یادداشت های تنهایی

Monday 30 December 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

صبح كه زنگ زدي، من خواب بودم و تو وعده دادي كه شب دوباره تلفن مي زني. حالا من نشستم پشت ميزم و منتظرم تا تلفن زنگ بزنه و صداي تو را بشنوم، تو كه مي دونم از سفر سال نو برگشتي و سرشار از انرژي مثبتي. من اما دوست دارم با تو درد دل كنم، كاري كه با هيچكس جز تو نمي تونم و نمي دونم چرا. به خودم ميگم «اون تنهاست. با خزعبلات خودت نگرانش نكن. تازه از سفر سال نو برگشته. بخند و باز هم پرت و پلا بباف تا دمي بخندين با هم.» آره اين شايد راه حل بهتري باشه، درد دلها را موكول مي كنم به وقتي كه تو هم دلت تنگ بود.
منتظرم، منتظر تماس تو تا شايد با هم بخنديم مثل نوروز سال قبل كه تو را بعد از پنج سال دوري دوباره ديدم. توي فرودگاه نمي دونم متوجه شدي يا نه اما من اول رفتم و گم شدم لابلاي جمعيت، جوري كه ناچار شدي دنبالم بگردي. به همين خاطر من آخرين نفر بودم كه بغلت كرد و بوسيدت. يادش به خير سفرمون به اصفهان را، بهترين سفر خانوادگي همه عمرم بود. يادش به خير اون شب كه انقدر توي حياط هتل عباسي نشستيم و حرف زديم كه نگهبان بهمون گفت جل و پلاسمون را جمع كنيم بريم به اتاقمون، مدعي بود كه پاسي از شب گذشته و ما فكر مي كرديم تازه سر شبه. هيچ وقت نتونستم بهت بگم كه ماههاي اول بعد از رفتن تو خيلي دلم تنگ نشد، بچه بودم هنوز و سرم گرم بود به اين و اون. اما هرچقدر زمان سپري شد و من بزرگتر شدم و تنهاتر جاي خالي تو را بيشتر حس كردم، انقدر كه سعي كردم تلافي همه اون سالها را نوروز پارسال دربيارم، به همين دليل بود كه تا تونستم با تو حرف زدم، خنديدم و بي خود و بي جهت بغلت كردم.
صبح كه زنگ زدي، من خواب بودم و تو وعده دادي كه شب دوباره تلفن مي زني. حالا من نشستم پشت ميزم و منتظرم تا تلفن زنگ بزنه و صداي تو را بشنوم، تو كه مي دونم از سفر سال نو برگشتي و سرشار از انرژي مثبتي.

Thursday 26 December 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

امروز كه از فرط خستگي و سرگشتگي سر هيچ كاري نرفتم، نشستم روبروي اين مونيتور و به بيداد گوش ميدم با اون پيش درآمد بي نظيرش ساخته پرويز خان مشكاتيان. نشستم روبروي اين مونيتور تا شايد چيزكي بنويسم اما هرچه به ذهنم تلنگر مي زنم بلكه چيزي به يادم بياد فايده اي نداره، انگار اين اضطراب بي دليل ذهنم را كاملا خالي كرده. تنها چلچلي شاملو مونده توي ذهنم معلق، درست مثل اين سه چهار شب اخير.
چلچلي
قلبم را در مجري كهنه يي
پنهان مي كنم
در اتاقي كه دريچه ييش
نيست.
از مهتابي
به كوچه تاريك
خم مي شوم
و به جاي همه نوميدان
مي گريم.

آه
من
حرام شده ام!

Friday 20 December 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

«تنها به كوهستان مي رفت و در صحرا، كوه و دشت براي انبوه جمعيت فرضي سخنرانيهاي آتشين مي كرد. در ميان سنگها حفره اي غار مانند درست كرده بود به اندازه اي كه فقط خودش در آن بتواند ايستاده جاي بگيرد. بر ديوارهاي اين غار تنگ و مصنوعي، تيغها و خارها و ميخها و سيخهايي كوچك و بزرگ و دراز و كوتاه و جور واجور نصب كرده بود به شكلي كه بتواند يك فضاي محدود و مقيدي داشته باشد كه وقتي ايستاده قرار مي گيرد و تمرين سخنراني مي كند، دستش و سرش و شانه و گردن و بدنش را نتواند بيش از آنچه كه براي سخنراني لازم است و يا آهنگ و موضوع سخن ايجاب مي كند حركت بدهد و حركات ناشيانه اضافي به سر و اندامش بدهد، بدين صورت كه اگر دستش را اندكي بيشتر از آنچه مصلحت سخنراني است حركت داد به يكي از آن تيغها و يا يكي از آن سيخها و ميخهاي تيز بخورد و مجروحش سازد و بدين صورت او را خبر كند كه زيادي رفتي! و اين زنندگي و گزندگي ها و اين محدوديتهاي تيز و تند از چهار طرف او را مقيد كند و كم كم عادتش بدهد به اطوار و حركات يكنواخت و هم آهنگ و متناسب و به مصلحت و شبيه آنچه همه سخنوران بايد بكنند و اكثريت هم مي پسندند.»
شريعتي را دوست ندارم برخلاف ايام دانشجويي كه مشتاقانه آثارش را مي خوندم، با اينهمه شريعتي همواره براي من متفكر بسيار قابل احترامي بوده، هست و خواهد بود. چند روز پيش وقتي براي جمله اي كوتاه كه به دوست وبلاگ نويس عزيزي گفته بودم تكمله اي نوشتم براي اجتناب از بروز سوء تفاهم، به ياد توصيف شريعتي افتادم از تمرينهايي كه دموستن، خطيب بزرگ يونان باستان، انجام ميداده براي درست و بي پيرايه سخنراني كردن. شريعتي همواره احساس حضور در غاري دموستني را داشته موقع فعاليتهاي سياسي و من گاهي اين حس را هنگام ساده ترين روابط انساني دارم، هرچند كه غار دموستني من كاملا خود خواسته و خود ساخته است.
بعد التحرير: نمايشگاه چهار چشم انداز: تصاويري از ايران بوسيله چهار عكاس معاصر در سايت كارگاه اصلا قابل صرفنظر كردن نيست. چشم انداز اول از حسن غفاري است و چشم انداز دوم از نغمه جابري. براي من البته عكسهاي حسن غفاري بسيار چشم نوازتر از كارهاي نغمه جابري بود، به خصوص عكسهاي اول، دوم، سوم، چهارم، نهم و آخر.

Wednesday 18 December 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

وقتي حرفهاي دانشجويي به نام فرخي را كه به نازيلا فتحي، روزنامه نگار همكار نيويورك تايمز، گفته بود «ما فعاليتهايمان را به محوطه دانشگاه محدود مي كنيم اما از درخواستهاي استراتژيك مان عدول نخواهيم كرد: رفراندوم يكي از آنهاست، و ما هزينه آن را خواهيم پرداخت.» خوندم، بي اختيار ترسيدم از هول تكرار خاطره اي كه هيچوقت فراموش نمي كنم.
«شب بود كه مردي كوتاه قامت زنگ در خونه را به صدا درآورد. پدر رفت به استقبال مرد ناشناس و با احضاريه دادگاه به اتاق برگشت، دختر هفده هجده ساله اش به دادگاه احضار شده بود به جرم بگو مگو با امور تربيتي دبيرستان و كمي سمپاتي با عوامفريب ترين سياستمدار اون روزها. پدر برآشفت طبق معمول، فريادزد «صدبار بهت گفتم با اين دجالها درنيفت اما به گوشت نرفت كه نرفت. صدبار بهت گفتم …» و براي تنبيه دختر به جرم فرمان ناپذيري دويد به سمتش. دخترك اما به طرفه العيني وارد اتاق برادر شد، در را بست و تن را ستون كرد پشت در تا جلوي ورود پدر را بگيره شايد. پدر زور مي آورد به باز كردن در و دخترك در حاليكه با فرياد تكرار مي كرد «ميليشيا مقاومت مي كند.» خنثي مي كرد تلاش بي سرانجام پدر را، انقدر كه پدر نااميد شد و رها كرد دختر را به حال خودش.
چند روز يا چند هفته بعد داستان احضار و دادگاه پايان گرفت، پاياني نه چندان بد براي دخترك كه به ضرب و زور فلان آشنا و بهمان دوست جهيد از بندي كه همسالانش دچار شدن و از بين رفتن.»
سالها پيش يكي از كثيف ترين سياست بازان تاريخ معاصر ايران با توهم به دست گرفتن قدرت از طريق ميليشياي بهترين جوونهاي جامعه، اونها را به كشتن داد و از احساسات پاك اون جوونها بندي كه نه چاه ويلي ساخت و حالا من نگرانم تا باز تاريخ تكرار بشه و اين بار به شكلي متفاوت. نياد اون روز كه دوباره به بهانه آزادي بهترين ها از بين برن.

Tuesday 17 December 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

پيش از اينكه به قول دوستي روزه سكوت بگيرم چند خطي نوشته بودم در مذمت عشق، به مدد جمله اي معروف از صادق هدايت. بسيار سياه بود، فراتر از حد تصور. به سرعت منصرف شدم از قرار دادن اون يادداشت پيش چشم خواننده ها، حس كردم اغراق آميزه و كمي آميخته با عدم صداقت البته. از اون نوشته كلا صرفنظر كردم اما از ترانه زندانبان ژاك پره ور نمي تونم، شعري كه انتهاي يادداشت مرحومم آورده بودم.
ترانه زندانبان
-كجا مي روي زندانبان زيبا
با اين كليد آغشته به خون؟
-مي روم آن را كه دوست دارم آزاد كنم
اگر هنوز فرصتي به جاي مانده باشد.
آن را كه به بند كشيده ام
از سر مهر، ستمگرانه
در نهاني ترين هوسم
در شنيع ترين شكنجه ام
در دروغ هاي آينده
در بلاهت پيمان ها.

Sunday 15 December 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

خب سكوت من ده روز بيشتر نپاييد. لذت بخش بود و اسباب آرامش البته، بار رواني دغدغه هاي احمقانه را كمي از روي دوشم برداشت اين سكوت كوتاه مدت. به هر صورت حالا اينجا هستم دوباره، منتظر تا جمله اي، نقل قولي يا سطري به ذهنم برسه و من بذارمش پيش چشم خواننده ها، خواننده هايي معدود با دريايي محبت.

Wednesday 4 December 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

«چرا بايد ادامه بدي به اين كار؟ چرا بايد اينهمه وقت صرف كني براي ويرايش يادداشتهاي كوتاه و بلندي كه هيچ توفيري نمي كنه نوشته بشن يا نه؟ چه اصراري داري به وصله پينه كردن دسترنج ديگران، ملغمه اي گذاشتن پيش چشم اونها كه از سر محبت، دلتنگي، بيكاري يا شايد كنجكاوي مهمون تو ميشن توي اين صفحه سياه؟ وقتي نمي توني از پيش پا افتاده ترين اتفاقات زندگي داستانهاي جذاب بنويسي چرا بايد راه بدي به اين نگراني احمقانه كه مي خونن يا نمي خونن، دوست دارن يا دوست ندارن، استفاده مي كنن يا استفاده نمي كنن؟»
اين سوالها همينجور توي ذهنم تاب مي خورن، بدون جوابي كه خودم را راضي كنه لااقل. شايد بهتر باشه چند وقتي دست بكشم و بعد دوباره از سر بگيرم اين بيهوده ترين كار دنيا را، فرياد زدن در چاه تنهايي را. اميدوارم بتونم، همين.
اي بس كه نباشيم و جهان خواهد بود/ني نام ز ما و ني نشان خواهد بود
زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل/زين پس چو نباشيم همان خواهد بود

Wednesday 4 December 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

راست ميگه حسين نوش آذر وقتي مي نويسه «خواستن و نتوانستن كه می انجامد به نفرت از خود و از ديگری كه در آينه حضور او ناتوانی ما آشكار مي شود.»
خواستم همرنگ جماعت باشم، يكي مثل بقيه. نشد، اجازه ندادن يا چه مي دونم نتونستم، چه فرقي مي كنه؟ مهم اينه كه حالا من نااميدم از زندگي، خسته ام.
خواستم شبيه
«جنازه هاي خوشبخت
جنازه هاي ملول
جنازه هاي ساكت متفكر
جنازه هاي خوش برخورد، خوش پوش، خوش خوراك»
باشم، راحت، بي خيال و بي توجه به همه چيز و همه كس. نشد، اجازه ندادن يا چه مي دونم نتونستم، چه فرقي مي كنه؟ مهم اينه كه حالا مثل افسون زده ها نگاه مي كنم به عقربه هاي ساعت و منتظر ظهور منجي ام، غافل از اين كه
«نجات دهنده در گور خفته است.»
راست ميگه حسين نوش آذر وقتي مي نويسه «خواستن و نتوانستن كه می انجامد به نفرت از خود و از ديگری كه در آينه حضور او ناتوانی ما آشكار مي شود.»

Sunday 1 December 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

«خورخه: زندگي همين است. بعضي ها به هم مي رسند و بعضي ها از هم جدا مي شوند. وقتي مسير زندگي اين است، ما چه كار مي توانيم بكنيم؟ (لوسيا، زير ملحفه ها، هق هق مي كند) لوسيا بيا عزيزم، اين طوري گريه نكن!»
«خورخه، بي دردسري، لب هاي او را مي بوسد، و حتا خود را براي در آغوش گرفتن اش به زحمت نمي اندازد. رامونا چشمهاي اش را مي بندد. پلكهاي اش لرزش خفيفي دارند. او خود را به دست لذتي كه اين همه چشم انتظارش بوده، مي سپارد.
خورخه اطراف را نگاه مي كند.
خورخه (در حالي كه رامونا را با خود مي كشد): بيا يك لحظه اين جا بنشينيم. آنها به طرف يكي از كيسه ها مي روند. نماي بسته از اسباب و اثاثيه ي درهم ريخته. دوربين موش بزرگي را كه با يك كيسه ي كهنه ور مي رود، در قاب گرفته است. گربه با يك يورش او را مي گيرد.»
دوستي كه با فراست به ذائقه كتاب خوندن من پي برده، چند روز پيش فيلمنامه اي به رسم امانت به من داد به نام ويريديانا اثر لوييس بونوئل. داستان نفسگيري بود به خصوص فصل آخرش، اونجا كه گداهاي تحت حمايت ويريديانا با استفاده از غيبت دخترك شروع مي كنن به عياشي و وقتي راهبه ساده دل سر مي رسه حتي سعي مي كنن مورد تجاوز قرارش بدن و توي اين وضعيت بغرنج تنها خورخه، شخصيت به ظاهر منفي داستان، مي تونه به ترفندي دخترك را نجات بده. انتهاي داستان مقارن شده با درهم شكسته شدن راهبه ساده دل، گويي كه بونوئل قصد داشته ختم ساده دلي و مهرورزي را به تصوير بكشه.
بعد التحرير: اتفاقي كه دوست نداشتم افتاد، شبزده هم رفت. متاسفم!