Wednesday 12 February 2003
Posted by
ahmadreza in
سیاهمشق
پيرمرد آرام دفاع مي كنه از جرم ناكرده، خشمگين حمله مي كنه به رييس بيدادگاه و دست آخر سر ميگذاره روي ميز، خسته از دسيسه دشمن يا مايوس از پيشرفت وطن. اينها سكانسهايي ويژه هستن از فيلمي عذاب آور با پاياني ناخوش براي ما و سرزمين ما، فيلمي بد فرجام كه نقش اولش را يگانه تاريخ اين مملكت به عهده گرفت، دكتر محمد مصدق.
سرود براي مرد روشن كه به سايه رفت
جاده ها با خاطره ي قدمهاي تو بيدار مي مانند
كه روز را پيش باز مي رفتي،
هرچند
سپيده
تو را
از آن پيش تر دميد
كه خروسان
بانگ سحر كنند.
مرغي در بالهاي اش شكفت
زني در پستانهاي اش
باغي در درخت اش.
ما در عتاب تو مي شكوفيم
در شتاب ات
ما در كتاب تو مي شكوفيم
در دفاع از لب خند تو
كه يقين است و باور است.
دريا به جرعه ئي كه تو از چاه خورده اي حسادت مي كند.