آغاز و انجام داستان فروپاشی را که می نوشتم بی اختیار به یاد شعر مفتون امینی افتادم و قرابت معنایی عجیبی که بین این شعر و اون داستان هست. برای من که نه قصد دارم به صراحت از دغدغه های شخصی ام بنویسم و نه توان انجام این کار را در خودم می بینم به گمانم بهترین راه همین باشه که در پیش گرفتم، مدد گرفتن از دسترنج دیگران برای تکمیل و ترمیم حرف های گفته و نگفته ام.
فال سیب از مفتون امینی
با لبخند ماتی که در آینه می دیدم
پوست سیبی را کندی و پشت سر خود انداختی
تا برگردی
و از طرحی که درافتاده است، رقم بخت را بخوانی
اما تو برنگشتی
و منتظر ماندی
تا من که پشت سر تو بودم «چیزی بگویم»
حال، بی آن که سیبی در دست مانده باشد یا پوست سیبی بر زمین
همان انتظار، به گونه ای باقی است
و کسی هم نیست که در پس پشت تو نشسته باشد…
«زن هنوز نتوانسته بود عکس را نشانش بدهد، امروز اما حتما می گفت، عکس را نشانش می داد و همه چیز را می گفت، می گفت بیست سال از هر مسافری، غریبه و آشنا سراغش را گرفته و در تمام خانه عوض کردن ها، دربدری ها و توی کوچه و خرابه خوابیدن ها فقط و فقط عکس را نگه داشته تا روزی روزگاری به او نشان بدهد و حرف دلش را بزند.»
«دست مرد مثل کودکی یتیم روی میز تنها مانده و اشک روی گونه هایش سر می خورد و به شیار دور لبش می رسد که حالا عمیق تر دیده می شود، زن دست عرق کرده خود را از زیر میز بالا می آورد و می خواهد دست مرد را بگیرد، کیان دستش را عقب می کشد:
«لجبازی می کنی؟»
«نه…»
صدای کیان دور است و غریب. زن سیگاری بر می دارد و روشن می کند.
پوزخندی بر لبان مرد می نشیند. زن ساکت نگاهش می کند و حلقه های دود به جانب راین می روند.»
آغاز و انجام داستان فروپاشی را می نویسم تا شاید بخشی از فاجعه ای را که منیرو روانی پور به تصویر کشیده پیش چشم خواننده قرار بدم، اما انگار امکانپذیر نیست انتخاب تنها چند جمله برای انتقال مفهومی غریب که لابلای تک تک جملات داستان نهفته است، تباهی زندگی انسانها و سرکوب شدن احساسات شون که به گمانم با هیچ چیز با ارزش و بی ارزش در این دنیای بی رحم برابری نمی کنه.
هر وقت فرصتی دارم برای خوندن وبلاگهای جدید سعی می کنم سراغ اونهایی برم که چندان معروف نیستن یا لااقل من اینطور فکر می کنم. این تلاش منحصر به فرد من البته چندان هم بی فرجام نیست، انگار در این آشفته بازار هنوز هستن وبلاگهایی که نویسنده های اونها چیزی در ذهن دارن برای تقسیم کردن با دیگران، وبلاگهایی با ارزش مثل تیاتر، ردپایی بر برف، پرشیا خوابگرد شده، نوشا و صدالبته دمیورژ که چند روز بیشتر از تولدش نمی گذره.
«خواستند که ناامیدی و یاس در جان من خانه کند موفق شدند. خواستند بی پول، در به در و گرسنه بمانم موفق شدند و خواستند که ننویسم و نخوانم… نه موفق نمی شوند حتا اگر شده بروم و تو دشت و بیابون زندگی کنم باز هم می نویسم، حتا اگر خنج به آسمون بزنم و دیواره ی دنیا را با دندون جر و واجر کنم. نه این همه بدبختی نکشیده ام که دیگران بتوانند برایم جهت معین کنند و زندگیم را مطابق میل خودشان درآورند. من به این دنیا آمده ام تا قصه بنویسم.»
باز هم خالق زن فرودگاه فرانکفورت و خاطرات روزانه اش، با هم بخونیم بخش دوم از یادگار دوران شوریدگی را.
باز هم نمک گیر دوست نادیده ای شدم که به اشاره ای دوستانش را روانه اینجا می کنه برای خوندن یادداشتهای تنهایی من. این عزیز البته کسی نیست جز سپیده برگ بید.
پریروزها به این فکر می کردم که شاید بعضی ها متحیر بشن از نق زدنهای گاه و بی گاه من، از مخالف خوانیهای همیشگی ام و از لیست بلندبالای مغضوبین و فهرست مختصر محبوبینم. مطمئن نیستم اما به گمانم زندگی باید همینطورها باشه، لااقل برای من که نگاهم به دنیای اطراف نگاهی سیاه و سفیده.
در زیر خط آه از کامران جمالی
خو کرده ام که ندارم دوست
آن را که از خلاب بتی آفرید
آنگاه بر منی که ندانم رکوع چیست
زد بانگ:
- شکرانه ی تداوم اعجاز را
- اینک سجود کن!
خو کرده ام که ندارم دوست
آن را که پیر – ساحره ای را عروس خواند
آنگاه بر منی که ستایش نکرده ام
جز دختران ناز جوان را
زد بانگ:
در ستایش جانان سرود کن!
می دانم
آنان که دوست دارمشان اندکند
و آنان که دوست دارندم
اندک شمارتر.
«برج جهان نمای اصفهان که قرار است تا پایان سال هشتاد و دو به بهره برداری برسد، به سبب عدم رعایت ضوابط مربوط به حفاظت از میراث فرهنگی، میدان تاریخی نقش جهان را در آستانه حذف از فهرست آثار جهانی قرار داده است. در حالی که سازمان جهانی یونسکو نمایندگی جمهوری اسلامی ایران در آن سازمان را موظف ساخته که تا اجلاس سال دو هزار و سه درباره وضعیت برج جهان نما و تعدیل ارتفاع غیرمجاز آن گزارش دهد، شهرداری اصفهان بر عدم تعدیل ارتفاع جهان نما پافشاری می کند و تهدید یونسکو را تلویحا ساخته و پرداخته سازمان میراث فرهنگی می داند.»
گزارش میدان نقش جهان در آستانه حذف از فهرست آثار جهانی به گمانم برای پی بردن به میزان شرف، تعهد حرفه ای و وطن دوستی مدیران این مملکت اسلامی خیلی مفیده.
«خانم فیروز با یادآوری اینکه تقریبا نیمی از دوران حضورش در ایران هنگام حکومت شاه طرفدار آمریکا سپری شده است و نیمی ذیل انقلاب اسلامی پنجاه و هفت می گوید: مردم دائما از من می پرسند که چرا اینجا مانده ام، چرا به آمریکا برنگشته ام درحالیکه اینجا همه وانمود می کنند که گرین کارت می خواهند.»
اسکات پترسن با محور قرار دادن زندگی لوییز فیروز، بانوی چهل و پنج ساله آمریکایی که سالهاست در ایران زندگی می کنه مقاله جالبی برای کریستین ساینس مانیتور تهیه کرده. مقاله اسکات پترسن منعکس کننده نگاه خانم فیروز درباره وضعیت مردم ایران و همینطور نظرات انتقادی اش درباره دولت آمریکاست.
نزدیک آخر شب بود که لباس پوشیدم به قصد خریدن توتون و بعد هم پیاده روی شاید، اونهم در جایی که از اونجا شهر بسیار زیباتر به نظر می رسه، بیشتر به واسطه سوسوی چراغها البته. به سر کوچه که رسیدم جمع دخترها و پسرها را دیدم که حسابی خیابان را شلوغ کرده بودن به بهانه خوردن میلک شیک و چه و چه. از خرید که فارغ شدم رفتم به سمت وعده گاه اما تا میانه های راه نرسیده انقدر فرو رفته بودم در دنیای تنهایی ام و نشخوار خیال کرده بودم که از یادم رفت چرا راه را به این سمت کج کردم.
تنهایی از محمود فلکی
هیچکس از هیچ خانه نمی سازد
که تو ساخته ای، می سازی
هیچکس به میهمانی خواب خود نمی رود
که تو رفته ای، می روی.
همان آنی که به پنجره دل بستی
گفتم اگر پنجره
ناگهان از مدار خانه بگریزد، چی؟
و تو به جای اندیشه به پری از همیشه
که می توانست رگهای ترا
از بال، پل کند،
پشت به ثانیه کردی و
به در خیره شدی
که ادامه ی دیوار بود.
دیشب پشت چراغ قرمز به رادیو گوش می کردم که آهنگ زیبایی با ریتمی تند پخش می کرد. ناخودآگاه چشمم چرخید تا روی ماشین کناری متوقف شد. پسرک راننده همراه با آهنگی، شاید همون که من می شنیدم، روی داشبورد رنگ گرفته بود و به دخترک همراهش نگاه می کرد که به آرامی سرگرم نوازش موهای پسرک بود. مغازله ای بود آمیخته با پروای اطرافیان.
درخت تنها از عمران صلاحی
درخت تنهایی در خود می پوسد
درخت تنهایی برگش می ریزد
درخت تنهایی شبها می بندد
برگی تابان به شاخه های خشکش
گاهی پرنده ای کوچک می آید
بر شاخه ای شکسته می نشیند
آوازی می خواند زیبا و شیرین
و باز می رود به نقطه ای دور