آغاز و انجام داستان فروپاشي را كه مي نوشتم بي اختيار به ياد شعر مفتون اميني افتادم و قرابت معنايي عجيبي كه بين اين شعر و اون داستان هست. براي من كه نه قصد دارم به صراحت از دغدغه هاي شخصي ام بنويسم و نه توان انجام اين كار را در خودم مي بينم به گمانم بهترين راه همين باشه كه در پيش گرفتم، مدد گرفتن از دسترنج ديگران براي تكميل و ترميم حرف هاي گفته و نگفته ام.
فال سيب از مفتون اميني
با لبخند ماتي كه در آينه مي ديدم
پوست سيبي را كندي و پشت سر خود انداختي
تا برگردي
و از طرحي كه درافتاده است، رقم بخت را بخواني
اما تو برنگشتي
و منتظر ماندي
تا من كه پشت سر تو بودم «چيزي بگويم»
حال، بي آن كه سيبي در دست مانده باشد يا پوست سيبي بر زمين
همان انتظار، به گونه اي باقي است
و كسي هم نيست كه در پس پشت تو نشسته باشد…