یادداشت های تنهایی

Wednesday 27 November 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

«كانال خاكي و صفي متشكل از چند سرباز كه هروله كنان به سمت مقصدي نامعلوم پيش ميرن، سرها پايين و هريك گالن آبي به پشت. با بلند شدن صداي شليك گلوله همه مي خوابن كف كانال. گالن آب سرباز اول را از مرگ نجات ميده، آب از گالن بسته شده به پشتش فواره ميزنه. سرباز دوم اما به خاك ميفته با گلوله اي، چند لحظه دست و پا مي زنه و بعد براي هميشه خاموش ميشه. گلوله درست خورده به گردنش.»
جملاتي كه نوشتم خلاصه اي بود از تصاويري كه تلويزيون نمايش داد ديشب، نمايش دلخراشي كه پيشتر هم ديده بودم. اون سرباز كه نمي دونم ارتشي بود يا سپاهي، بسيجي داوطلب بود يا سرباز وظيفه انقدر راحت از بين رفت كه حتي در خيال هم نمي گنجه.
از خون جوانان وطن لاله دميده/از ماتم سروقدشان سرو خميده
در سايه گل بلبل ازين غصه خزيده/گل نيز چو من در غمشان جامه دريده

Leave a reply