یادداشت های تنهایی

Sunday 17 November 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

ديشب نامه اي گرفتم از آشنايي كه نوشته بود اين غمنامه را مي خونه گاه بي گاه. ته دلم لرزيد از خوندن نامه، بي خواب شدم همونطور كه پيشگويي كرده بود. شايد به اين خاطر كه نامه اين آشنا خاطرات روزهاي خوش گذشته را پيش چشمم آورد يا به اين دليل كه نامه كوتاهش برام زنده كرد تصوير روزهايي را كه چرخ زندگي روانتر از امروز مي چرخيد، روزگار زندگي بدون نفرت كور از همه چيز و همه كس، ايامي كه خبري از اين عزلت خود خواسته نبود. توي ذهنم مرور كردم خاطرات اون روزها را، از خودم پرسيدم «راستي چرا اين سكوت مطلق جاي اون حسادتهاي خنده دار دوران كودكي، اون مجادله هاي لفظي شيرين دوران نوجووني و اون درددلهاي بي پايان دوران جووني را گرفت.» من كه گناهكار مادرزادم، به من ياد دادن هميشه به چشم مقصر به خودم نگاه كنم حتي وقتي به خصوصي ترين زواياي زندگي ام سرك كشيده ميشه، حتي وقتي ديگري به نيش كلام آزارم ميده. اما اين بار چطور؟ شايد من مقصرم كه تلخ شدم، عبوس و تنگ نظر. شايد من گناهكارم كه روحم يخ زده از سرماي دل آدمهاي ظاهرساز، از هجوم افكار سياه و شايد اين آشنا، اين خويش كه روزي خواهري كوچك بود براي من دنيا را امروز متفاوت مي بينه، انقدر كه ديگه مطلوب نيست براش مراوده با اونها كه نسلشون درست مثل ماموتها در شرف انقراضه. و يا شايد بي گناهيم ما، همگي و اينها همه آثار گذر عمرن، بازيهاي چرخ گردون و جبر زمانه كه گاه انقدر فاصله ميندازه بين ما تا نتونيم ادامه بديم دوستي را، صداقت را و بذل بي دريغ مهر را.
شهر ياران بود و جاي مهرباني اين ديار/مهرباني كي سر آمد شهر ياران را چه شد

Leave a reply