صبح که زنگ زدی، من خواب بودم و تو وعده دادی که شب دوباره تلفن می زنی. حالا من نشستم پشت میزم و منتظرم تا تلفن زنگ بزنه و صدای تو را بشنوم، تو که می دونم از سفر سال نو برگشتی و سرشار از انرژی مثبتی. من اما دوست دارم با تو درد دل کنم، کاری که با هیچکس جز تو نمی تونم و نمی دونم چرا. به خودم میگم «اون تنهاست. با خزعبلات خودت نگرانش نکن. تازه از سفر سال نو برگشته. بخند و باز هم پرت و پلا بباف تا دمی بخندین با هم.» آره این شاید راه حل بهتری باشه، درد دلها را موکول می کنم به وقتی که تو هم دلت تنگ بود.
منتظرم، منتظر تماس تو تا شاید با هم بخندیم مثل نوروز سال قبل که تو را بعد از پنج سال دوری دوباره دیدم. توی فرودگاه نمی دونم متوجه شدی یا نه اما من اول رفتم و گم شدم لابلای جمعیت، جوری که ناچار شدی دنبالم بگردی. به همین خاطر من آخرین نفر بودم که بغلت کرد و بوسیدت. یادش به خیر سفرمون به اصفهان را، بهترین سفر خانوادگی همه عمرم بود. یادش به خیر اون شب که انقدر توی حیاط هتل عباسی نشستیم و حرف زدیم که نگهبان بهمون گفت جل و پلاسمون را جمع کنیم بریم به اتاقمون، مدعی بود که پاسی از شب گذشته و ما فکر می کردیم تازه سر شبه. هیچ وقت نتونستم بهت بگم که ماههای اول بعد از رفتن تو خیلی دلم تنگ نشد، بچه بودم هنوز و سرم گرم بود به این و اون. اما هرچقدر زمان سپری شد و من بزرگتر شدم و تنهاتر جای خالی تو را بیشتر حس کردم، انقدر که سعی کردم تلافی همه اون سالها را نوروز پارسال دربیارم، به همین دلیل بود که تا تونستم با تو حرف زدم، خندیدم و بی خود و بی جهت بغلت کردم.
صبح که زنگ زدی، من خواب بودم و تو وعده دادی که شب دوباره تلفن می زنی. حالا من نشستم پشت میزم و منتظرم تا تلفن زنگ بزنه و صدای تو را بشنوم، تو که می دونم از سفر سال نو برگشتی و سرشار از انرژی مثبتی.
امروز که از فرط خستگی و سرگشتگی سر هیچ کاری نرفتم، نشستم روبروی این مونیتور و به بیداد گوش میدم با اون پیش درآمد بی نظیرش ساخته پرویز خان مشکاتیان. نشستم روبروی این مونیتور تا شاید چیزکی بنویسم اما هرچه به ذهنم تلنگر می زنم بلکه چیزی به یادم بیاد فایده ای نداره، انگار این اضطراب بی دلیل ذهنم را کاملا خالی کرده. تنها چلچلی شاملو مونده توی ذهنم معلق، درست مثل این سه چهار شب اخیر.
چلچلی
قلبم را در مجری کهنه یی
پنهان می کنم
در اتاقی که دریچه ییش
نیست.
از مهتابی
به کوچه تاریک
خم می شوم
و به جای همه نومیدان
می گریم.
آه
من
حرام شده ام!
«تنها به کوهستان می رفت و در صحرا، کوه و دشت برای انبوه جمعیت فرضی سخنرانیهای آتشین می کرد. در میان سنگها حفره ای غار مانند درست کرده بود به اندازه ای که فقط خودش در آن بتواند ایستاده جای بگیرد. بر دیوارهای این غار تنگ و مصنوعی، تیغها و خارها و میخها و سیخهایی کوچک و بزرگ و دراز و کوتاه و جور واجور نصب کرده بود به شکلی که بتواند یک فضای محدود و مقیدی داشته باشد که وقتی ایستاده قرار می گیرد و تمرین سخنرانی می کند، دستش و سرش و شانه و گردن و بدنش را نتواند بیش از آنچه که برای سخنرانی لازم است و یا آهنگ و موضوع سخن ایجاب می کند حرکت بدهد و حرکات ناشیانه اضافی به سر و اندامش بدهد، بدین صورت که اگر دستش را اندکی بیشتر از آنچه مصلحت سخنرانی است حرکت داد به یکی از آن تیغها و یا یکی از آن سیخها و میخهای تیز بخورد و مجروحش سازد و بدین صورت او را خبر کند که زیادی رفتی! و این زنندگی و گزندگی ها و این محدودیتهای تیز و تند از چهار طرف او را مقید کند و کم کم عادتش بدهد به اطوار و حرکات یکنواخت و هم آهنگ و متناسب و به مصلحت و شبیه آنچه همه سخنوران باید بکنند و اکثریت هم می پسندند.»
شریعتی را دوست ندارم برخلاف ایام دانشجویی که مشتاقانه آثارش را می خوندم، با اینهمه شریعتی همواره برای من متفکر بسیار قابل احترامی بوده، هست و خواهد بود. چند روز پیش وقتی برای جمله ای کوتاه که به دوست وبلاگ نویس عزیزی گفته بودم تکمله ای نوشتم برای اجتناب از بروز سوء تفاهم، به یاد توصیف شریعتی افتادم از تمرینهایی که دموستن، خطیب بزرگ یونان باستان، انجام میداده برای درست و بی پیرایه سخنرانی کردن. شریعتی همواره احساس حضور در غاری دموستنی را داشته موقع فعالیتهای سیاسی و من گاهی این حس را هنگام ساده ترین روابط انسانی دارم، هرچند که غار دموستنی من کاملا خود خواسته و خود ساخته است.
بعد التحریر: نمایشگاه چهار چشم انداز: تصاویری از ایران بوسیله چهار عکاس معاصر در سایت کارگاه اصلا قابل صرفنظر کردن نیست. چشم انداز اول از حسن غفاری است و چشم انداز دوم از نغمه جابری. برای من البته عکسهای حسن غفاری بسیار چشم نوازتر از کارهای نغمه جابری بود، به خصوص عکسهای اول، دوم، سوم، چهارم، نهم و آخر.
وقتی حرفهای دانشجویی به نام فرخی را که به نازیلا فتحی، روزنامه نگار همکار نیویورک تایمز، گفته بود «ما فعالیتهایمان را به محوطه دانشگاه محدود می کنیم اما از درخواستهای استراتژیک مان عدول نخواهیم کرد: رفراندوم یکی از آنهاست، و ما هزینه آن را خواهیم پرداخت.» خوندم، بی اختیار ترسیدم از هول تکرار خاطره ای که هیچوقت فراموش نمی کنم.
«شب بود که مردی کوتاه قامت زنگ در خونه را به صدا درآورد. پدر رفت به استقبال مرد ناشناس و با احضاریه دادگاه به اتاق برگشت، دختر هفده هجده ساله اش به دادگاه احضار شده بود به جرم بگو مگو با امور تربیتی دبیرستان و کمی سمپاتی با عوامفریب ترین سیاستمدار اون روزها. پدر برآشفت طبق معمول، فریادزد «صدبار بهت گفتم با این دجالها درنیفت اما به گوشت نرفت که نرفت. صدبار بهت گفتم …» و برای تنبیه دختر به جرم فرمان ناپذیری دوید به سمتش. دخترک اما به طرفه العینی وارد اتاق برادر شد، در را بست و تن را ستون کرد پشت در تا جلوی ورود پدر را بگیره شاید. پدر زور می آورد به باز کردن در و دخترک در حالیکه با فریاد تکرار می کرد «میلیشیا مقاومت می کند.» خنثی می کرد تلاش بی سرانجام پدر را، انقدر که پدر ناامید شد و رها کرد دختر را به حال خودش.
چند روز یا چند هفته بعد داستان احضار و دادگاه پایان گرفت، پایانی نه چندان بد برای دخترک که به ضرب و زور فلان آشنا و بهمان دوست جهید از بندی که همسالانش دچار شدن و از بین رفتن.»
سالها پیش یکی از کثیف ترین سیاست بازان تاریخ معاصر ایران با توهم به دست گرفتن قدرت از طریق میلیشیای بهترین جوونهای جامعه، اونها را به کشتن داد و از احساسات پاک اون جوونها بندی که نه چاه ویلی ساخت و حالا من نگرانم تا باز تاریخ تکرار بشه و این بار به شکلی متفاوت. نیاد اون روز که دوباره به بهانه آزادی بهترین ها از بین برن.
پیش از اینکه به قول دوستی روزه سکوت بگیرم چند خطی نوشته بودم در مذمت عشق، به مدد جمله ای معروف از صادق هدایت. بسیار سیاه بود، فراتر از حد تصور. به سرعت منصرف شدم از قرار دادن اون یادداشت پیش چشم خواننده ها، حس کردم اغراق آمیزه و کمی آمیخته با عدم صداقت البته. از اون نوشته کلا صرفنظر کردم اما از ترانه زندانبان ژاک پره ور نمی تونم، شعری که انتهای یادداشت مرحومم آورده بودم.
ترانه زندانبان
-کجا می روی زندانبان زیبا
با این کلید آغشته به خون؟
-می روم آن را که دوست دارم آزاد کنم
اگر هنوز فرصتی به جای مانده باشد.
آن را که به بند کشیده ام
از سر مهر، ستمگرانه
در نهانی ترین هوسم
در شنیع ترین شکنجه ام
در دروغ های آینده
در بلاهت پیمان ها.
خب سکوت من ده روز بیشتر نپایید. لذت بخش بود و اسباب آرامش البته، بار روانی دغدغه های احمقانه را کمی از روی دوشم برداشت این سکوت کوتاه مدت. به هر صورت حالا اینجا هستم دوباره، منتظر تا جمله ای، نقل قولی یا سطری به ذهنم برسه و من بذارمش پیش چشم خواننده ها، خواننده هایی معدود با دریایی محبت.
«چرا باید ادامه بدی به این کار؟ چرا باید اینهمه وقت صرف کنی برای ویرایش یادداشتهای کوتاه و بلندی که هیچ توفیری نمی کنه نوشته بشن یا نه؟ چه اصراری داری به وصله پینه کردن دسترنج دیگران، ملغمه ای گذاشتن پیش چشم اونها که از سر محبت، دلتنگی، بیکاری یا شاید کنجکاوی مهمون تو میشن توی این صفحه سیاه؟ وقتی نمی تونی از پیش پا افتاده ترین اتفاقات زندگی داستانهای جذاب بنویسی چرا باید راه بدی به این نگرانی احمقانه که می خونن یا نمی خونن، دوست دارن یا دوست ندارن، استفاده می کنن یا استفاده نمی کنن؟»
این سوالها همینجور توی ذهنم تاب می خورن، بدون جوابی که خودم را راضی کنه لااقل. شاید بهتر باشه چند وقتی دست بکشم و بعد دوباره از سر بگیرم این بیهوده ترین کار دنیا را، فریاد زدن در چاه تنهایی را. امیدوارم بتونم، همین.
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود/نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل/زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
راست میگه حسین نوش آذر وقتی می نویسه «خواستن و نتوانستن که می انجامد به نفرت از خود و از دیگری که در آینه حضور او ناتوانی ما آشکار می شود.»
خواستم همرنگ جماعت باشم، یکی مثل بقیه. نشد، اجازه ندادن یا چه می دونم نتونستم، چه فرقی می کنه؟ مهم اینه که حالا من ناامیدم از زندگی، خسته ام.
خواستم شبیه
«جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساکت متفکر
جنازه های خوش برخورد، خوش پوش، خوش خوراک»
باشم، راحت، بی خیال و بی توجه به همه چیز و همه کس. نشد، اجازه ندادن یا چه می دونم نتونستم، چه فرقی می کنه؟ مهم اینه که حالا مثل افسون زده ها نگاه می کنم به عقربه های ساعت و منتظر ظهور منجی ام، غافل از این که
«نجات دهنده در گور خفته است.»
راست میگه حسین نوش آذر وقتی می نویسه «خواستن و نتوانستن که می انجامد به نفرت از خود و از دیگری که در آینه حضور او ناتوانی ما آشکار می شود.»
«خورخه: زندگی همین است. بعضی ها به هم می رسند و بعضی ها از هم جدا می شوند. وقتی مسیر زندگی این است، ما چه کار می توانیم بکنیم؟ (لوسیا، زیر ملحفه ها، هق هق می کند) لوسیا بیا عزیزم، این طوری گریه نکن!»
«خورخه، بی دردسری، لب های او را می بوسد، و حتا خود را برای در آغوش گرفتن اش به زحمت نمی اندازد. رامونا چشمهای اش را می بندد. پلکهای اش لرزش خفیفی دارند. او خود را به دست لذتی که این همه چشم انتظارش بوده، می سپارد.
خورخه اطراف را نگاه می کند.
خورخه (در حالی که رامونا را با خود می کشد): بیا یک لحظه این جا بنشینیم. آنها به طرف یکی از کیسه ها می روند. نمای بسته از اسباب و اثاثیه ی درهم ریخته. دوربین موش بزرگی را که با یک کیسه ی کهنه ور می رود، در قاب گرفته است. گربه با یک یورش او را می گیرد.»
دوستی که با فراست به ذائقه کتاب خوندن من پی برده، چند روز پیش فیلمنامه ای به رسم امانت به من داد به نام ویریدیانا اثر لوییس بونوئل. داستان نفسگیری بود به خصوص فصل آخرش، اونجا که گداهای تحت حمایت ویریدیانا با استفاده از غیبت دخترک شروع می کنن به عیاشی و وقتی راهبه ساده دل سر می رسه حتی سعی می کنن مورد تجاوز قرارش بدن و توی این وضعیت بغرنج تنها خورخه، شخصیت به ظاهر منفی داستان، می تونه به ترفندی دخترک را نجات بده. انتهای داستان مقارن شده با درهم شکسته شدن راهبه ساده دل، گویی که بونوئل قصد داشته ختم ساده دلی و مهرورزی را به تصویر بکشه.
بعد التحریر: اتفاقی که دوست نداشتم افتاد، شبزده هم رفت. متاسفم!