یادداشت های تنهایی

Thursday 21 November 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

«آقايان رفعتي زاده و خسرو سيف جزو اولين كساني هستند كه در جريان حادثه قرار مي گيرند و به منزل فروهر مي آيند. عليرغم حضور ماموران، رفعتي زاده خود را به داخل خانه مي اندازد و به محض اينكه چشمش به جنازه فروهر مي افتد بي اختيار فرياد مي زند براكم چوني (اين جمله اي بود كه فروهر هميشه با ديدن او به زبان مي آورد) دايكه وطني (او هميشه پروانه را با اين اسم صدا مي كرد يعني مادر وطن). نيروهاي انتظامي از نزديك شدن وي به جنازه خودداري مي كنند. او كه سالها با فروهر براي كرد و كردستان مبارزه كرده بود، حالا تنهاست. بار ديگر فرياد مي زند پروانه خانم مادر وطن كجايي مي خواهم به كردستان بروم، توشه ام را بده، تو هميشه مرا با باري از هدايا به كردستان روانه مي كردي، بيا زنان و دختران كرد منتظر هداياي تو هستند.»
«رفتگر محله آقاي فروهر، نالان خود را به آمبولانس مي رساند و از جماعت مي پرسد آقا را كجا مي برند؟ كسي به او جواب نمي دهد. فرياد برمي آورد: آقا كجا مي روي؟ همين ديشب بود كه به من پول دادي و صورتم را بوسيدي. به تو گفتم: آقا صورت من كثيف است و تو گفتي: چطور ممكن است! تو كثافت را از چهره اين شهر پاك مي كني، چطور ممكن است صورت تو كثيف باشد.»
نمي خوام به قول شهيارقنبري انشا نويسي كنم براي مرگ فروهرها اما پيكر پاره پاره داريوش و پروانه را كه تصور مي كنم، از خودم خجالت مي كشم. مي بينم نميشه چيزي ننوشت، نميشه بي تفاوت موند به اين همه قساوت برخاسته از جهالت، نميشه نگفت از اين همه دون مايگي. راستي مگه چه كرده بودن اين زن و مرد بيمار كه اينطور مظلومانه سلاخي شدن؟

Leave a reply