«زندگی با خونسردی و بی اعتنایی صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می سازد، گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد. بعضی ها یکی از این صورتکها را دائما استعمال می کنند که طبیعتا چرک می شود و چین و چروک می خورد. این دسته صرفه جو هستند. دسته دیگر صورتکهای خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می دارند و بعضی دیگر پیوسته صورتشان را تغییر می دهند ولی همینکه پا به سن گذاشتند می فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و بزودی مستعمل و خراب می شود، آنوقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می آید.»
بد هم نیست که من پیش از اینکه به قول هدایت سن و سالی را پشت سر بگذارم فرصتی به دست آوردم تا لااقل بخشی از زندگی ام را بدون نقاب سپری کنم، همین فرصتهای کوتاهی را که مشغول نوشتن یادداشتهای تنهایی ام هستم. همین لختی بی نقاب زندگی کردن هم غنیمتی است، لااقل برای من که چندان میانه ای ندارم با استفاده اجباری از این نقابهای متعدد و گاه متنافر. پس این فرصت کوتاه را پاسداری می کنم برای پرهیز از سنتی که بین اکثر ما جماعت ایرانی قدمتی طولانی داره، گیرم در این میان تناقضهای ذهنی و فکری ام هم آشکار بشه برای دوست و دشمن و صد البته خیلی هم احساس غبن نمی کنم از این رویه، علی الخصوص وقتی به کسانی فکر می کنم که همین فرصت کوتاه را هم ندارن برای زندگی بدون نقاب و یا فرصت در اختیار اونها هست اما تمایلی به استفاده در کار نیست.
دوستی دارم از جنس همین دوستان نادیده اینترنتی، ارتباطی داریم بسیار محدود در حد یکی دو مکالمه کوتاه در ماه که اونهم چندان نظم و نسق درستی نداره البته. در آخرین فرصت ما برای گپ و چاق سلامتی که از بد حادثه مصادف هم شده بود با یکی از فرودهای روحی آشنای من، از سر محبت و صمیمیت توصیه ام کرد به عاشق بودن و فلان و بهمان. تعجب نکردم از این توصیه، پیشتر دوستان دور و نزدیک هم چنین پیشنهادی داشتن برای من. متعجب شدم چطور این دوست عزیز که از فرط خوش اقبالی خواننده نوشته های من هم نیست، یا لااقل اینطور وانمود می کنه، به چنین جمعبندی غریبی رسیده در خلال رابطه ای شکسته و بسته.
نه خیلی صلاح بود که به تاسی از صادق خان هدایت ادعا کنم «نمی خواهم احساسات حقیقی را زیر لفافه موهوم عشق و علاقه و الهیات پنهان بکنم. چون هوزوارشن ادبی به دهنم مزه نمی کند.» و نه انقدر مجال تا کلی صغری و کبری بچینم برای بیان تئوری مشعشع ام که «اساسا وجود خارجی نداره اینروزها اینکه تو معرفی می کنی به عنوان کلید رهایی از این سرگیجه های بی پایان، به گمانم بیشتر برآیند احساسات زودگذر آدمهاست یا نوعی داد و ستد دقیق و پیچیده شاید. برای ورود در این معامله خطرناک که هرچه هست داد و ستد احساس و عاطفه نیست چشم و گوشی باز باید و هوشی سرشار که من از خوش اقبالی یا بداقبالی، بسته به اینکه چطور به زندگی نگاه کنی، فاقد هر دو هستم. مخلص کلام اینکه حساب باز کردن مادی و معنوی روی دیگران به گمانم از بیخ و بن خبط و خطاست، لااقل در این روزگار خاکستری.»
نه صلاح بود و نه مجال پس به ناچار حرفهای من از حد همان تجاهل های همیشگی و مزه پرانی هایی که شگرد دارم فراتر نرفت و اینطورها بود که مثل همیشه برداشت هدایت از این داستان و همینطور شطحیات خودم را ناگفته باقی گذاشتم.
حرفی برای نگفتن از ایرج رحمانی
گاهى که حرفى براى گفتن نیست
گاهى که حرفى براى شنیدن و حتی سکوتی براى شکستن نیست
به حرفهاى دلشکسته کشتى نشسته فکر می کنم
و به تو
مخاطبِ خاطراتِ طوفانهاى دریازا
گاهى که حرفى براى گفتن نیست
حرفى براى نگفتن هست
«ناگهان زیرپایم خالی شده، همه ی تقلاها برای یافتن کسی که دوستش بداری و دوستت بدارد بی نتیجه است، همه ی تقلاها برای اینکه روی پای خودت بایستی و دستت جلوی این و آن دراز نباشد… همه ی تقلاها برای اینکه کسی را پیدا کنی، مردی یا زنی را که کاسبکار نباشد و بتوانی با او حرف بزنی، درددل کنی، بی نتیجه است.»
حرف من نیست که از سر شکم سیری نوشته باشم، بخشی است از روزانه های منیرو روانی پور. با هم بخونیم بخش سوم از یادگار دوران شوریدگی را.
بعد التحریر: ایرانوستالژیا مجموعه نقاشی های جهاندار احیا است درباره ایران. مجموعه ای است سرشار از نقشهای زیبا، انقدر که من حتی مجال پیدا نکردم تا چند کار را به عنوان مثلا گل سرسبد معرفی کنم.
«سال هزار و نهصد و شصت و پنج آغاز شد. آقای کاپلان اقتصاددانی بود بیست و پنج ساله شاغل در بازار بورس آمریکا که به تالار کارنگی رفت برای اجرای لئوپولد استوکفسکی از سمفونی دوم مالر و همانطور که بارها داستان را تعریف کرده است: من رابطه ای غیرقابل توصیف برقرار کردم با آن. پیشتر هرگز قطعه موسیقی نداشتم که من را آنگونه که سمفونی دوم مالر تحت تاثیر قرار داد قرار داده باشد.»
مجله ادبی و هنری رها مقاله ای آورده از نیویورک تایمز با عنوان رهبر ارکستری که فهرست آثارش را به یک کار محدود می کند. نویسنده مقاله گیلبرت کاپلان را محور قرار داده برای تنظیم مقاله ای بسیار جالب و البته منحصر به فرد، یک اقتصاددان و ناشر مجله که با شنیدن اثری از گوستاو مالر چنان تحت تاثیر قرار می گیره که به دنبال یادگیری موسیقی و فن رهبری ارکستر میره و دست آخر به آرزوی عجیب و غریبش هم دست پیدا می کنه، آرزوی تبدیل شدن به رهبر ارکستری که فهرست آثارش را به یک کار محدود می کند.
«سی سال می گذرد. کسی از آن ها که آن روز بودند نیستند. به یاد شاملو می افتم که آن روز هم به تشییع جنازه ی فروغ نیامد، ولی از تاثر یکی از شاه کارهای خود را نوشت. هیچ کس نمی دانست که او هم تا این اندازه فروغ را دوست داشت. فروغ آنقدر همیشه عجله داشت که این کلام «دوست ات دارم» را شاید از هیچکس نشنید. شاید فقط از یکی شنید، همان که هنوز سکوت می کند و ما به احترام سکوت اش از او و تاثیرش بر فروغ و زنده گی کوتاه او نمی گوییم. راستی چرا این همه عجله داشت؟ انگار می دانست که زمان درازی در پیش ندارد. انگار نه که وقتی رفت هنوز پا به دهه ی چهل عمر نگذاشته بود. در پانزده سال چند شاخه پرید، وقتی بر شاخه ی سهراب نشسته بود را یادم هست. انگار سهراب بود که او را از بند قافیه و ترازو نجات داد، به تقلید از سهراب پرید و ناگهان اوج گرفت و در این لحظه فقط کم داشت که یکی با او پدری، برادری، معلمی و معشوقی کند که «او» کرد. و این همه ی زنده گی فروغ شد.»
شش سال هم از روزی که مسعود بهنود به یاد پرنده ی بهاری را نوشت گذشت، از روزی که بهنود با همان نثر دوست داشتنی همیشگی اش از فروغ نوشت و از مرگ زودهنگام فروغ، از مرگ ناباورانه زنی که در آستانه فصلی سرد رفت تا برای همیشه پریشادخت شعر آدمیزادان لقب بگیره.
دریغ و درد
رثای آن پریشادخت
چه بی رحمند صیادان مرگ، ای داد
و فریادا، چه بیهوده ست این فریاد.
نهان شد جاودان در ژرفنای خاک و خاموشی
پریشادخت شعر آدمیزادان.
چه بی رحمند صیادان
نهان شد، رفت
ازین نفرین شده، مسکین خراب آباد.
دریغا آن زن مردانه تر از هرچه مردانند؛
[آن آزاده، آن آزاد
تسلی می دهم خود را
که اکنون آسمان ها را، ز چشم اختران دوردست شعر
بر او هر شب نثاری هست، روشن مثل شعرش، مثل نامش پاک.
ولی دردا! دریغا، او چرا خاموش؟
چرا در خاک؟
پیرمرد آرام دفاع می کنه از جرم ناکرده، خشمگین حمله می کنه به رییس بیدادگاه و دست آخر سر میگذاره روی میز، خسته از دسیسه دشمن یا مایوس از پیشرفت وطن. اینها سکانسهایی ویژه هستن از فیلمی عذاب آور با پایانی ناخوش برای ما و سرزمین ما، فیلمی بد فرجام که نقش اولش را یگانه تاریخ این مملکت به عهده گرفت، دکتر محمد مصدق.
سرود برای مرد روشن که به سایه رفت
جاده ها با خاطره ی قدمهای تو بیدار می مانند
که روز را پیش باز می رفتی،
هرچند
سپیده
تو را
از آن پیش تر دمید
که خروسان
بانگ سحر کنند.
مرغی در بالهای اش شکفت
زنی در پستانهای اش
باغی در درخت اش.
ما در عتاب تو می شکوفیم
در شتاب ات
ما در کتاب تو می شکوفیم
در دفاع از لب خند تو
که یقین است و باور است.
دریا به جرعه ئی که تو از چاه خورده ای حسادت می کند.
دوستی که به گمانم ناآشناست با اندیشه های من و زندگی ام نوشته بود «چرا اینهمه سیاه اندیشی و سیاه بینی؟» خواستم خصوصی چیزکی بنویسم برای این دوست که تنها یکبار و خیلی کوتاه توفیق دیدارش نصیب من شده اما منصرف شدم. پس خیلی سریع و نه به نیت سرهم بندی البته، جمعبندی می کنم داشته ها و نداشته ها را شاید از این راه سوال ناپرسیده دیگران را هم جواب داده باشم.
شبی از شبهای زمستان امسال مهمان دوستی عزیز و اقوامش بودم در یکی از همین رستورانهای آشنای شهر. بحث می کردیم درباره مهره و مهره بازی و اینها به گمانم که به روال همه بحثهای اینچنینی رسیدیم به نقطه ای کاملا بی ارتباط با بحث، داستان موفقیت و آدم موفق. دوستان متفق القول اصرار داشتن به اینکه «آدمهای موفق محیط اطراف را تجزیه و تحلیل می کنن با نگاهی خریدارانه و نقاط ضعف آدمها و ساختارها را که شناختن شروع می کنن به استفاده یا به تعبیری سوء استفاده از اونها برای رسیدن به مدارج بالاتر.» دوستان واقعیتی را پرده برداری کردن و من با اینکه واقف بودم به این نکته ناامیدانه سعی کردم برای اونها از حقیقت بگم و توضیح بدم این تفکر که باب شده این روزها به عنوان راه رستگاری در حقیقت برداشت عوامانه ای است از افکار ماکیاول. کنجکاوی نکردم که آیا دوستان مفتون روایت من از حقیقت هستن یا سرسپرده برداشت خود از واقعیت، دخلی هم به من نداشت. با این همه اما سعی کردم توضیح بدم حقوق مادی و معنوی آدمهایی که سعی دارن وظیفه شون را به بهترین شکل انجام بدن، اهل اظهار نوکری و خوش خدمتی نیستن و اهل دله دزدی و شیره مالیدن سر عالم و آدم نیز، همیشه پایمال که شده هیچ، نوازش هم شدن با دریافت القابی نظیر بی عرضه و چه و چه. پایمال شدن حق این آدمهای اغلب مستعد و توانا به واسطه ساختار متعفن اجتماعی یک طرف، لکه دار کردن شخصیت اجتماعی اونها با استفاده از واژه ها و صفتهای آنچنانی دیگر طرف. داستان دردناکی است، لااقل برای من که برخوردهای اطرافیان دور و نزدیک را دیدم و شاهد بودم بارها که چطور آدمی را به اتهام خودساخته و مجعول بی عرضگی و یا بی پولی حتی، مهمان متلکها و زخم زبانهای آنچنانی خودشون کردن در حالیکه احترام زائدالوصف همین ارباب ادب و فضیلت که به قول دکتر محمود عنایت «کاردانی را در رنگ و ریا و دولا و راست شدن، هوشیاری را در ابن الوقت بودن و واقع بینی را در بند و بست و به هر ساز رقصیدن می جویند.» نثار کسانی بوده که هیچ وقت پروای حق و حقوق کسی را نداشتن و برای رسیدن به مقصود همه را به سادگی سر کشیدن یک جرعه آب خرید و فروش کردن، احترامی گاه فراتر از حد تصور و صدالبته بی توجه به کردار حضرات و بی عنایت به این که ثروت، موقعیت و موفقیت کذایی این اساتید موقعیت شناسی دستاورد فعالیتهای قانونی و اخلاقی است یا ره آورد هزار و یک نوع شامورتی بازی.
سر سوزنی به ذهن دوستان خطور نکنه که به دلیل دغدغه های مالی است این حمله سفت و سخت من به ساختار موجود جامعه و تفکرات افرادش، هیچ نگرانی ندارم از این بابت و دغدغه ای هم اگر هست معنوی است و لاغیر. این چند خط هم نه به نیت نبش قبر خاطرات دور و نزدیک که برای در میان گذاشتن درد دلی قلمی می کنم، نوشتن از سنت مذمومی که این روزها با قوت و شدت هرچه بیشتر بر تار و پود زندگی جمعی ما سایه انداخته، یکی گرفتن رندی و حقه بازی با زرنگی و متعاقبا پایمال شدن حقوق مادی و معنوی انسانهایی شریف و هتک حرمت کسانی که مظلومترین قربانیان جامعه سفله پرور ایران هستن، در یک کلام لگدکوب کرامت انسانی مردم این سرزمین توسط کوتوله های دون مایه ای که از بازی های چرخ گردون هرازچندگاهی بر صدر مجلس هم جلوس می کنن. در این میان من البته نگران حقوق معنوی ام هستم، انقدر که گاهی خشم و نفرت بی حد و حصرم از جامعه و آدمهای اطراف تا به سرحد جنون می بره من را.
به یقین رسیدم که دو راه بیشتر نیست برای خوشبختی، مرگ یا مهاجرت. به یقین رسیدم که روزانه سزای تمام گناهان کرده و ناکرده ام را می ببینم، با بودن در این جامعه و میان آدمهایی که بی شک تجسم بی شرمی هستن و لاغیر. مسیح نیستم من، با این همه اما هیچوقت تا خرخره غوطه ور نبودم در لجنزار دروغ و رندی های مشمئز کننده.
یک مایه در دو مقام
دل ام کپک زده، آه
که سطری بنویسم از تنگی ی دل،
هم چون مهتاب زده ئی از قبیله ی آرش بر چکاد صخره ئی
زه جان کشیده تا بن گوش
به رها کردن فریاد آخرین
کاش دل تنگی نیز نام کوچکی می داشت
تا به جان اش می خواندی:
نام کوچکی
تا به مهر آوازش می دادی،
هم چون مرگ
که نام کوچک زنده گی ست
و بر سکوب وداع اش به زبان می آوری
هنگامی که قطاربان
آخرین سوت اش را بدمد
و فانوس سبز
به تکان درآید:
نامی به کوتاهی ی آهی
که در غوغای آهنگین غلتیدن سنگین پولاد بر پولاد
به لب جنبه ئی بدل می شود:
به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته
یا ناگفته ئی شنیده پنداشته.
یکی دو هفته پیش آدینه های ایام دانشجویی را باز پیدا کردم، خاک گرفته و لابلای آت و آشغالهای کمد اتاقم البته. یک به یک ورق زدم اونها را تا رسیدم به ویژه نامه شعر و داستان که شهریور ماه هفتاد و شش چاپ شده بود، روزهایی که به گمانم فرج سرکوهی هنوز زندانی سربازان گمنام امام زمان بود و آدینه سردبیر نداشت یا لااقل ظاهرا اینطور به نظر می رسید، روزهایی که مثل این روزها روشنفکر بودن ذنب لایغفر بود و طنز تلخ اکبر رادی که «از عهد یوحنای مقدس و یهودای اسخریوطی روشنفکر همیشه صلیب خود را یک تنه به دوش داشته، چوب دوسر طلایی بوده است یا مرغ مسمایی، که در عزا و عروسی سرش را به تیغ افترا بریده اند و لنگش را میان سفره هوا کرده اند.» عین حقیقت، درست مثل این روزها.
آخرین واژه از محمود فلکی
من از کاغذ نانوشته می ترسم:
فکر می کنم
زیر این سفیدی چیزی ست
که من آن را نمی بینم.
یکی پیشتر چیزی شاید بر آن نوشته باشد
یا نوشته ی نانوشته ای خود را در آن پنهان کرده باشد!
پس شعر من
ستمی ست
بر آن نوشته ی نانوشته.
پس درد می کشد آن چیز
که نمی دانم چیست؛
درست مثل آینده
که از وجود ما دردمند خواهد شد.
پس اگر شعر ننویسم، بهتر نیست؟
و همین جا
جهان را
در آخرین واژه تمام کنم
بهتر نیست؟
بعد التحریر: این شعر به گمانم به درد یک خداحافظی وبلاگی تمام عیار هم می خوره، جدای اینکه استفاده شد برای یادآوری آدینه، سرکوهی و اکبر رادی.
هفته پیش که دوست عزیزی پیشنهاد داد برای همکاری در یک مجله ادبی اینترنتی، پذیرفتم بی هیچ محاسبه ای، چنانکه رسم مردمان روزگار ماست که حتی برای عاشق شدن هم نیازمند حساب و کتابهای بسیار پیچیده و غریبی هستن. با این کار سعی دارم در حد وسع خودم عصای دست بانوی مهربانی باشم که این روزها یکه و تنها مشغول به سامان کردن مجله ادبی رها است، شاید بعد از انجام اینهمه کار لغو و بیهوده در فضای سایبرنت شریک باشم در انجام کاری مفید. البته امیدوارم این کار را هم علاوه نکنم به لیست بلندبالای کارهای ناتمامم، لیستی که گویا هیچوقت بسته نخواهد شد.