یادداشت های تنهایی

Friday 21 February 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

«زندگي با خونسردي و بي اعتنايي صورتك هر كسي را به خودش ظاهر مي سازد، گويا هر كسي چندين صورت با خودش دارد. بعضي ها يكي از اين صورتكها را دائما استعمال مي كنند كه طبيعتا چرك مي شود و چين و چروك مي خورد. اين دسته صرفه جو هستند. دسته ديگر صورتكهاي خودشان را براي زاد و رود خودشان نگه مي دارند و بعضي ديگر پيوسته صورتشان را تغيير مي دهند ولي همينكه پا به سن گذاشتند مي فهمند كه اين آخرين صورتك آنها بوده و بزودي مستعمل و خراب مي شود، آنوقت صورت حقيقي آنها از پشت صورتك آخري بيرون مي آيد.»
بد هم نيست كه من پيش از اينكه به قول هدايت سن و سالي را پشت سر بگذارم فرصتي به دست آوردم تا لااقل بخشي از زندگي ام را بدون نقاب سپري كنم، همين فرصتهاي كوتاهي را كه مشغول نوشتن يادداشتهاي تنهايي ام هستم. همين لختي بي نقاب زندگي كردن هم غنيمتي است، لااقل براي من كه چندان ميانه اي ندارم با استفاده اجباري از اين نقابهاي متعدد و گاه متنافر. پس اين فرصت كوتاه را پاسداري مي كنم براي پرهيز از سنتي كه بين اكثر ما جماعت ايراني قدمتي طولاني داره، گيرم در اين ميان تناقضهاي ذهني و فكري ام هم آشكار بشه براي دوست و دشمن و صد البته خيلي هم احساس غبن نمي كنم از اين رويه، علي الخصوص وقتي به كساني فكر مي كنم كه همين فرصت كوتاه را هم ندارن براي زندگي بدون نقاب و يا فرصت در اختيار اونها هست اما تمايلي به استفاده در كار نيست.

Thursday 20 February 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

دوستي دارم از جنس همين دوستان ناديده اينترنتي، ارتباطي داريم بسيار محدود در حد يكي دو مكالمه كوتاه در ماه كه اونهم چندان نظم و نسق درستي نداره البته. در آخرين فرصت ما براي گپ و چاق سلامتي كه از بد حادثه مصادف هم شده بود با يكي از فرودهاي روحي آشناي من، از سر محبت و صميميت توصيه ام كرد به عاشق بودن و فلان و بهمان. تعجب نكردم از اين توصيه، پيشتر دوستان دور و نزديك هم چنين پيشنهادي داشتن براي من. متعجب شدم چطور اين دوست عزيز كه از فرط خوش اقبالي خواننده نوشته هاي من هم نيست، يا لااقل اينطور وانمود مي كنه، به چنين جمعبندي غريبي رسيده در خلال رابطه اي شكسته و بسته.
نه خيلي صلاح بود كه به تاسي از صادق خان هدايت ادعا كنم «نمي خواهم احساسات حقيقي را زير لفافه موهوم عشق و علاقه و الهيات پنهان بكنم. چون هوزوارشن ادبي به دهنم مزه نمي كند.» و نه انقدر مجال تا كلي صغري و كبري بچينم براي بيان تئوري مشعشع ام كه «اساسا وجود خارجي نداره اينروزها اينكه تو معرفي مي كني به عنوان كليد رهايي از اين سرگيجه هاي بي پايان، به گمانم بيشتر برآيند احساسات زودگذر آدمهاست يا نوعي داد و ستد دقيق و پيچيده شايد. براي ورود در اين معامله خطرناك كه هرچه هست داد و ستد احساس و عاطفه نيست چشم و گوشي باز بايد و هوشي سرشار كه من از خوش اقبالي يا بداقبالي، بسته به اينكه چطور به زندگي نگاه كني، فاقد هر دو هستم. مخلص كلام اينكه حساب باز كردن مادي و معنوي روي ديگران به گمانم از بيخ و بن خبط و خطاست، لااقل در اين روزگار خاكستري.»
نه صلاح بود و نه مجال پس به ناچار حرفهاي من از حد همان تجاهل هاي هميشگي و مزه پراني هايي كه شگرد دارم فراتر نرفت و اينطورها بود كه مثل هميشه برداشت هدايت از اين داستان و همينطور شطحيات خودم را ناگفته باقي گذاشتم.
حرفي براي نگفتن از ايرج رحماني
گاهى كه حرفى براى گفتن نيست
گاهى كه حرفى براى شنيدن و حتی سكوتی براى شكستن نيست
به حرفهاى دلشكسته كشتى نشسته فكر می كنم
و به تو
مخاطبِ خاطراتِ طوفانهاى دريازا

گاهى كه حرفى براى گفتن نيست
حرفى براى نگفتن هست

Monday 17 February 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

«ناگهان زيرپايم خالي شده، همه ي تقلاها براي يافتن کسي که دوستش بداري و دوستت بدارد بي نتيجه است، همه ي تقلاها براي اينکه روي پاي خودت بايستي و دستت جلوي اين و آن دراز نباشد… همه ي تقلاها براي اينکه کسي را پيدا کني، مردي يا زني را که کاسبکار نباشد و بتواني با او حرف بزني، درددل کني، بي نتيجه است.»
حرف من نيست كه از سر شكم سيري نوشته باشم، بخشي است از روزانه هاي منيرو رواني پور. با هم بخونيم بخش سوم از يادگار دوران شوريدگي را.
بعد التحرير: ايرانوستالژيا مجموعه نقاشي هاي جهاندار احيا است درباره ايران. مجموعه اي است سرشار از نقشهاي زيبا، انقدر كه من حتي مجال پيدا نكردم تا چند كار را به عنوان مثلا گل سرسبد معرفي كنم.

Friday 14 February 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

«سال هزار و نهصد و شصت و پنج آغاز شد. آقاي كاپلان اقتصادداني بود بيست و پنج ساله شاغل در بازار بورس آمريكا كه به تالار كارنگي رفت براي اجراي لئوپولد استوكفسكي از سمفوني دوم مالر و همانطور كه بارها داستان را تعريف كرده است: من رابطه اي غيرقابل توصيف برقرار كردم با آن. پيشتر هرگز قطعه موسيقي نداشتم كه من را آنگونه كه سمفوني دوم مالر تحت تاثير قرار داد قرار داده باشد.»
مجله ادبي و هنري رها مقاله اي آورده از نيويورك تايمز با عنوان رهبر اركستري كه فهرست آثارش را به يك كار محدود مي كند. نويسنده مقاله گيلبرت كاپلان را محور قرار داده براي تنظيم مقاله اي بسيار جالب و البته منحصر به فرد، يك اقتصاددان و ناشر مجله كه با شنيدن اثري از گوستاو مالر چنان تحت تاثير قرار مي گيره كه به دنبال يادگيري موسيقي و فن رهبري اركستر ميره و دست آخر به آرزوي عجيب و غريبش هم دست پيدا مي كنه، آرزوي تبديل شدن به رهبر اركستري كه فهرست آثارش را به يك كار محدود مي كند.

Thursday 13 February 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

«سي سال مي گذرد. كسي از آن ها كه آن روز بودند نيستند. به ياد شاملو مي افتم كه آن روز هم به تشييع جنازه ي فروغ نيامد، ولي از تاثر يكي از شاه كارهاي خود را نوشت. هيچ كس نمي دانست كه او هم تا اين اندازه فروغ را دوست داشت. فروغ آنقدر هميشه عجله داشت كه اين كلام «دوست ات دارم» را شايد از هيچكس نشنيد. شايد فقط از يكي شنيد، همان كه هنوز سكوت مي كند و ما به احترام سكوت اش از او و تاثيرش بر فروغ و زنده گي كوتاه او نمي گوييم. راستي چرا اين همه عجله داشت؟ انگار مي دانست كه زمان درازي در پيش ندارد. انگار نه كه وقتي رفت هنوز پا به دهه ي چهل عمر نگذاشته بود. در پانزده سال چند شاخه پريد، وقتي بر شاخه ي سهراب نشسته بود را يادم هست. انگار سهراب بود كه او را از بند قافيه و ترازو نجات داد، به تقليد از سهراب پريد و ناگهان اوج گرفت و در اين لحظه فقط كم داشت كه يكي با او پدري، برادري، معلمي و معشوقي كند كه «او» كرد. و اين همه ي زنده گي فروغ شد.»
شش سال هم از روزي كه مسعود بهنود به ياد پرنده ي بهاري را نوشت گذشت، از روزي كه بهنود با همان نثر دوست داشتني هميشگي اش از فروغ نوشت و از مرگ زودهنگام فروغ، از مرگ ناباورانه زني كه در آستانه فصلي سرد رفت تا براي هميشه پريشادخت شعر آدميزادان لقب بگيره.
دريغ و درد
رثاي آن پريشادخت

چه بي رحمند صيادان مرگ، اي داد
و فريادا، چه بيهوده ست اين فرياد.
نهان شد جاودان در ژرفناي خاك و خاموشي
پريشادخت شعر آدميزادان.
چه بي رحمند صيادان
نهان شد، رفت
ازين نفرين شده، مسكين خراب آباد.
دريغا آن زن مردانه تر از هرچه مردانند؛
[آن آزاده، آن آزاد
تسلي مي دهم خود را
كه اكنون آسمان ها را، ز چشم اختران دوردست شعر
بر او هر شب نثاري هست، روشن مثل شعرش، مثل نامش پاك.
ولي دردا! دريغا، او چرا خاموش؟
چرا در خاك؟

Wednesday 12 February 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

پيرمرد آرام دفاع مي كنه از جرم ناكرده، خشمگين حمله مي كنه به رييس بيدادگاه و دست آخر سر ميگذاره روي ميز، خسته از دسيسه دشمن يا مايوس از پيشرفت وطن. اينها سكانسهايي ويژه هستن از فيلمي عذاب آور با پاياني ناخوش براي ما و سرزمين ما، فيلمي بد فرجام كه نقش اولش را يگانه تاريخ اين مملكت به عهده گرفت، دكتر محمد مصدق.
سرود براي مرد روشن كه به سايه رفت
جاده ها با خاطره ي قدمهاي تو بيدار مي مانند
كه روز را پيش باز مي رفتي،
هرچند
سپيده
تو را
از آن پيش تر دميد
كه خروسان
بانگ سحر كنند.

مرغي در بالهاي اش شكفت
زني در پستانهاي اش
باغي در درخت اش.

ما در عتاب تو مي شكوفيم
در شتاب ات
ما در كتاب تو مي شكوفيم
در دفاع از لب خند تو
كه يقين است و باور است.

دريا به جرعه ئي كه تو از چاه خورده اي حسادت مي كند.

Friday 7 February 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

دوستي كه به گمانم ناآشناست با انديشه هاي من و زندگي ام نوشته بود «چرا اينهمه سياه انديشي و سياه بيني؟» خواستم خصوصي چيزكي بنويسم براي اين دوست كه تنها يكبار و خيلي كوتاه توفيق ديدارش نصيب من شده اما منصرف شدم. پس خيلي سريع و نه به نيت سرهم بندي البته، جمعبندي مي كنم داشته ها و نداشته ها را شايد از اين راه سوال ناپرسيده ديگران را هم جواب داده باشم.
شبي از شبهاي زمستان امسال مهمان دوستي عزيز و اقوامش بودم در يكي از همين رستورانهاي آشناي شهر. بحث مي كرديم درباره مهره و مهره بازي و اينها به گمانم كه به روال همه بحثهاي اينچنيني رسيديم به نقطه اي كاملا بي ارتباط با بحث، داستان موفقيت و آدم موفق. دوستان متفق القول اصرار داشتن به اينكه «آدمهاي موفق محيط اطراف را تجزيه و تحليل مي كنن با نگاهي خريدارانه و نقاط ضعف آدمها و ساختارها را كه شناختن شروع مي كنن به استفاده يا به تعبيري سوء استفاده از اونها براي رسيدن به مدارج بالاتر.» دوستان واقعيتي را پرده برداري كردن و من با اينكه واقف بودم به اين نكته نااميدانه سعي كردم براي اونها از حقيقت بگم و توضيح بدم اين تفكر كه باب شده اين روزها به عنوان راه رستگاري در حقيقت برداشت عوامانه اي است از افكار ماكياول. كنجكاوي نكردم كه آيا دوستان مفتون روايت من از حقيقت هستن يا سرسپرده برداشت خود از واقعيت، دخلي هم به من نداشت. با اين همه اما سعي كردم توضيح بدم حقوق مادي و معنوي آدمهايي كه سعي دارن وظيفه شون را به بهترين شكل انجام بدن، اهل اظهار نوكري و خوش خدمتي نيستن و اهل دله دزدي و شيره ماليدن سر عالم و آدم نيز، هميشه پايمال كه شده هيچ، نوازش هم شدن با دريافت القابي نظير بي عرضه و چه و چه. پايمال شدن حق اين آدمهاي اغلب مستعد و توانا به واسطه ساختار متعفن اجتماعي يك طرف، لكه دار كردن شخصيت اجتماعي اونها با استفاده از واژه ها و صفتهاي آنچناني ديگر طرف. داستان دردناكي است، لااقل براي من كه برخوردهاي اطرافيان دور و نزديك را ديدم و شاهد بودم بارها كه چطور آدمي را به اتهام خودساخته و مجعول بي عرضگي و يا بي پولي حتي، مهمان متلكها و زخم زبانهاي آنچناني خودشون كردن در حاليكه احترام زائدالوصف همين ارباب ادب و فضيلت كه به قول دكتر محمود عنايت «كارداني را در رنگ و ريا و دولا و راست شدن، هوشياري را در ابن الوقت بودن و واقع بيني را در بند و بست و به هر ساز رقصيدن مي جويند.» نثار كساني بوده كه هيچ وقت پرواي حق و حقوق كسي را نداشتن و براي رسيدن به مقصود همه را به سادگي سر كشيدن يك جرعه آب خريد و فروش كردن، احترامي گاه فراتر از حد تصور و صدالبته بي توجه به كردار حضرات و بي عنايت به اين كه ثروت، موقعيت و موفقيت كذايي اين اساتيد موقعيت شناسي دستاورد فعاليتهاي قانوني و اخلاقي است يا ره آورد هزار و يك نوع شامورتي بازي.
سر سوزني به ذهن دوستان خطور نكنه كه به دليل دغدغه هاي مالي است اين حمله سفت و سخت من به ساختار موجود جامعه و تفكرات افرادش، هيچ نگراني ندارم از اين بابت و دغدغه اي هم اگر هست معنوي است و لاغير. اين چند خط هم نه به نيت نبش قبر خاطرات دور و نزديك كه براي در ميان گذاشتن درد دلي قلمي مي كنم، نوشتن از سنت مذمومي كه اين روزها با قوت و شدت هرچه بيشتر بر تار و پود زندگي جمعي ما سايه انداخته، يكي گرفتن رندي و حقه بازي با زرنگي و متعاقبا پايمال شدن حقوق مادي و معنوي انسانهايي شريف و هتك حرمت كساني كه مظلومترين قربانيان جامعه سفله پرور ايران هستن، در يك كلام لگدكوب كرامت انساني مردم اين سرزمين توسط كوتوله هاي دون مايه اي كه از بازي هاي چرخ گردون هرازچندگاهي بر صدر مجلس هم جلوس مي كنن. در اين ميان من البته نگران حقوق معنوي ام هستم، انقدر كه گاهي خشم و نفرت بي حد و حصرم از جامعه و آدمهاي اطراف تا به سرحد جنون مي بره من را.

Wednesday 5 February 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

به يقين رسيدم كه دو راه بيشتر نيست براي خوشبختي، مرگ يا مهاجرت. به يقين رسيدم كه روزانه سزاي تمام گناهان كرده و ناكرده ام را مي ببينم، با بودن در اين جامعه و ميان آدمهايي كه بي شك تجسم بي شرمي هستن و لاغير. مسيح نيستم من، با اين همه اما هيچوقت تا خرخره غوطه ور نبودم در لجنزار دروغ و رندي هاي مشمئز كننده.
يك مايه در دو مقام
دل ام كپك زده، آه
كه سطري بنويسم از تنگي ي دل،
هم چون مهتاب زده ئي از قبيله ي آرش بر چكاد صخره ئي
زه جان كشيده تا بن گوش
به رها كردن فرياد آخرين

كاش دل تنگي نيز نام كوچكي مي داشت
تا به جان اش مي خواندي:
نام كوچكي
تا به مهر آوازش مي دادي،
هم چون مرگ
كه نام كوچك زنده گي ست
و بر سكوب وداع اش به زبان مي آوري
هنگامي كه قطاربان
آخرين سوت اش را بدمد
و فانوس سبز
به تكان درآيد:
نامي به كوتاهي ي آهي
كه در غوغاي آهنگين غلتيدن سنگين پولاد بر پولاد
به لب جنبه ئي بدل مي شود:
به كلامي گفته و ناشنيده انگاشته
يا ناگفته ئي شنيده پنداشته.

Tuesday 4 February 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

يكي دو هفته پيش آدينه هاي ايام دانشجويي را باز پيدا كردم، خاك گرفته و لابلاي آت و آشغالهاي كمد اتاقم البته. يك به يك ورق زدم اونها را تا رسيدم به ويژه نامه شعر و داستان كه شهريور ماه هفتاد و شش چاپ شده بود، روزهايي كه به گمانم فرج سركوهي هنوز زنداني سربازان گمنام امام زمان بود و آدينه سردبير نداشت يا لااقل ظاهرا اينطور به نظر مي رسيد، روزهايي كه مثل اين روزها روشنفكر بودن ذنب لايغفر بود و طنز تلخ اكبر رادي كه «از عهد يوحناي مقدس و يهوداي اسخريوطي روشنفكر هميشه صليب خود را يك تنه به دوش داشته، چوب دوسر طلايي بوده است يا مرغ مسمايي، كه در عزا و عروسي سرش را به تيغ افترا بريده اند و لنگش را ميان سفره هوا كرده اند.» عين حقيقت، درست مثل اين روزها.
آخرين واژه از محمود فلكي
من از كاغذ نانوشته مي ترسم:
فكر مي كنم
زير اين سفيدي چيزي ست
كه من آن را نمي بينم.
يكي پيشتر چيزي شايد بر آن نوشته باشد
يا نوشته ي نانوشته اي خود را در آن پنهان كرده باشد!

پس شعر من
ستمي ست
بر آن نوشته ي نانوشته.
پس درد مي كشد آن چيز
كه نمي دانم چيست؛
درست مثل آينده
كه از وجود ما دردمند خواهد شد.
پس اگر شعر ننويسم، بهتر نيست؟
و همين جا
جهان را
در آخرين واژه تمام كنم
بهتر نيست؟
بعد التحرير: اين شعر به گمانم به درد يك خداحافظي وبلاگي تمام عيار هم مي خوره، جداي اينكه استفاده شد براي يادآوري آدينه، سركوهي و اكبر رادي.

Sunday 2 February 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

هفته پيش كه دوست عزيزي پيشنهاد داد براي همكاري در يك مجله ادبي اينترنتي، پذيرفتم بي هيچ محاسبه اي، چنانكه رسم مردمان روزگار ماست كه حتي براي عاشق شدن هم نيازمند حساب و كتابهاي بسيار پيچيده و غريبي هستن. با اين كار سعي دارم در حد وسع خودم عصاي دست بانوي مهرباني باشم كه اين روزها يكه و تنها مشغول به سامان كردن مجله ادبي رها است، شايد بعد از انجام اينهمه كار لغو و بيهوده در فضاي سايبرنت شريك باشم در انجام كاري مفيد. البته اميدوارم اين كار را هم علاوه نكنم به ليست بلندبالاي كارهاي ناتمامم، ليستي كه گويا هيچوقت بسته نخواهد شد.