یادداشت های تنهایی

Sunday 17 November 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

بوي وداع مياد از خونه شبزده، انگار عزم رفتن داره تا جمع وبلاگهاي پرمحتوا كم شمار و كم شمارتر بشه. نااميدانه خواستم چيزي بنويسم براي اينكه شايد منصرف بشه اما ياد دست تاريك، دست روشن گلشيري افتادم، داستان خانه روشنان. وقتي گلشيري انقدر بليغ ذهن من را روي كاغذ آورده چه جاي پراكنده گوييهاي من.
«بازي است گاهي كار نوشتن، جمله اي آدم مي نويسد، بعد يكي ديگر تا آن جمله اول را توجيه كند، مكاني شكل مي گيرد يا آدمي سر بر مي آورد كه بايد راهش برد. خوب، همين طورها درگير مي شوي و يك دفعه مي بيني كه داري براي بودنت توجيهي مي تراشي، سرپناهي مي سازي تا ظلمت آن سوي اين منظومه شمسي يا بگير كهكشان راه شيري را مهار كني يا حداقل ظلمت درون خودت را، بعد مي بيني باز جايي رخنه اي هست. همين طورهاست كه مدام بايد نوشت، قمار است اين كار، برد هم ندارد، ولي چاره اي هم جز همين چيدن و بازچيدن نيست.»

Leave a reply