یادداشت های تنهایی

Thursday 23 January 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

آغاز و انجام داستان فروپاشي را كه مي نوشتم بي اختيار به ياد شعر مفتون اميني افتادم و قرابت معنايي عجيبي كه بين اين شعر و اون داستان هست. براي من كه نه قصد دارم به صراحت از دغدغه هاي شخصي ام بنويسم و نه توان انجام اين كار را در خودم مي بينم به گمانم بهترين راه همين باشه كه در پيش گرفتم، مدد گرفتن از دسترنج ديگران براي تكميل و ترميم حرف هاي گفته و نگفته ام.
فال سيب از مفتون اميني
با لبخند ماتي كه در آينه مي ديدم
پوست سيبي را كندي و پشت سر خود انداختي
تا برگردي
و از طرحي كه درافتاده است، رقم بخت را بخواني

اما تو برنگشتي
و منتظر ماندي
تا من كه پشت سر تو بودم «چيزي بگويم»

حال، بي آن كه سيبي در دست مانده باشد يا پوست سيبي بر زمين
همان انتظار، به گونه اي باقي است
و كسي هم نيست كه در پس پشت تو نشسته باشد…

Thursday 23 January 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

«زن هنوز نتوانسته بود عكس را نشانش بدهد، امروز اما حتما مي گفت، عكس را نشانش مي داد و همه چيز را مي گفت، مي گفت بيست سال از هر مسافري، غريبه و آشنا سراغش را گرفته و در تمام خانه عوض كردن ها، دربدري ها و توي كوچه و خرابه خوابيدن ها فقط و فقط عكس را نگه داشته تا روزي روزگاري به او نشان بدهد و حرف دلش را بزند.»
«دست مرد مثل كودكي يتيم روي ميز تنها مانده و اشك روي گونه هايش سر مي خورد و به شيار دور لبش مي رسد كه حالا عميق تر ديده مي شود، زن دست عرق كرده خود را از زير ميز بالا مي آورد و مي خواهد دست مرد را بگيرد، كيان دستش را عقب مي كشد:
«لجبازي مي كني؟»
«نه…»
صداي كيان دور است و غريب. زن سيگاري بر مي دارد و روشن مي كند.
پوزخندي بر لبان مرد مي نشيند. زن ساكت نگاهش مي كند و حلقه هاي دود به جانب راين مي روند.»
آغاز و انجام داستان فروپاشي را مي نويسم تا شايد بخشي از فاجعه اي را كه منيرو رواني پور به تصوير كشيده پيش چشم خواننده قرار بدم، اما انگار امكانپذير نيست انتخاب تنها چند جمله براي انتقال مفهومي غريب كه لابلاي تك تك جملات داستان نهفته است، تباهي زندگي انسانها و سركوب شدن احساسات شون كه به گمانم با هيچ چيز با ارزش و بي ارزش در اين دنياي بي رحم برابري نمي كنه.

Tuesday 21 January 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

هر وقت فرصتي دارم براي خوندن وبلاگهاي جديد سعي مي كنم سراغ اونهايي برم كه چندان معروف نيستن يا لااقل من اينطور فكر مي كنم. اين تلاش منحصر به فرد من البته چندان هم بي فرجام نيست، انگار در اين آشفته بازار هنوز هستن وبلاگهايي كه نويسنده هاي اونها چيزي در ذهن دارن براي تقسيم كردن با ديگران، وبلاگهايي با ارزش مثل تياتر، ردپايي بر برف، پرشيا خوابگرد شده، نوشا و صدالبته دميورژ كه چند روز بيشتر از تولدش نمي گذره.

Friday 17 January 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

«خواستند كه نااميدي و ياس در جان من خانه كند موفق شدند. خواستند بي پول، در به در و گرسنه بمانم موفق شدند و خواستند كه ننويسم و نخوانم… نه موفق نمي شوند حتا اگر شده بروم و تو دشت و بيابون زندگي كنم باز هم مي نويسم، حتا اگر خنج به آسمون بزنم و ديواره ي دنيا را با دندون جر و واجر كنم. نه اين همه بدبختي نكشيده ام كه ديگران بتوانند برايم جهت معين كنند و زندگيم را مطابق ميل خودشان درآورند. من به اين دنيا آمده ام تا قصه بنويسم.»
باز هم خالق زن فرودگاه فرانكفورت و خاطرات روزانه اش، با هم بخونيم بخش دوم از يادگار دوران شوريدگي را.

Wednesday 15 January 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

باز هم نمك گير دوست ناديده اي شدم كه به اشاره اي دوستانش را روانه اينجا مي كنه براي خوندن يادداشتهاي تنهايي من. اين عزيز البته كسي نيست جز سپيده برگ بيد.

Monday 13 January 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

پريروزها به اين فكر مي كردم كه شايد بعضي ها متحير بشن از نق زدنهاي گاه و بي گاه من، از مخالف خوانيهاي هميشگي ام و از ليست بلندبالاي مغضوبين و فهرست مختصر محبوبينم. مطمئن نيستم اما به گمانم زندگي بايد همينطورها باشه، لااقل براي من كه نگاهم به دنياي اطراف نگاهي سياه و سفيده.
در زير خط آه از كامران جمالي
خو كرده ام كه ندارم دوست
آن را كه از خلاب بتي آفريد
آنگاه بر مني كه ندانم ركوع چيست
زد بانگ:
- شكرانه ي تداوم اعجاز را
- اينك سجود كن!

خو كرده ام كه ندارم دوست
آن را كه پير - ساحره اي را عروس خواند
آنگاه بر مني كه ستايش نكرده ام
جز دختران ناز جوان را
زد بانگ:
در ستايش جانان سرود كن!

مي دانم
آنان كه دوست دارمشان اندكند
و آنان كه دوست دارندم
اندك شمارتر.

Sunday 12 January 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

«برج جهان نماي اصفهان كه قرار است تا پايان سال هشتاد و دو به بهره برداري برسد، به سبب عدم رعايت ضوابط مربوط به حفاظت از ميراث فرهنگي، ميدان تاريخي نقش جهان را در آستانه حذف از فهرست آثار جهاني قرار داده است. در حالي كه سازمان جهاني يونسكو نمايندگي جمهوري اسلامي ايران در آن سازمان را موظف ساخته كه تا اجلاس سال دو هزار و سه درباره وضعيت برج جهان نما و تعديل ارتفاع غيرمجاز آن گزارش دهد، شهرداري اصفهان بر عدم تعديل ارتفاع جهان نما پافشاري مي كند و تهديد يونسكو را تلويحا ساخته و پرداخته سازمان ميراث فرهنگي مي داند.»
گزارش ميدان نقش جهان در آستانه حذف از فهرست آثار جهاني به گمانم براي پي بردن به ميزان شرف، تعهد حرفه اي و وطن دوستي مديران اين مملكت اسلامي خيلي مفيده.

Sunday 12 January 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

«خانم فيروز با يادآوري اينكه تقريبا نيمي از دوران حضورش در ايران هنگام حكومت شاه طرفدار آمريكا سپري شده است و نيمي ذيل انقلاب اسلامي پنجاه و هفت مي گويد: مردم دائما از من مي پرسند كه چرا اينجا مانده ام، چرا به آمريكا برنگشته ام درحاليكه اينجا همه وانمود مي كنند كه گرين كارت مي خواهند.»
اسكات پترسن با محور قرار دادن زندگي لوييز فيروز، بانوي چهل و پنج ساله آمريكايي كه سالهاست در ايران زندگي مي كنه مقاله جالبي براي كريستين ساينس مانيتور تهيه كرده. مقاله اسكات پترسن منعكس كننده نگاه خانم فيروز درباره وضعيت مردم ايران و همينطور نظرات انتقادي اش درباره دولت آمريكاست.

Saturday 11 January 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

نزديك آخر شب بود كه لباس پوشيدم به قصد خريدن توتون و بعد هم پياده روي شايد، اونهم در جايي كه از اونجا شهر بسيار زيباتر به نظر مي رسه، بيشتر به واسطه سوسوي چراغها البته. به سر كوچه كه رسيدم جمع دخترها و پسرها را ديدم كه حسابي خيابان را شلوغ كرده بودن به بهانه خوردن ميلك شيك و چه و چه. از خريد كه فارغ شدم رفتم به سمت وعده گاه اما تا ميانه هاي راه نرسيده انقدر فرو رفته بودم در دنياي تنهايي ام و نشخوار خيال كرده بودم كه از يادم رفت چرا راه را به اين سمت كج كردم.
تنهايي از محمود فلكي
هيچكس از هيچ خانه نمي سازد
كه تو ساخته اي، مي سازي
هيچكس به ميهماني خواب خود نمي رود
كه تو رفته اي، مي روي.
همان آني كه به پنجره دل بستي
گفتم اگر پنجره
ناگهان از مدار خانه بگريزد، چي؟
و تو به جاي انديشه به پري از هميشه
كه مي توانست رگهاي ترا
از بال، پل كند،
پشت به ثانيه كردي و
به در خيره شدي
كه ادامه ي ديوار بود.

Friday 10 January 2003

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

ديشب پشت چراغ قرمز به راديو گوش مي كردم كه آهنگ زيبايي با ريتمي تند پخش مي كرد. ناخودآگاه چشمم چرخيد تا روي ماشين كناري متوقف شد. پسرك راننده همراه با آهنگي، شايد همون كه من مي شنيدم، روي داشبورد رنگ گرفته بود و به دخترك همراهش نگاه مي كرد كه به آرامي سرگرم نوازش موهاي پسرك بود. مغازله اي بود آميخته با پرواي اطرافيان.
درخت تنها از عمران صلاحي
درخت تنهايي در خود مي پوسد
درخت تنهايي برگش مي ريزد
درخت تنهايي شبها مي بندد
برگي تابان به شاخه هاي خشكش

گاهي پرنده اي كوچك مي آيد
بر شاخه اي شكسته مي نشيند
آوازي مي خواند زيبا و شيرين
و باز مي رود به نقطه اي دور

Next Page »