دانست كه او هم تا اين اندازه فروغ را دوست داشت. فروغ آنقدر هميشه عجله داشت كه اين كلام «دوست ات دارم» را شايد از هيچكس نشنيد. شايد فقط از يكي شنيد، همان كه هنوز سكوت مي كند و ما به احترام سكوت اش از او و تاثيرش بر فروغ و زنده گي كوتاه او نمي گوييم. راستي چرا اين همه عجله داشت؟ انگار مي دانست كه زمان درازي در پيش ندارد. انگار نه كه وقتي رفت هنوز پا به دهه ي چهل عمر نگذاشته بود. در پانزده سال چند شاخه پريد، وقتي بر شاخه ي سهراب نشسته بود را يادم هست. انگار سهراب بود كه او را از بند قافيه و ترازو نجات داد، به تقليد از سهراب پريد و ناگهان اوج گرفت و در اين لحظه فقط كم داشت كه يكي با او پدري، برادري، معلمي و معشوقي كند كه «او» كرد. و اين همه ي زنده گي فروغ شد.»
شش سال هم از روزي كه مسعود بهنود به ياد پرنده ي بهاري را نوشت گذشت، از روزي كه بهنود با همان نثر دوست داشتني هميشگي اش از فروغ نوشت و از مرگ زودهنگام فروغ، از مرگ ناباورانه زني كه در آستانه فصلي سرد رفت تا براي هميشه پريشادخت شعر آدميزادان لقب بگيره.
دريغ و درد
رثاي آن پريشادخت
چه بي رحمند صيادان مرگ، اي داد
و فريادا، چه بيهوده ست اين فرياد.
نهان شد جاودان در ژرفناي خاك و خاموشي
پريشادخت شعر آدميزادان.
چه بي رحمند صيادان
نهان شد، رفت
ازين نفرين شده، مسكين خراب آباد.
دريغا آن زن مردانه تر از هرچه مردانند؛
[آن آزاده، آن آزاد
تسلي مي دهم خود را
كه اكنون آسمان ها را، ز چشم اختران دوردست شعر
بر او هر شب نثاري هست، روشن مثل شعرش، مثل نامش پاك.
ولي دردا! دريغا، او چرا خاموش؟
چرا در خاك؟
Thursday 13 February 2003
Posted by
ahmadreza in
سیاهمشق