Friday 17 January 2003
Posted by
ahmadreza in
سیاهمشق
«خواستند كه نااميدي و ياس در جان من خانه كند موفق شدند. خواستند بي پول، در به در و گرسنه بمانم موفق شدند و خواستند كه ننويسم و نخوانم… نه موفق نمي شوند حتا اگر شده بروم و تو دشت و بيابون زندگي كنم باز هم مي نويسم، حتا اگر خنج به آسمون بزنم و ديواره ي دنيا را با دندون جر و واجر كنم. نه اين همه بدبختي نكشيده ام كه ديگران بتوانند برايم جهت معين كنند و زندگيم را مطابق ميل خودشان درآورند. من به اين دنيا آمده ام تا قصه بنويسم.»
باز هم خالق زن فرودگاه فرانكفورت و خاطرات روزانه اش، با هم بخونيم بخش دوم از يادگار دوران شوريدگي را.
on Tuesday 1 August 2006 at 6:55 am
اشکال دنيا اينست که جاهلان مطمئن هستندو دانايان مردّد ( برتراندراس)
بلاگ خوبي دارين.اميد كه همچنان نگاهتان بر افق هاي تازه گشوده باشد.
با آرزوي موفقيت