«زن هنوز نتوانسته بود عكس را نشانش بدهد، امروز اما حتما مي گفت، عكس را نشانش مي داد و همه چيز را مي گفت، مي گفت بيست سال از هر مسافري، غريبه و آشنا سراغش را گرفته و در تمام خانه عوض كردن ها، دربدري ها و توي كوچه و خرابه خوابيدن ها فقط و فقط عكس را نگه داشته تا روزي روزگاري به او نشان بدهد و حرف دلش را بزند.»
«دست مرد مثل كودكي يتيم روي ميز تنها مانده و اشك روي گونه هايش سر مي خورد و به شيار دور لبش مي رسد كه حالا عميق تر ديده مي شود، زن دست عرق كرده خود را از زير ميز بالا مي آورد و مي خواهد دست مرد را بگيرد، كيان دستش را عقب مي كشد:
«لجبازي مي كني؟»
«نه…»
صداي كيان دور است و غريب. زن سيگاري بر مي دارد و روشن مي كند.
پوزخندي بر لبان مرد مي نشيند. زن ساكت نگاهش مي كند و حلقه هاي دود به جانب راين مي روند.»
آغاز و انجام داستان فروپاشي را مي نويسم تا شايد بخشي از فاجعه اي را كه منيرو رواني پور به تصوير كشيده پيش چشم خواننده قرار بدم، اما انگار امكانپذير نيست انتخاب تنها چند جمله براي انتقال مفهومي غريب كه لابلاي تك تك جملات داستان نهفته است، تباهي زندگي انسانها و سركوب شدن احساسات شون كه به گمانم با هيچ چيز با ارزش و بي ارزش در اين دنياي بي رحم برابري نمي كنه.
Thursday 23 January 2003
Posted by
ahmadreza in
سیاهمشق