وقتي حرفهاي دانشجويي به نام فرخي را كه به نازيلا فتحي، روزنامه نگار همكار نيويورك تايمز، گفته بود «ما فعاليتهايمان را به محوطه دانشگاه محدود مي كنيم اما از درخواستهاي استراتژيك مان عدول نخواهيم كرد: رفراندوم يكي از آنهاست، و ما هزينه آن را خواهيم پرداخت.» خوندم، بي اختيار ترسيدم از هول تكرار خاطره اي كه هيچوقت فراموش نمي كنم.
«شب بود كه مردي كوتاه قامت زنگ در خونه را به صدا درآورد. پدر رفت به استقبال مرد ناشناس و با احضاريه دادگاه به اتاق برگشت، دختر هفده هجده ساله اش به دادگاه احضار شده بود به جرم بگو مگو با امور تربيتي دبيرستان و كمي سمپاتي با عوامفريب ترين سياستمدار اون روزها. پدر برآشفت طبق معمول، فريادزد «صدبار بهت گفتم با اين دجالها درنيفت اما به گوشت نرفت كه نرفت. صدبار بهت گفتم …» و براي تنبيه دختر به جرم فرمان ناپذيري دويد به سمتش. دخترك اما به طرفه العيني وارد اتاق برادر شد، در را بست و تن را ستون كرد پشت در تا جلوي ورود پدر را بگيره شايد. پدر زور مي آورد به باز كردن در و دخترك در حاليكه با فرياد تكرار مي كرد «ميليشيا مقاومت مي كند.» خنثي مي كرد تلاش بي سرانجام پدر را، انقدر كه پدر نااميد شد و رها كرد دختر را به حال خودش.
چند روز يا چند هفته بعد داستان احضار و دادگاه پايان گرفت، پاياني نه چندان بد براي دخترك كه به ضرب و زور فلان آشنا و بهمان دوست جهيد از بندي كه همسالانش دچار شدن و از بين رفتن.»
سالها پيش يكي از كثيف ترين سياست بازان تاريخ معاصر ايران با توهم به دست گرفتن قدرت از طريق ميليشياي بهترين جوونهاي جامعه، اونها را به كشتن داد و از احساسات پاك اون جوونها بندي كه نه چاه ويلي ساخت و حالا من نگرانم تا باز تاريخ تكرار بشه و اين بار به شكلي متفاوت. نياد اون روز كه دوباره به بهانه آزادي بهترين ها از بين برن.
Wednesday 18 December 2002
Posted by
ahmadreza in
سیاهمشق